
خودت يكي هستي. يكي را هم بايد ببيني. آن يكي "حجت خدا"ست، حقيقت انسان است.
ـ يك عارف رباني(1)
اگر بخواهيم گامي به پيش برداريم و گونه اي از "اوج" را تجربه كنيم، ترديدي نيست كه هر كدام به يك "استراتژي تعالي" نياز داريم. تعالي يك مفهوم معنوي است و دلالت بر اوج گرفتن و بالارفتن دارد (ما ز بالائيم و بالا مي رويم). اما انسان بدون داشتن يك شاخص چگونه مي تواند بداند كه چقدر در پايين ايستاده است؟ و بدون داشتن يك "دورنماي مطلوب" چگونه مي تواند درك كند كه "وضع موجود"ش چقدر ناكافي است؟ وقتي "ترازيابي" نمي كنيم و تشخيص نمي دهيم كه چه فاصله بزرگي با جايي كه مي توانيم باشيم داريم، درواقع تصميم گرفته ايم كه خود را از موهبت تعالي محروم كنيم و ظلم بزرگي در حق خود مرتكب شده ايم.
در حالي كه مي توانيم از "بودن" به سمت "شدن" حركت كنيم، ولي هم چنان زندگي خود را در دايره بسته "بودن" تعريف كرده ايم، چگونه انتظار داريم كه درهاي رحمت الهي به روي ما گشوده شود و زندگي ما تكاني بخورد؟ آيا يك پشه مي تواند به اندازه يك فيل "روزي" داشته باشد؟ آيا يك باتلاق كوچك مي تواند به اندازه يك دريا بخروشد؟ آيا سهم ما از اكتشافات علمي مي تواند به اندازه جابر بن حيان باشد؟ آيا با حفظ وضع موجود خود مي توانيم انتظار داشته باشيم كه چشم باطن ما هم چون امام خميني گشوده شود؟
نخستين گام در ترازيابي معنوي اين است كه خود را "مميزي" نموده و بشناسيم. اين مميزي لزوماً بدين معنا نيست كه ما كوچكي خود را بايد كشف كنيم. هيچ يك از ما كوچك نيست؛ وقتي دل هاي ما مي تواند جاي خداوند متعال باشد، و وقتي با همين دل ها مي توانيم يا علي بگوييم و عشق آغاز شود، چه كسي مي تواند كوچك باشد؟ استراتژي تعالي همواره براي جبران كردن كوچكي طراحي نمي شود؛ ما مي خواهيم مراتب بالاتري از بزرگي را تجربه كنيم. و درست از همين ديدگاه است كه به عنوان "وضع مطلوب" بايد حجت خدا را بشناسيم. او حقيقت و غايت تعالي انسان است؛ بزرگ، بزرگ و بزرگ. با اين همه، اشتباه است كه او را دور از دسترس به شمار آوريم. وضع مطلوب به شرطي مي تواند ما را برانگيزاند و به اصطلاح "كوشش خلاق"(2) ايجاد كند كه اصولاً و منطقاً قابل دسترسي باشد، و حجت خدا قابل دسترس است. در اين باره مي توانيم به تجربه تعالي سلمان فارسي(ره) رجوع كنيم. او چنان شايسته بود كه توانست "جايزه تعالي" را از امام معصوم بگيرد و به مرتبه "منا اهل البيت" ارتقا يابد. او از اهل بيت شد. و اينك ماييم و اين پرسش چالشي كه چگونه مي توانيم از اهل بيت حجت خدا باشيم و به ساحت آن امام همام راه يابيم؟ بدون شك بايد راهي به اين ساحت وجود داشته باشد. سلام بر او و سلام بر اهل بيت او.
پي نوشت ها
1. مهدي طيب، "مصباح الهدي؛ در نگرش و روش عرفاني اهل محبت و ولا"، تهران: نشر سفينه، چاپ دوم، 1380، صفحه 170.
