
قبل از اينكه بگوييم شما چگونه مي توانيد بر ديگران تأثير بگذاريد، بايد به اين سوال پاسخ بدهيم كه "چرا شما بايد بتوانيد بر ديگران تأثير بگذاريد؟". شما از طريق تأثيرگذاري بر ديگران آن ها را متقاعد مي كنيد تا همان تصميم هايي را بگيرند و يا همان كارهايي را انجام دهند كه شما مي خواهيد. به عنوان مثال وقتي نياز به يك كامپيوتر جديد داريد، يا دوست داريد كه مدير پروژه جديدي بشويد بايد بتوانيد بر مديرتان تأثير بگذاريد و او را مجاب كنيد كه خواسته هاي شما را برآورده كند. يا مثلاً اگر شما متقاضي استخدام در يك شركت هستيد، بايد بتوانيد بر مصاحبه كننده شركت تأثير بگذاريد و نشان دهيد كه يك همكار شايسته خواهيد بود. به همين ترتيب، در زندگي مشترك هم شما نيازمند تأثيرگذاري بر همسر خود خواهيد بود.
كساني كه فاقد مهارت تأثيرگذاري هستند و نمي دانند كه چگونه بايد بر ديگران تأثير بگذارند، اولاً بسياري از فرصت ها را از دست مي دهند و ثانياً به طور يك جانبه منتظر هستند كه ديگران به خودي خود براي آن ها كاري بكنند و در واقع به دل خواه آن ها رفتار كنند. اگر اين اتفاق نيافتد (كه معمولاً هم به ندرت اتفاق مي افتد)، آن ها از ديگران بدشان مي آيد و مردم را به ناداني، بي معرفتي، و بي توجهي متهم مي كنند.
وقتي ديگران بنا به ميل شما رفتار نمي كنند، عيب را از ناتواني و ضعف خودتان ببينيد و بي جهت مردم را متهم نكنيد. من افرادي را مي شناسم كه آرزوي شان برقراري يك رابطه خوب مثلاً با بعضي از همكاران است؛ ولي چون در اين زمينه موفق نيستند، به خودشان حق مي دهند كه با جسارت بگويند:
ـ فلاني كه آدم نيست، اصلاً شعور ندارد؛ من صد تا بهتر از او دارم كه مي توانم با آن ها دوست باشم.
اين قبيل حرف ها خودفريبي و نشانه عدم مهارت در تأثيرگذاري بر ديگران است. اگر شما نمي توانيد از ديگران دوستان خوبي براي خود بسازيد؛ اين شما هستيد كه هنوز شايستگي خلق رابطه دوستانه را نداريد؛ ديگران چه گناهي دارند؟ آيا حتماً ديگران بايد پيش قدم شوند و اين رابطه را بسازند؟ از طرف ديگر، من افراد زيادي را مي شناسم كه مثل آدم هاي مُنگل، به سرعت تحت تأثير هر كسي قرار مي گيرند و رام مي شوند. آن ها از قدرت تأثيرگذاري آدم هاي شياد و فرصت طلب غافلند؛ و خيلي ساده به ديگران اعتماد مي كنند. به هر حال يادتان باشد كه شما بايد بتوانيد بر ديگران تأثير بگذاريد، اما هدف شما نبايد تأثيرگذاري غيراخلاقي باشد. از طرف ديگر نبايد به سرعت تحت تأثير هر كسي قرار گيريد. مواظب آدم هاي شياد باشيد. انشاءا... در مطلبي ديگر به شما نشان خواهم داد كه چگونه مي توانيد بر ديگران تأثير بگذاريد.
عقيل ملكي فر

اكثر كساني كه انديشگاه را مي خوانند همكاران و دوستاني هستند كه يا در آستانه ازدواج اند و يا به تازگي ازدواج كرده اند. موضوع ازدواج عبارتست از "مسريابي" و هدف اصلي آن تشكيل "زندگي مشترك" بر پايه عشق، تفاهم و سازگاري است به گونه اي كه ضامن تعالي و رشد طرفين و بقاي نسل انساني باشد.
