تبليغاتX
آهنگ زندگی
آهنگ زندگی
امروز سینما کلید توسعه کشور است
 

اول بگم که امروز ساعت 11 ظهر از خواب بلند شدم. برای همین سرم درد می کنه. این از این.

دوم بگم که روزهای آخر سال یه ویژگی منحصر به فرد داره. روزهایی هست که آدم هم خوشحاله هم ناراحت. خوشحال از این که سال نو در راهه و اما ناراحتیش رو نمی دونم دلیلیش چیه؟ شماها می دونید؟

شاید بشه این دلایل رو آورد:

بی پولی
احساس پیرشدن
نداشتن برنامه برای آینده که نزدیک سال نو دردش عود می کنه
خلوت شدن شهر و تعطیلی
بی پولی
احساس شرمندگی از این که قدر امسال رو ندونستیم
دغدغه برنامه ریزی برای تعطیلات عید
اتمام کارهای امسال که مثل شب امتحان آدم رو دست پاچه و مضطرب می کنه
بی پولی
مشکلات مملکت (برای بعضی ها مثل من)
نگرانی برای خود و فرزندان (برای بعضی های دیگه نه مثل من)
گرانی دم عید
بی پولی
...

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه 24 اسفند1384ساعت 4 بعد از ظهر  توسط محمود صادق پور  | 

حکايت ولنتاين و شيخ!
 

شيخ ما در راهی نشسته بود و غمگين زير لب می خواند:

عشق يه چيزی مثل کشک و دوغه، تموم زندگی پر از دروغه
دختره تازه اول بلوغه،‌ دلش مثل يه ترمينال شلوغه!

مريدی نزد شيخ شد و گفت: از چه رو چنين نالانی؟ شيخ پاسخ داد: دست بر دلم منه! که مملو از خون می باشد! مريد پرسيد: سبب چيست؟ شيخ گفت: مدتی پيش دختری ديدم به غايت نيکومنظر که دماغ عمل کرده اش دل ربود و لنز چشمانش قرار از من گرفت. پس نزديک وی شدم و گفتم: «عروس مادرم می گردی؟» با عشوه گفت: «آری! به شرطی که برای روز ولنتاين، يک خرس قطبی برايم بياوری!». من نيز به قطب رفتم تا خرسی شکار کنم اما ...
چون شيخ بدين جا رسيد طاقت از کف بداد و های های گريه کرد.
مريد گفت: يا شيخ بعد چه شد؟ شيخ در ادامه افزود: در قطب ديدم که خرس ها عکس آن دختر را بر در و ديوار زده و زيرش نوشته اند:

«فردی را که می بينيد بزرگ ترين تاجر پوست خرس و دشمن خونی ماست. وی فعاليت های تروريستی اش را چند روز قبل از ولنتاين شروع می کند و هر ساله با اغفال صدها جوان ساده لوح، به پول کلانی دست می يابد!»

شيخ اين سخنان را گفت و گريست و ديگر حرفی نزد.

حکايت ولنتاين و شيخ!

2 نوشته شده در  سه شنبه 23 اسفند1384ساعت 1 بعد از ظهر  توسط محمود صادق پور  | 

یک بام و دو هوای هسته ای
 

این اواخر که بحث بر سر پرونده هسته ای بالا گرفته همش تو این فکرم که چرا دولت مردان ایران به جای بهادادن به جوانان مستعد خود مدام پیش این و اون دست دراز می کنند تا بلکه بتوانند چندی را با خود همراه کنند؟ و در حالی که دست از پا درازتر برمی گردند دوباره به همان روش قبل عمل می کنند؟
هر دانشجوی دانشگاه آزاد ترمی 600 تا 800 هزار تومن باید پرداخت کنه. شوخی نیست با این تورم کمرشکن. یعنی نمی شد به جای سرکیسه کردن مردم بیش تر به فکر بالارفتن سطح دانایی (و نه فقط  سواد)جامعه بود. یک نگاهی به تحلیل های بی بی سی بندازید، ببینید در مورد ایران چی فکر می کنند. باور ما اینه که به دنبال انرژی صلح آمیز هسته ای هستیم برای همین تا بتونیم از این حق دفاع می کنیم. باور اونها هم اینه که ایرانی ها به دنبال بمب اتم هستند برای همین تا بتونن سنگ اندازی می کنند. خیلی راحت در مورد حمله به ایران صحبت می کنند.
همه ما دلمون می خواد ایران جزو کشورهای پیشرفته و صنعتی بشه. ولی عملکرد این مملکتی ها جوری هست که گاهی آدم ازشون متنفر می شه. منظورم اینه که عملکرد اینا هم جوری نیست که  بشه باهاشون همراه بود. نظر شما چیه؟ لطفا نگید که براتون فرقی نمی کنه!