2. creative tension
مهندس عقيل ملكي فر

آورده اند كه عيسي ـ عليه السلام ـ با جمعي از ياران بر راهي مي گذشت. سگي مرده يافت. پرسيد: چه مي بينيد؟ يكي گفت: مرداري متعفن كه فضا را آلوده كرده است. ديگري گفت: صورتي كريه با چشم هايي كه از حدقه بيرون زده است. سومي افزود: ... و انبوهي از مگسان و حشرات موذي كه از او مي خورند. عيسي با رنجش خاطر گفت: آن چه ديديد همه زشتي بود و هيچ يك از شما نگفتيد كه چه دندان هاي زيبايي دارد!
عيسي(ع) روح خداست و روح هاي خدايي همه از ساحت زيبايي مي آيند، و چنان آفريده شده اند كه جز زيبايي نبينند، جز زيبايي نگويند، جز زيبايي نشنوند و جز زيبايي نيافرينند. مأموريت اين جهاني آنان "تقديس زيبايي" و مأموريت آن جهاني آنان فناشدن در حقيقت زيبايي است. و عيسي فرمود: با كسي بنشين كه ديدار او تو را به ياد خدا اندازد؛ و ياد خدا يعني ياد و ذكر زيبايي و از يادبري همه زشتي ها؛ چراكه "خدا زيباست و زيبايي را دوست دارد".
همه ما اين امر متعالي را تجربه كرده ايم كه وقتي در هاله انرژيايي روح هاي خدايي قرار مي گيريم، چشم باطني ما بر حقيقت زيبايي ها گشوده مي شود، و گوش جان ما مي تواند ترنم زيبايي را از ذره ذره هاي عالم هستي بشنود: "سبوح قدوس، ربنا و رب الملائكه و الروح". خدايا تو شايسته تسبيح و تقديسي، تو پروردگار ما و پروردگار فرشتگان و روحال اميني.
و گاه كه در ميدان انرژيايي ارواح شيطاني ـ ارواح خبيث ـ قرار مي گيريم، گويا همه زندگي مردار متعفني مي شود كه حتي يك دندان زيبا هم ندارد. راستي چرا و چگونه بعضي از انسان ها مي توانند هستي گران قدر خود را به شيطان بفروشند، و زندگي خود و ديگران را به چراگاه شيطان مبدل سازند؟ و چه چيز به شيطان اجازه مي دهد كه گاهي وجود ما را به تسخير در آورد، و با قدرت زشتي شناسي خود به ما ديكته كند كه با چشم شيطاني به ديگران نگاه كنيم و در صدد كشف زشتي هاي آنان برآييم؟
دستياران شيطان همه جا هستند، و نشاني آشكار آنها شكوه و شكايت از خود و ديگران، نسبت دادن زشتي و زشت كاري به مردم، و شكستن حرمت پليدي هاست.
از شر اين انفاس خبيثه به خدا پناه بريم.
عقيل ملكي فر

همه ما به خوبی می دانيم كه رانندگی در يك بزرگ راه با سرعت 130 كيلومتر در ساعت بدون اين كه جلوی خود را نگاه كنيم، چه عواقب خطرناكی در پی دارد. با اين وجود، هنگام اداره مسير زندگى يا شغل خود، به ندرت در نظر مى گيريم كه چه آينده ای در انتظار ماست. در نتيجه اغلب با حوادث تلخى روبرو می شويم كه اگر ذره اى برای پيش بينى آنها تلاش می كرديم، هيچ گاه با آنها مواجه نمى شديم.
شايد تا حالا واژه "آينده نگري" به گوش تون خورده باشه. مقالات زيادي در اين زمينه بر روي شبكه هست. ولي به نظر من اكثر اونها به زبان ساده نوشته نشدند يا خوب ترجمه نشدند. دو مقاله اي كه در زير معرفي مي كنم هم به زيان ساده اي نگارش شده و هم اين كه كاملا علمي و معتبره. به قول معرف مختصر و مفيد. ترجمه دوست خوبم وحيد وحيدي مطلق.