زندگي هاي مشتركي كه در آغاز با هزاران آرزو و اميد شروع مي شوند اما چند ماهي بعد به "انتهاي خط" مي رسند نشان مي دهند كه جوانان ما متأسفانه با چشم بسته و بي گدار به آب مي زنند و اصلاً متوجه اين موضوع نيستند كه همسريابي و تشكيل زندگي مشترك نيازمند "اطلاعات"، "دانش"، "فهم" و "معرفت" ويژه اي است كه بدون آن ها ازدواج مي تواند يك تله و يا چيزي در حد خودكشي باشد.
همسريابي به اين معناست كه شما مي خواهيد "نيمه ديگر" روح خود را بيابيد و ناقص بودن روح خود را در كنار همسر خود به كمال برسانيد. از اين رو در آموزه هاي ديني تأكيد مي شود كه همسر شما بايد "كفو" شما باشد؛ و كفو يعني هم تايي، هم شأني و هم قواره بودن در آرمان ها، ارزش ها، و ظرفيت هاي انساني. به عنوان مثال اگر شما يك كارآفرين باشيد و بخواهيد يك شركت تأسيس كنيد، نياز به همسري داريد كه در فراز و نشيب هاي زندگي از بردباري بالايي برخوردار باشد. به همين ترتيب اگر شما اهل رقابت و چشم و هم چشمي با ديگران هستيد، همسري مي خواهيد كه او نيز رقابت جو باشد. و سرانجام، اگر شما يك فرد متوسط الحال هستيد و يك زندگيِ كارمنديِ آرام و بي دغدغه را ترجيح مي دهيد و حوصله ريسك و بلندپروازي را نداريد بايد در جستجوي همسر متوسط الحالي باشيد كه همه دنيايش در رفتن به سينما، قدم زدن در پارك، داشتن آپارتمان نقلي و يك ماشين پرايد خلاصه مي شود (راستي كه عجب دنياي كوچك و مزخرفي؛ نظر شما چيست؟). از آنجايي كه امروزه "يادگيري" نقش عمده اي در پيشرفت شما بازي مي كند، بايستي به توان يادگيري همسري كه انتخاب مي كنيد بسيار حساس باشيد.
پس از همه چيزهايي كه لازم است درباره همسريابي بدانيد، بايد از اين نكته آگاه باشيد كه آنچه زندگي مشترك را شيرين كرده و به آن معنا مي بخشد، "درك متقابل" است. همسر شما هر كه باشد و يا هر كه هست يك "انسان" است؛ يعني آميزه اي از عواطف، احساسات، ترس ها، نگراني ها، اميدها و آرزوها، روياها، تجربه هاي شيرين و تلخ، موفقيت ها و شكست ها، لياقت ها و بي لياقتي ها، دانايي ها و حماقت ها، عادات خوب و بد و خلاصه هر چيز ديگري كه يك انسان را مي سازد. وقتي شما با يك تصور ايده آل گرايانه از همسر خو شروع مي كنيد، و حاضر نيستيد "واقعيت ها" را ببينيد و درك كنيد، چيزي به نام درك متقابل وجود نخواهد داشت. چنين شرايطي باعث مي شود كه همسر شما رويه "پنهان كاري" را در پيش گيرد؛ خود را از شما قايم كند؛ و يك نقاب مصنوعي و دروغين بر چهره بزند. در حقيقت شما واقعيت هاي وجودي او را نمي پذيريد و او نيز براي دفاع از خود يا جلب رضايت شما، تكنيك "ظاهرسازي" را در پيش مي گيرد. روزي كه اين نقاب دروغين كنار مي رود و شما پي مي بريد كه با يك شخصيت كاذب ـ و نه واقعي ـ روبرو هستيد، ممكن است از درون فرو بريزيد و احساس كنيد كه قرباني شده ايد. اگر خداي ناخواسته با چنين وضعيتي روبرو شديد، بايد بدانيد كه خودتان مسوول اين سرنوشت محتوم بوده ايد؛ هر چند كه شما هم احتمالاً همسرتان را محكوم خواهيد كرد.