 

2 نوشته شده در  دوشنبه 22 اسفند1384ساعت 8 بعد از ظهر  توسط محمود صادق پور  | 


تازه رسیدم شرکت. داره برف می یاد. به قول مشهدی ها مثل دود، برف می یاد. هوای خیلی لطیفیه. امید که بهار خجسته ای در راه باشه.
2 نوشته شده در  یکشنبه 21 اسفند1384ساعت 3 بعد از ظهر  توسط محمود صادق پور  | 


شده تا حالا به چیزی فکر کنی یه دفعه ترس و اضطراب تمام وجودت رو بگیره. شاید یک مورد شایدم موارد گوناگونی باشه که این حالت بهت دست بده.
من اما چیزی که بیش تر از همه حالم رو دگرگون می کنه و دلم می خوات اصلا چنین چیزی به ذهنم نمی اومد اینه که بعد از بهشت چی می شه؟ تا کی آدم زنده می مونه؟ آخرش چی؟ خدا خودش چی می شه؟
...
همین الآنه هم یه جوری شدم. ته دلم یه هو خالی شد.

شاید بهتر باشه به اون سخن علی (ع) عمل کنیم که در مورد چگونگی بوجودآمدن خداوند فکر نکیند (نقل به مضمون).

2 نوشته شده در  شنبه 20 اسفند1384ساعت 2 بعد از ظهر  توسط محمود صادق پور  | 

 

هدف از وبلاگ نوشتن چیه؟ حالا که چند سالی از عمر وبلاگ نویسی می گذره شاید جواب دادن به این سوال راحت تر باشه. با نگاهی به حتا اسامی وبلاگ ها می توان فهمید که چه ظرافتی در آنها بکار رفته. هیچ کدامشون نویسنده نیستند اما خیلی زیبا و جالب می نویسند.
هدف من همون طور که خانم احمدنیا نوشته، کسب تجربه در نگارش احساسات و افکار هست؛ برای شغل آیندم یعنی کارگردانی. فکر می کنم برای من که به سبب شغل فعلیم کم تر با مردم ارتباط دارم خیلی مفیده. حیف که وقت کافی برای خوندن همه اونها وجود نداره ...

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه 18 اسفند1384ساعت 1 بعد از ظهر  توسط محمود صادق پور  | 

شغل
 

تا حالا به این فکر کردید که در آینده علاوه بر شغل اصلیتون چه کسب و کارهای دیگه ای رو می خواهید انجام بدید. به این معنا که به چه کارهایی علاقه دارید. چند شغل که به جز یکی باقی بشه سرگرمی.
من خیلی دوست دارم به این لیست دست پیدا کنم:

1. آموزشگاه زیان و ادب فارسی
2. فروشگاه بزرگ شکلات فروشی (فقط شکلات)
3. فروشگاه عرضه بازی های دوبله فارسی و فارسی (فقط)
4. ورود به بازار بورس
5. عرضه محصولات آرایشی
6. گل های زینتی
7. ...

و شغل اصلی کارگردانی.

می دونم که دست پیداکردن به اینها خیلی سخته و ممکنه بگید نمی شه ولی اگه بشه چی می شه!