هر از گاهي يک نکته هاي جالبي به ذهنم مي رسه که چون يادداشت نمي کنم زود از ياد مي ره. مي خوام سعي کنم از این به بعد زود بيارمش رو وب تا بمونه.
مثلا ديروز مهمون داشتيم. از اون مهمونايي که تازه باهاشون آشنا شده بوديم و تعدادشون هم زياد بود.
به اين نتيجه رسيدم که آدم وقتي مهمون داره نمي تونه درست و حسابي دست شويي بره
.
خدا چون انسان را به رنج و غمي مبتلا سازد، سپس به كرم خود او را نعمتي براي آزمايش و امتحان بخشد.
قرآن كريم

تصور كنيد در آينده اي نزديك مي خواهيد مقاله اي را در يك همايش حرفه اي "ارائه" دهيد. به نظر شما اين همايش اهميت خاصي دارد و تصويري از شايستگي هاي علمي شما در ذهن همكاران تان ترسيم مي كند.
در اين شرايط شما احساس خاصي داريد. اگر اولين تجربه تان باشد ممكن است كمي دستپاچه و نگران به نظر برسيد؛ شايد هم كمي هيجان زده باشيد. احتمالاً با افرادي كه سابقه بيشتري در ارائه مقالات علمي دارند رايزني مي كنيد و ظرافت هاي يك ارائه عالي را از آنها مي پرسيد.
انگيزه اي كه شما را در اين شرايط به تكاپو وا مي دارد بسيار روشن است: شما مي خواهيد يك تصوير هرچه بهتر از توانايي هاي علمي خود ارائه دهيد و به ديگران بفهمانيد كه پژوهش گر يا صاحب نظر بسيار مطلعي هستيد. اما شايد كم تر به اين مفهوم توجه كرده باشيد، كه هنگام ارائه مقالات يا سخنراني هاي علمي، خود را در "فضاي اطلاعات" ارائه مي نمائيد.
در زندگي واقعي، سه فضاي ديگر نيز براي ارائه ما وجود دارند:
افراد ارزشي حساسيت خاصي به چگونگي ارائه خود در فضاي ارزش ها نشان مي دهند، با نگاهي به طرز لباس پوشيدن (حتي نوع و رنگ لباس ها)، طرز آراستن سر و صورت (چه در مورد آقايان و چه در مورد خانم ها)، نوع نشستن و برخاستن، نوع سلام و احوال پرسي كردن؛ نوع واژه ها و ادبيات مورد استفاده، و حتي نوع نگاه كردن خود به ديگران، همه و همه مي توانند نمايان گر ارزش هاي فردي و جمعي ما باشند. كساني كه فاقد حساسيت هاي ارزشي هستند، و همچنين كساني كه اهميتي براي ارائه خود در فضاي ارزش ها قايل نيستند، نوعي "لاابالي گري" خاصي را در موارد بالا نشان مي دهند.
فضاي ارتباطات، كه جاي تعامل ما با ديگران است، از حساس ترين فضاهايي است كه ما را به ديگران معرفي مي كند. بعضي از مردم به اهميت اين موضوع آگاه اند كه براي برقراري يك رابطه عالي و موثر با ديگران، بايد خود را به عنوان يك "فرد متشخص" ارائه دهند؛ افرادي آراسته، متين، موقر، و اغلب خوش مشرب كه مي توانند رابطه اي مطبوع، صميمي و منصفانه با ديگران برقرار كنند. به ويژه، بعضي از افراد مي توانند يك فضاي پرانرژي بيافرينند و با استفاده از رسانه هاي ارتباطي مناسب، اين انرژي نيروبخش را به ديگران منتقل كنند. اين افراد در فضاي ارتباطي بسيار زيبا و با عظمت به نظر مي رسند.
