تردید یا ...

 

از وقتی تصمیم گرفتم ازدواج کنم احساس می کنم زندگی رنگ و بوی دیگه ای گرفته. و راحت تر زندگی می کنم. احساس می کنم خیر و برکت بیشتری وارد زندگیم شده. و مشکلات داره برطرف می شده و فکر می کنم راحت تر دارم تصمیم می گیرم. می بینم مسئله ای که مدت ها ازش فراری بودم برام چه راحت داره هضم می شه.

اما چرا مسائلی که ازش فراری هستیم روزی به مسئله ای راحت الحلقوم تبدیل می شه. فکر می کنم این در مورد تمام آدم ها صادق باشه. کافیه به خودمون بگیم می خواهیم و "واقعا می خواهیم" این مسئله رو ـ به شرطی که از نظر عقل درست باشه ـ برای خودمون حل کنیم. بعد می بینیم که تمام کائنات دست در دست هم، کمک می کنن که حل بشه.

پس چرا بازم این همه تردید ...؟

ماشین زنده یا ؟

شماها چقدر در روز کار می کنید؟ منظورم کار رسمی برای جایی در قبال گرفتن حقوق نیست. چقدر در طول روز مدام مشغول انجام کاری هستید و در مقابل چقدر استراحت می کنید؟

امروز غرق در مادر بودم. این همه کار در طول روز اون هم از یه نفر. واقعا که از خودم خجالت کشیدم. تا لنگ ظهر می خوابم. تا میام سر مثلا کار می شه ظهر. سر شب هم که می رم خونه. استراحت و شام و چایی و بعدشم خواب. تازه همه این کارها رو هم مادر انجام می ده. غذا درست کردن و روختخواب پهن کردن و رختخواب جمع کردن و شستن و پخت و پز و غصه خوردن و دعا کردن و دلداری دادن و بدون هیچ چشمداشتی عشق ورزیدن و ... . واقعا که از خودم خجالت کشیدم. شما چی. چیزی برای عرضه کردن دارید یا مثل منید. بعدشم همش می گیم تو که چیزی نمی فهمی. تو کار من دخالت نکن و هزا تا حرف دیگه به خاطر این که تو سواد داری و اون نداره همین فقط همین ...

 ماشین زنده یا چی؟

پس چه باید کرد؟

 

بسیار اتفاق می یفته که مطلبی رو می گیم و بقیه باهاش مخالفت می کنند. حالا یا از روی لجبازی یا اینکه فکر می کنند حرف اشتباهی هست و ... . ولی اینجا یه مسئله ای هست که بدجوری منو آزار می ده. دوست داریم و دوست دارم که طرفمون اتفاق بدی براش بیفته و سرش به سنگ بخوره تا پی به این ببره که حرف ما درست بوده و بعد هم بیاد و اقرار کنه.

عمراً که تو ذات ما ایرانی ها مخصوصاً نسل امروزی معذرت خواهی وجود داشته باشه. طرف مقابل به احتمال قوی اگر هم براش اتفاق بدی بیفته می ذاره به حساب بدشانسی و از این جور حرفا. ولی مسئله وقتی ناراحت کننده می شه که این طرفمون که گفتم از نزدیک ترین افراد بهمون باشه. مادر، برادر. اینجاست که هم دلمون می خواد براش اتفاق بدی بیفته و حرفمون ثابت بشه و هم دلمون می خواد تمام دنیا رو بدیم و اتفاق بدی برای این عزیزمون نیفته. این منو واقعاً آزاد می ده. از این حس که یک جورایی توش انتقام جویی به چشم می خوره به خدا پناه می برم.