 

2 نوشته شده در  سه شنبه 16 اسفند1384ساعت 12 بعد از ظهر  توسط محمود صادق پور  | 

 

مفت‌خورتر از روسيه در سياست خارجی ايران كشوری وجود ندارد

2 نوشته شده در  چهارشنبه 10 اسفند1384ساعت 1 بعد از ظهر  توسط محمود صادق پور  | 

چه کنم؟
 

همانند پارسال بهترین آرزویی که می تونم برای شما در سال نو داشته باشم اینه که سال مالی خوبی داشته باشید. برای من که اصلا خوب نبود. با هزار امید و آرزو شروع کردم و دست از پا درازتر و مفلوک تر دارم نمومش می کنم. کلی ایده و فکر ناب تو سرم دارم که با دست خالی به جایی نمی رسه. اسفند ششمین ماهی می شه که حقوق نگرفتم. قصدم گله و شکایت از عالم و آدم نیست ولی خیلی ها مقصرند ...
چند هفته ای می شه که خیلی حالم بده. فکر کنم علت اصلیش هم پریشان احوالیمه. اعتراف می کنم که از نظر مالی از پارسال خیلی بدترم. اما همش که نباید نیمه خالی لیوان رو دید. برعکس از خیلی جهات بهترم. افکار و احسساساتم پیشرفت فوق العاده ای کردن. وقتی عاشق شدن رو هم می شه یاد گرفت و مدیریت کرد  باقی احساسات که جای خودش رو داره. کم کم دارم به استقلال فکری نزدیک می شم و از احساسی قضاوت کردن دور. برنامه های جدیدی برای خودم ریختم که مهم ترینش ادامه تحصیل هست.
امیدوارم که سال 85 به معنای واقعی کلمه سال پربرکتی باشه.

2 نوشته شده در  چهارشنبه 10 اسفند1384ساعت 11 قبل از ظهر  توسط محمود صادق پور  | 

فرق گناه و اشتباه
 

بسيار مهم است كه هر كسی فرق گناه و اشتباه را به‌خوبی بداند و بتواند آنها را از يكديگر تميز دهد. وقتی فرق آنها را نمی‌دانيم ممكن است هر اشتباهی را به حساب گناه بگذاريم و بيهوده دچار ”احساس گناه“ شويم. از طرف ديگر بعيد نيست كه هر گناهی را ـ حتا اگر ”كبيره“ باشد ـ در سبد اشتباهاتمان قرار دهيم و به‌راحتی با آن كنار بيائيم!
گناه يك مفهوم دينی است و در دو صورت زير اتفاق می‌افتد:

1. سهل‌انگاری در انجام تكاليف دينی مثل خواندن نماز، دوستي با خويشاوندان (صله‌رحم)، گرفتن روزه، و غيره.
2. عبور عمدی و آگاهانه از ”خطوط قرمز“ دينی؛ و انجام‌دادن كارهايی كه از نظر دينی ”حرام“ محسوب می‌شود.