آخرين فضاي ارائه، فضاي شخصي يا خصوصي است: زماني كه هر يك از ما با خود "خلوت" مي كنيم و با روح مان رو به رو مي شويم. در اين گونه موارد شما چگونه خود را به روح تان ارائه مي دهيد؟ آيا با آن روراست هستيد؟ آيا واقعيت هاي وجود خود را بدون هيچ ترسي مي پذيريد يا آنها را انكار مي كنيد؟ آيا دست به سرزنش خود مي زنيد يا به حمايت از خود برمي خيزيد؟ آيا مي توانيد رابطه اي سالم و سازنده با خود برقرار كنيد؟ آيا توان "خودانتقادگري" داريد و با شيوه هاي اصولي آن آشنا هستيد؟ اگر در برابر روح تان ضعيف ظاهر شويد، آثار مخرب آن بيش از آن است كه در برابر ديگران ضعيف به نظر برسيد.
يك مسأله بزرگ انسان معاصر اين است كه تكليف خود را براي چگونگي ارائه در فضاهاي چهارگانه بالا بداند.
عقيل ملكي فر

خدمات فاينانس
اگر مي خواهيد محصولي را از خارج بخريد ولي به اندازه كافي پول نقد نداريد به كمك ما اكنون بخريد و يك ساله با سود 13 تا 15 درصد پرداخت كنيد.
37 39 518 0915
19 26 513 0915
استراتژي خروج يک مفهوم کليدي در برنامهريزي است و تقريبا در مورد هر پروژهاي بايد تعريف شود، مستقل از موضوع پروژه. فرض کنيد ميخوهيد با کشوري وارد جنگ شويد، پيش از ورود به جنگ بايد استراتژي خروج از جنگ را بدانيد وگرنه به دردسر مبتلا ميشويد (از قضا يکي از بزرگترين ايرادهايي که به بوش ميگيرند اين است که براي خارج شدن از عراق استراتژي ندارد). اما آنچه بامزه است اين است که فقط جنگ يا چيزهاي ناراحت کننده نيستند که احتياج به استراتژي خروج دارند، حتي فعاليتهاي مثبت و دلنشين هم مشمول آن ميشوند.

اميرالمومنين (ع): آن كه به استقبال آينده مي رود بيناترين است و آن كه به آينده پشت مي كند، سرانجام سرگردان مي ماند!
ـ الحيات، محمدرضا حكيمي و همكاران
شايستگيِ محوري، يك مهارت، هنر، يا قابليت ويژه است كه شما را از ديگران "متفاوت" مي سازد و براي شما "امتياز رقابتي" به همراه مي آورد. شما ممكن است در زمينه علمي يا فني خاصي كه سازمـان تان تشنـه آن اسـت و ارزش افزوده بالايي ايجاد مي كند، داراي تخصص و مهارت بالايي باشيد. اين، يك شايستگي محوري محسوب مي شود. بعضي از اين گونه مهارت ها را، كه اغلب در سايه تجربيات طولاني مدت به دست مي آيد، "هنر سياه" مي نامند.
شايستگي محوري بعضي از افراد در زمينه هاي انساني است. مثلاً افرادي هستند كه "مهارت هاي ارتباطي" ويژه اي دارند؛ به سرعت با افراد و روحيات مختلف انس مي گيرند و از آنها براي خود يك دوست مي سازند. بعضي ديگر از "نفوذ كلام" برخوردارند و ديگران را مسحور و مجاب مي كنند. شماري از مردم، توانايي شگرفي در مذاكرات تجاري و "فروش ايـده ها" دارنـد. بعضي هـا با داشتـن حسگـرهاي خـاص، مـي توانند كوچك ترين علائم تغيير را آشكار كنند، و زنگ ها را به صدا در آورند. گروه ديگري از افراد، توانايي چشم گيري در كشف مسائل يا فرصت هاي مبهم، و تبديل آنها به يك "دستور كـار" سازمـاني دارنـد. بـعضي از افـراد كـه آنها را "كـارآفرين" مي ناميم، مي توانند تأسيس كننده پروژه ها يا كسب و كارهاي جديد باشند. شايستگي محـوري اين افـراد، "قدرت تأسيس" است كه البته بسيار كمياب است. افراد ديگري پيدا ميشوند كه "قدرت اجرايي" فوق العاده اي دارند و با وجود انواع محدوديت ها و مشكلات، مي توانند كارها را به جلو ببرند. بعضي ديگر مي توانند "حمايت گران" خوبي از افراد باشند. آنها افراد ضعيف تر را در پناه خود مي گيرند،
راه هاي موفقيت آميز كار و زندگي را به آنها آموزش مي دهند، ترس ها و اضطراب هاي آنها را مي ريزند، و از آنها افرادي توانمند مي سازند. اين افراد از قابليت "مِنتوري" (مربي گري) برخوردارند كه روز به روز از اهميت بيشتري برخوردار مي شود.
به هر حال، هر كس كه معني رقابت را مي فهمد و تصميم ندارد كه خود را به يك فرد ضعيف و بي خاصيت تبديل كند، بايد تكليف شايستگي هاي محوري خود را با چشم اندازي آينده نگرانه مشخـص نمايد. وقـتي شمـا بـه شايستگي هاي محوري خود فكر مي كنيد، بايد نيازها و شرايط ده سال آينده را بسنجيد تا بتوانيد تشخيص دهيد كه آينـده، چه شايستگـي هايـي را طلب مي كند.
آينده شناسان فهرستي از 10 شايستگي محوري را شناسايي كرده اند كه سازمان هاي فردا تشنه آنها خواهند بود. اينها عبارتند از:
شما كدام يك از اين شايستگي ها را انتخاب كرده ايد؟
مهندس عقيل ملكي فر

آن چه هستي چنان در گوش هايم فرياد مي زند كه نمي توانم آن چه را مي گويي بشنوم.
ـ امرسون
هرچند متأسفانه بسياري از افراد آن قدر بي انگيزه و دون همت اند كه حتي نمي توانند خودشان را كمي تغيير دهند، اما با اين فرض صحبت مي كنيم كه شما در زمره كساني هستيد كه تصميم داريد دنيا را تغيير دهيد، و محيطي بارورتر و مطبوع تر براي رشد و تعالي خود و ديگران بيافرينيد. در اين صورت بايد ببينيم كه شما خواهان ايجاد چه تغييري در جهان هستيد و از چه راهي مي خواهيد اين تغيير را به وجود آوريد.
شايد مي خواهيد به سازمان هاي دنيا بقبولانيد كه به جاي تأكيد افراطي بر ارزش هاي حاشيه اي، به قول مديران مايكروسافت بايد به "كارخانه هاي آدم سازي" (2) تبديل شوند. راستي چه ايده نازنيني داريد. براي تحقق آن مي توانيد يك كتاب بنويسيد و ايده "سازمان به مثابه كارخانه آدم سازي" را تئوريزه و ترويج نماييد. اين، خودش كاري است؛ اما فراموش نكنيد كه ايده هاي بسيار خوبي در كتاب ها وجود دارند كه مردم كوچك ترين اعتنايي به آنها نمي كنند و همه را يك مشت حرف يا شعار به حساب مي آورند. اگر مردم اهل نظر بودند، و اگر به انديشه ها و معارف نهفته در كتاب ها اعتنا مي كردند، بدون شك دنياي ما بسيار متفاوت مي بود.
كار ديگري كه مي توانيد انجام دهيد تبليغ و ترويج شفاهي است؛ راه بيافتيد و در سازمان ها و مجامع مختلف سخنراني كنيد. اين روش بي تأثير نخواهد بود، اما به خاطر داشته باشيد كه مردم، هر كس را كه حرف هايي متفاوت از ذهنيت متعارف آنها بگويد، بر خطا مي بينند (مردم عربستان، حتي پيامبر خدا (ص) را ديوانه مي خواندند، صرفاً به اين دليل كه گفته هايش مغاير با ذهنيت ارتجاعي و كفرآميز آنان بود). احتمالاً شما هم مشمول همين گونه قضاوت هاي منفي خواهيد شد؛ چرا كه تبديل سازمان ها از پايگاه هاي پول سازي، تكنولوژي سازي، محصول سازي و غيره به كارخانه هاي آدم سازي حرف بسيار غيرمتعارفي است. مردم به شما خواهند گفت كه پيشينيان ما هرگز از سازمان ها كارخانه هاي آدم سازي نساخته اند. البته بعيد نيست كه گوش هاي تيز و مستعدي پيدا شود و شما بالاخره چند نفر هم عقيده پيدا كنيد، اما سال ها طول خواهد كشيد تا مردم بدانند كه چگونه و چرا بايد سازمان ها را به پايگاه هاي انسان سازي تبديل كنند.