وقتي شما مهر امام زمان (عج) را در دل داريد و توجيه هستيد كه هر صبح، زمانی كه از خانه بيرون می‌آييد، بايد به آقا و مولايمان سلام كنيد و احوال مبارك ايشان را با زبان صميمی بپرسيد، اما احيانا از اين وظيفه غفلت می‌كنيد نمی‌توانيد دچار احساس گناه نشويد. همين‌طور، زمانی كه خدای نخواسته در غياب ديگران بدگويی و يا انتقاد می‌كنيد و آبرو يا حرمت انسان مومنی را زير سوال می‌بريد (كه چنين كاری از ساحت وجود نازنين شما دور باد) خواه‌ناخواه احساس گناه می‌كنيد. اين احساس ناشي از وجدان دينی است و در شرايطی پديد می‌آيد كه نفس سرزنش‌گر (نفس لوامه) انسان ـ به‌شرطی كه هنوز رمقی داشته باشد ـ بيدار می‌شود. بايد بدانيم كه اين يك احساس طبيعی و سالم است كه نتيجه آن می‌تواند عذرخواهی از خداوند متعال و بازگشت به طهارت روحی باشد.
اما اشتباه يك مفهوم ”عرضی“ يا ”قراردادی“ است كه تابع شرايط زمانی و مكانی است و اساسا محتوای دينی ندارد. اگر به‌عنوان يك مدير، تصميم‌های حرفه‌ای غلطی بگيريد و مثلا يك پروژه با اولويت را به يك پروژه بی‌اولويت تبديل نماييد؛ اگر در كار پژوهشی خود رويكرد غلطی را برگزينيد؛ اگر صفحه‌آرايی يك گزارش را برخلاف اصول حرفه‌ای انجام دهيد؛ اگر پول‌های يك پروژه را به پروژه ديگری واگذار كنيد . . . (البته در صورتی‌که نیت بدی مثل حیف و میل کردن بودجه و خراب‌کردن کارها نباشد) همه و همه در زمره‌ ”اشتباه“ بحساب می‌آيند. حال اگر در چنين مواردی دچار احساس گناه شويد و به سرزنش خود بپردازيد، اشتباه بزرگ‌تری را مرتكب شده‌ايد. بيش‌تر كسانی كه اين اشتباه بزرگ را مرتكب می‌شوند، افرادی هستند كه هنوز اعتماد به نفس كافی ندارند.
آبراهام مازلو، روانشناس نامی، در توصيف افراد خودشكوفا به اين نكته اشاره می‌كند كه اين افراد می‌توانند به اشتباهات خود بخندند! اين يك توانی روح شگرف است.
بدانيد كه هر چه در مورد خودتان ”سخت‌گيرتر“ باشيد و بكوشيد كه از خود يك چهره بی‌عيب و نقص نشان دهيد، اشتباهات بيش‌تری خواهيد كرد! اين ژست و افاده‌ها را كنار بگذاريد. شما مثل هر انسان ديگری ”جايزالخطا“ هستيد و حق داريد كه اشتباه كنيد. از اين حق انسانی خود شجاعانه ـ آری شجاعانه ـ دفاع كنيد و به‌جای سرزنش به ”حمايت خويشتن“ بپردازيد؛ به‌ويژه وقتی كه ديگران شما را حمايت نمی‌كنند. به قول ماكسول مالتز: ”بزرگ‌ترين تصميم در زندگی، انتخاب ميان سرزنش خويشتن و حمايت از خويشتن است“.

مهندس عقیل ملکی‌فر

2 نوشته شده در  دوشنبه 8 اسفند1384ساعت 1 بعد از ظهر  توسط محمود صادق پور  | 

 

با تاخير عرض تسليت

 

2 نوشته شده در  یکشنبه 7 اسفند1384ساعت 11 قبل از ظهر  توسط محمود صادق پور  | 

جواب يك سوال انتقادی چيست: "عكس‌العمل عاطفی" يا "پاسخ منطقی"؟!
 

زمانی كه شما شخصيت خود را سپر كارهايتان قرار می دهيد، ديگر هيچ كس نمی ‌تواند از شما انتقاد كند؛ زيرا شما آماده عكس العمل عاطفی هستيد. در اين صورت چطور می ‌توان از شما انتظار داشت كه واكنش منطقی نشان دهيد.