در حالي كه طبق عقل سليم انتظار داريم مردم باسواد از طريق خواندن و شنيدن، ايده هاي جديد را به سرعت ياد بگيرند و عملي كنند، اما واقعيت اين است كه اغلب مردم "ديداري" هستند، يعني بايد تحقق يك ايده را در جايي به چشم خود ببينند تا آن را بپذيرند و از آن الگو بگيرند. حرف آنها در اين عبارت خلاصه مي شود كه مي گويند: "ديدن، باوركردن است". به همين دليل موثرترين گامي كه شما مي توانيد براي تغيير سازمان ها برداريد، ايجاد اين تغيير در سازمان خود شماست. سازمان خود شما بايد مصداق همان تغييري شود كه شما دوست داريد در جهان روي دهد.
اما شايد خواست شما اين باشد كه يخ بندان سكولاريزم جهاني را بشكنيد و راه آسمان را به زندگي مردم دنيا باز كنيد. در اين صورت، قبل از هر كار ديگري خودتان بايد به يك چشمه ارتباط زنده با آسمان تبديل شويد؛ گيرنده هاي آسماني خود را تقويت كنيد؛ آنتن هاي روحي خود را دقيقاً به سمت فرستنده هاي آسماني تنظيم نماييد و بياموزيد كه چگونه مي توانيد دريافت هاي روحاني خود را در زندگي شخصي، سازماني و اجتماعي به كار گيريد و از خويشتن يك "انسان ناب" بسازيد. در اين صورت مردم نيز با نگاه كردن به شما مشتاق ناب شدن خواهند شد. بنابراين تعجب نكنيد كه در آموزه هاي ديني ما چرا مكرراً توصيه شده است كه دين خدا را با زبان تبليغ نكنيد؛ با كردارهاي شايسته خود مبلغ دين باشيد.
پي نوشت ها
1. جمله قصاري است از مهاتما گاندي
2. سال ها پيشتر از آن كه مديران مايكروسافت چنين ايده اي را مطرح كنند، امام راحل دانشگاه ها را به عنوان كارخانه هاي آدم سازي توصيف كرده بودند.
عقيل ملكي فر

صمد كار درستي كرد. احمق حبيب هم براي دهمين بار خر شد. حالم از رفتار بچه ها و عروس قندي و حتي خودش به هم مي خوره. پول دار جماعت هميشه به فقرا نگاه عاقل اندر سفيه داره. دلم مي خواد خفشون كنم.

هيچ چيز بدتر از اين نيست كه زندگي تكراري بشود.
اگر دوستي از دوبي اين وبلاگ را مي خواند خوشحال مي شوم با من از طريق ايميل تماس بگيرد.

فلسفه بنيادين مديريت بر خويشتن، دست يابي به انسانِ "تراز ارزش ها" با چهار شايستگي كم ياب است: خودانگيختگي؛ فعال سازي قدرت شخصي؛ خوداتكايي؛ و مسووليت پذيري در برابر آن چه كه مي انديشد، انتخاب مي كند و انجام مي دهد.
اغلب ما به طور صريح يا ضمني با اين واقعيت كنار آمده ايم كه لزوماً بايد توسط ديگران اداره شويم. پذيرش اين واقعيت بدين معناست كه ما راه را از چاه و سره را از ناسره باز نمي شناسيم؛ نمي توانيم عواطف و احساسات خود را به گونه اي متعادل كنترل كنيم؛ خودجوش و خودانگيخته نيستيم؛ از عهده تصميم گيري هاي اصولي برنمي آييم (چون ارزش ها و معيارها را نمي شناسيم) و يا اين كه شهامت تصميم گيري و قبول عواقب آن را نداريم؛ ترجيح مي دهيم از خود سلب مسووليت كرده و خوب و بد قضايا را به گردن ديگران بيندازيم؛ از پذيرش ريسك اجتناب مي كنيم و مي خواهيم در فضايي به پيش برويم كه همه چيز آن توسط ديگران ـ مديران ـ شفاف و اطمينان بخش شده باشد؛ از شناخت حساسيت ها، ضرورت ها، و فوريت ها عاجزيم؛ بايد "هل" داده شويم وگرنه همان جا كه هستيم درجا مي زنيم و مسووليت يادگيري و رشد خود را نمي پذيريم؛ تا ديگران به ما ديكته نكنند سرگيجه مي خوريم و نمي دانيم كه وظايف ما چيست و بايد چه نقش هايي را در زندگي حرفه اي پذيرا باشيم؛ قادر نيستيم به تنهايي ارتباطات شايسته اي را با ديگران برقرار كنيم و احتمال دارد كه اگر به حال خود واگذار شويم همه چيز را به كلي خراب كنيم! بدتر از همه پذيرفته ايم كه ما علاقه اي به "مميزي و ارزيابي" تصميم ها و عملكرد خويشتن نداريم و بايد يك ناظر بيروني وجود داشته باشد كه مثل معلم مدرسه، مشق هاي ما را ببيند و خط بزند و املاي ما را بخواند و غلط هاي ما را بگيرد تا متوجه شويم كه چه كاره ايم، چه مي كنيم، و لايق چه نمره اي هستيم.
با پذيرش اين رويكرد كه لزوماً ديگران بايد بر ما مديريت كنند، از خاطر برده ايم كه مديريت ديگران بر ما اغلب به عنوان دخالت آن ها در فرآيندهاي روحي، رواني، عاطفي، عقلاني و اخلاقي ماست و اين دخالت ها ممكن است عواقب سوئي براي سلامت رواني ما به بار آورد. به هرحال، بهتر است به ياد داشته باشيم كه تن دادن كاهلانه به مديريت ديگران مي تواند ناشي از "عدم احترام به خويشتن" و گريز از مسووليت هايي باشد كه هر يك از ما در قبال خويشتن خويش داريم.
مديريت ديگران بر ما، از ديدگاه اقتصادي براي سازمان ها نيز بسيار پرخرج است. جمع بزرگي از افراد لايق كه مي توانند وظايف مهم تري را در سازمان برعهده گيرند، از كارهاي اساسي تر باز مي مانند تا ديگران را اداره كنند.
از سوي ديگر، متأسفانه بعضي از مديران تشخيص نمي دهند كه مديريت بر ديگران في نفسه يك "ارزش" نيست، بلكه تنها يك "ضرورت" است كه بايد با اتخاذ تدابير آموزشي و پرورشي مناسب به حداقل برسد.
خوشبختانه به همان نسبت كه مردم فرهيخته تر مي شوند از نياز آن ها به مديريت شدن توسط ديگران كاسته مي شود. در قرن بيست و يكم كه سازمان ها انباشته از كاركنان فرهيخته خواهند بود، "نهاد مديريت" به تدريج كم رنگ تر خواهد شد و جاي آن را نهاد جديدي خواهد گرفت كه حتي فرزانه ترين افراد نيز در زندگي جمعي از آن بي نياز نيستند: "نهاد رهبري". يك رهبر اصيل در وهله اول يك "مربي ـ معلم" است كه مديريت بر ديگران را ـ اگر لزومي داشته باشد ـ صرفاً يك امر تاكتيكي تلقي مي كند. وظيفه استراتژيك او بسترسازي براي پرورش شايستگي هاي عقلاني، عاطفي، اخلاقي و مهارتي يكايك كاركنان براي دست يابي به عالي ترين سطوح "خود مديريتي" است.