يك موردكاوی (Case Study)
آقای احمدی متصدی تداركات يك شركت است، از او خواسته می ‌شود كه مقداری لوازم تحرير بخرد. او حداكثر سعی خود را می ‌كند تا لوازم تحرير مناسبی با قيمت خوب بخرد. وقتی مدير تداركات بسته ‌های خودكار را باز می ‌كند و می‌ بيند، تعجب می‌ كند و با حالتی انتقادی از آقای احمدی می ‌پرسد:
ـ اينها چيه كه خريدی؟ مگر خودكار قحط بود؟! بايد همه ‌اش را دور بريزيم. آقای احمدی احساس بدی از اين سوال پيدا می ‌كند. به يادش می ‌آيد كه چقدر در بازار پياده ‌روی كرده تا به گمان خودش خودكارهای خوبی بخرد، و حالا اين هم دست مزدش! عجب مدير بی ‌معرفتی! هر چقدر سعي كنی آخرش يك بهانه ‌ای می ‌گيرد تا بتواند حال آ‌دم را بگيرد. واقعا كه "ضدحال" می ‌زند ... خوب چی می ‌خواهی بگويی آقای مدير؟ می ‌خواهی بگويی كه من بی ‌لياقتم؟ خوب بگو ...! می ‌خواهی بگويی كه من هيچ كاری بلد نيستم؟ خوب، حرفت را بزن ... چرا اين قدر نيش ‌زبانی می ‌زنی؟!
اين تفكرات، خون آقای احمدی را به جوش می ‌آورد حيف كه "مجبور است" با مديرش مدارا كند و گرنه همين الان حسابش را كف دستش می ‌گذاشت و برای هميشه با شركت خداحافظی می ‌كرد. در حالي كه روحش آزرده شده و "احساس توهين" می ‌كند، از دفتر مديرش بيرون می ‌زند اما دلش می ‌خواهد يك "سنگ صبور" پيدا می ‌كرد تا برايش درددل كند و به او بگويد كه با چه آدم ‌های بی ‌معرفتی سروكار دارد.
نمی ‌د‌‌اند دارد به كجا می ‌رود. توی راهرو، بدون آن كه بداند، با خودش صحبت می ‌كند:
ـ اگه روزی دستم برسه می ‌دونم باهات چكار كنم؟ چی خيال كردی؟ مگه تو كی هستی؟ فكر می ‌كنی من نوكر بابات هستم كه اين قدر غر می ‌زنی؟ يك جو انصاف نداری! پای كولر نشستی و فقط می ‌تونی ايراد بگيری. تو كه توی گرما از اين مغازه به اون مغازه نمی ‌ری؛ تو كه مدت ‌ها برای پيداكردن تاكسی كنار خيابون نمی‌ايستی تا زير پاهات علف سبز شه ... بدبخت! من هر جا برم اين چندرقاز حقوق رو خواهم گرفت ... كار كه قحط نيست.
اما اين "خودگويی ‌ها" آرامش نمی ‌كند. بايد يك هم زبان "زخم خورده"؟ پيدا كند كه درد او را بفهمد ... اما ناگهان به اين نتيجه می ‌رسد كه بهتر است خوددار باشد و در اين ‌باره چيزی به كسی نگويد ... آخر به مردم نمی ‌شود اعتماد كرد. فردا می ‌زنند توی سرت كه: "مديرت حق دارد؛ تو واقعا عرضه نداری"...
به ساعتش نگاه می ‌كند. آخر وقت اداری است. خراب و بی ‌حال به سمت درب خروجی می رود ... آيا در خانه يك سنگ صبور پيدا خواهد شد؟!

تحليل
شما اين مورد را چگونه "تحليل" می ‌كنيد؟ شايد قبل از آن كه به "تحليل" قضيه توجه داشته باشيد، ناخودآگاه "قضاوت" كرده باشيد. حدس می ‌زنم كه حق را به آقای احمدی داده ‌ايد و برای او دل سوزی می ‌كنيد... "عجب مدير بی ‌معرفتی!"... اما بياييد دست از قضاوت عجولانه برداريم و قضيه را جدا تحليل كنيم. به نظر شما چرا آقای احمدی دچار "شوك روانی" شده، و بهتر بگوئيم چرا احساساتش جريحه ‌دار شده و اين موضوع را به يك داستان دنباله ‌دار تبديل كرده است؟ به شكل نگاه كنيد. آقای احمدی از افرادی است كه "شخصيت" خود را سپر كارهايشان قرار می ‌دهند. اين افراد هر انتقادی را يك "تير زهرآلود" به شخصيت خود تلقی می ‌كنند. در نتيجه، ديگ احساسات و عواطفشان به جوش می ‌آيد؛ ترش می ‌كنند، به هم می ‌ريزند؛ خودشان را می ‌خورند؛ "احساس گناه" می ‌كنند، به‌ طرف مقابل بد و بيراه می ‌گويند (حتا اگر توی دلشان باشد!)؛ او را بدخواه و بی ‌معرفت و نمك ‌نشناس بشمار می ‌آورند؛ و خلاصه همه چيزهای ديگری كه خودتان بهتر می ‌دانيد.