سلام بر رهبران فرزانه كه ما را به فطرت الهي خويش رجعت مي دهند و راه دشوار ما را به سوي مديريت بر خويشتن هموار مي سازند.
عقيل ملكي فر

و ما تو را بر طريقه آسان موفق مي داريم
سوره اعلي آيه ۸

سال ها پيش، روزي دختر كوچك ام از من پرسيد: پدر! آيا خوشحال نيستي كه من به دنيا آمده ام؟ سوال عجيبي بود. كودكان با فطرت سالم خود به طور غريزي مي دانند كه زندگي يك معجزه است. اما چنين به نظر مي رسد كه اكثر مردم، همين كه پا به دوران بزرگ سالي مي گذارند، چشم فطرت شان كور مي شود و ديگر نمي توانند بسياري از معجزه ها را ببينند!
واقعيت تلخ اين است كه معجزه تولد در زندگي بعضي از افراد تنها يك بار اتفاق مي افتد، ولي داستان زندگي يكي از بزرگ ترين ثروتمندان آمريكايي نشان مي دهد كه قليلي از افراد، بارها و شايد هر روز از نو به دنيا مي آيند. از اين مرد كه صاحب يكي از گسترده ترين فروشگاه هاي زنجيره اي در جهان است، پرسيدند كه راز موفقيت تو چه بوده است؟ در پاسخ گفت: زادگاه من انگلستان است. در خانواده فقيري به دنيا آمدم و چون خود را واقعاً فقير مي ديدم، هيچ راهي به جز گدايي كردن نمي شناختم. روزي به طرف يك جنتلمن رفتم و مثل هميشه قيافه اي رقت بار به خود گرفتم و خواهش مقداري پول كردم. وي نگاهي به سراپاي من انداخت و گفت:
ـ به جاي گدايي كردن بيا با هم معامله كنيم!
پرسيدم: چه معامله اي؟
گفت: ساده است. يك بند انگشت تو را به 10 پوند مي خرم.
گفتم: عجب حرفي مي زنيد آقا! يك بند انگشتم را به 10 پوند بفروشم؟
گفت: 20 پوند چطور است؟
گفتم: شوخي مي كنيد.
گفت: برعكس، كاملاً جدي مي گويم.
گفتم: جناب! من گدا هستم، ولي احمق نيستم.
او همچنان قيمت را بالا برد تا به 1000 پوند رسيد. گفتم: اگر 10 هزار پوند هم بدهيد، من به اين معامله احمقانه راضي نخواهم شد.
گفت: اگر يك بند انگشت تو بيش از 10000 پوند مي ارزد، پس قيمت قلب تو چقدر است؟ در مورد قيمت چشم، گوش، مغز و پاي خود چه مي گويي؟ لابد همه وجودت را به چند ميليارد پوند هم نخواهي فروخت!؟
گفتم: بله، درست فهميده ايد.
گفت: عجيب است كه تو يك ثروتمند حسابي هستي، اما گدايي مي كني؟ از خودت خجالت نمي كشي؟
گفته او همچون پتكي بود كه بر ذهن خواب آلود من فرود آمد. ناگهان بيدار شدم و گويي از نو به دنيا آمدم؛ اما اين بار مرد ثروتمندي بودم كه ثروت خود را از راه معجزه تولد به دست آورده بود. دريغ كه من اين همه ثروت را كشف نكرده بودم. از همان لحظه، گدايي را كنار گذاشتم و تصميم گرفتم زندگي واقعاً تازه اي را آغاز كنم.
حال شما بگوييد كه اگر امروز اولين روز تولد شما بـود، چه راهي را در پيش مي گرفتيد و چه مي كرديد؟
اگر تاكنون بـه اين سوال فكر نكرده ايد، معجزه تولد تنها يك بار اتفاق افتاده است. با تولدهاي بيشتر مي توانيد زندگي خود را سرشار از معجزه كنيد.
عقيل ملكي فر