دل خوری آقای احمدی وقتی بيش تر می ‌شود كه مثلا مدير او ديروز به همكار ديگری يك "احسنت" گفته باشد ... تازه پای "مقايسه" هم به ميان می ‌آيد كه خود يك داستان دنباله ‌دار ديگر است:
ـ "چطور می ‌تواند كارهای خوب ديگران را ببيند، اما فقط به نقطه ضعف ‌های من گير می دهد؟ خوب، معلوم است ديگر ... آنها نورچشمی هستند و ما طفيلی و غفيلی! اگر بلدی انتقاد كنی چرا به ديگران چيزی نمی ‌گويي ... اه اه اه ... هفته پيش آقای صمدی كلی خودكار آشغال خريده بود، اما انگار نه انگار. ايستاد و نگاه كرد ... اگر من بودم آن آشغال ‌ها را می ‌زدم توی سرش... اما مردم شانس دارند، پيش چشم مديرشان عزيز هستند ... "
ملاحظه می ‌فرمائيد كه ذهن آقای احمدی پر از سوژه‌هايی است كه همه می ‌توانند تحريك ‌كننده عواطف و ابراز عكس‌ العمل ‌های عاطفی باشند.

روش درست برخورد با مساله
روش آقای احمدی نه ‌تنها "غلط"، بلكه به اندازه كافی "پرماجرا" و "دنباله ‌دار" است كه فردای آن روز می ‌تواند مسايل تازه‌ ای را بيافريند.
بياييد به آقای احمدی روش درست را به ترتيب زير توصيه كنيم:

1. آقای احمدی! لطفا شخصيت خود را "كنار بكشيد"؛ بگذاريد تيرهای انتقاد به كار شما بخورد و نه به شخصيت شما.
2. وقتی با سوال ‌های انتقادی روبرو می ‌شويد، به ‌دنبال ارائه "پاسخ‌ های منطقي" باشيد. مثلا بگوييد:

  • فكر می ‌كردم خودكارهای خوبی خريده ‌ام ... به ‌نظر شما اينها چه اشكالي دارند؟
  • عجله داشتم، اگر بيش تر می ‌گشتم احتمالا چيزهای بهتری می ‌خريدم ... انشاءا... دفعه بعد ...
  • راستش با مارك ‌های خوب آشنا نيستم ... می ‌توانيد مرا راهنمايی بفرماييد؟
  • تصور می ‌كردم كه بايد خودكارهای ارزان ‌تری بخرم ... اگر می ‌فرمائيد دفعه بعد گران ‌ترش را بخرم ...
  • اشتباه شده است. ببخشيد ... يك فرصت ديگر به من بدهيد جبران خواهم كرد ...

3. آقای احمدی! هيچ ‌كس با شخصيت شما مشكل ندارد. حق مدير شما و حق ديگرانی كه كاری به شما ارجاع می ‌دهند اين است كه بتوانند از شما انتقاد كنند. از طرف ديگر حق شماست كه اشتباه كنيد، و حق شماست كه بعضی چيزها را بلد نباشيد. شما به ‌دنبال اين هستيد كه يك "چهره‌ بی ‌عيب" از خود به نمايش بگذاريد و ثابت كنيد كه هرگز اشتباه نمی ‌كنيد. اين تصورات در زندگی اجتماعی مشكل ‌آفرين است و قبل از اين كه برای ديگران دردسر درست كند، رابطه شما را با ديگران به هم می ‌ريزد. جناب عالی می‌ توانی با دادن يك پاسخ منطقی، جلوی "غائله ‌ها" را بگيری و فضا را به نفع پيشرفت خود تغيير دهی. می ‌گويی نمی ‌شود؟ از امروز امتحان كن ...
 

مهندس عقیل ملکی فر

2 نوشته شده در  چهارشنبه 3 اسفند1384ساعت 1 بعد از ظهر  توسط محمود صادق پور  | 

کاريکاتورهای افسانه هولوکاست
 

هولوكاست اثر كارلوس لتوف (برزيل)

ادامه

2 نوشته شده در  سه شنبه 2 اسفند1384ساعت 12 بعد از ظهر  توسط محمود صادق پور  |