آخرين نكته اي كه بايد در اين مجال اشاره كنم، اين است كه زندگي مشترك يك "امانت" نيست كه شما آن را از نسل قديم تحويل بگيريد ولي بدون هيچ تغيير و تصرفي آن را به نسل بعدي ـ يعني فرزندان خود ـ تحويل دهيد. زندگي مشترك يك "چالش" است؛ و چالش يعني آفرينش و بازآفريني "تجربه هاي نو". شايد شما بتوانيد يك الگوي نو از زندگي مشترك خلق كنيد كه در ميان نسل شما به عنوان "الگوي معيار" شناخته شود.
اميدوارم شما با چنين ديدگاهي وارد زندگي مشترك شويد.
عقيل ملكي فر
فكرش را بكن. در دنياي درونت چه مي گذرد و در دنياي بيرون به چه كارهايي سرگرم هستي؟ ببين داري با بزرگ ترين سرمايه ات ـ يعني زندگي ات ـ چه مي كني؟ آيا هيچ معيار محكمي داري كه بتواني از "درستي" و "كيفيت" انديشه و اعمالت دفاع كني؟ اين معيارها را از كجا آورده اي؟ آيا مخلوق ذهن خودت هستند؟ آيا آن ها را از ديگران تقليد كرده اي؟ اين ديگران كه "گروه مرجع" تو را تشكيل مي دهند كه هستند؟ (گروه مرجع يعني فرد يا افرادي كه ما از آن ها تقليد مي كنيم و مي خواهيم مانند آن ها باشيم و در جمع آن ها پذيرفته شويم). آيا گروه مرجعت را آگاهانه و هوشمندانه انتخاب كرده اي؟ شايد به اين دليل كه مي خواهي از بعضي "قيد و بندها"! خلاص شوي با خودت گفته اي "هرچه باداباد". اگر اين طور باشد تو طرف دار مسلك "اباحه" هستي.
كساني كه خواسته يا ناخواسته به مسلك اباحه در مي آيند، هيچ "خط قرمزي" ندارند. هر عقيده و عملي براي آن ها مباح و آزاد است، البته به شرط اينكه لذت بخش باشد و يا بتواند آن ها را به هر خواسته اي برساند. آن ها به سهولت به افرادي "فرصت طلب" تبديل مي شوند كه مي خواهند از هر موقعيتي به نفع خودشان استفاده كنند.
متأسفانه اكثر ما افراد منفعلي هستيم كه مي خواهيم از گذشته "انتقام" بگيريم. اگر در گذشته از چيزي محروم بوده ايم و يا نيازهاي ما سركوب شده است، حالا مي خواهيم به هر بهانه اي و در هر فرصتي آن ها را "جبران" كنيم. اين طوري مي توانيم گذشته را تلافي كنيم و نفس راحتي بكشيم.
اما بايد بدانيم كه اين احساس غلط مي تواند ما را به يك منجلاب بكشاند، و از ما يك موجود بي هويت و الكي خوش بسازد. يك دفعه چشم باز مي كنيم و مي بينيم كه به يك حيوان تبديل شده ايم. حيواني كه هيچ دركي از خوب و بد و زشت و زيبا ندارد و فقط مي خواهد خوش باشد. اصلاً نمي تواند بفهمد كه براي چه به دنيا آمده است، به كجا مي رود، و به كجا "بايد" برود.
وقتي انسان مي تواند موجود ارزشمندي باشد، چرا بايد زندگيش را حيف و ميل كند؟ اصلاً مهم نيست كه تو چطور فكر مي كني؛ مهم اين است كه تو چه چيز را "انتخاب" مي كني. اين انتخاب هاي تو هستند كه اهميت دارند؛ معيارهايي كه انتخاب مي كني، دوستاني كه انتخاب مي كني، شغلي كه انتخاب مي كني، لباسي كه انتخاب مي كني؛ طرز صحبت و برخوردي كه انتخاب مي كني؛ طرز دكوراسيوني كه براي اتاق خوابت انتخاب مي كني؛ عكس هايي كه به ديوار اتاقت مي چسباني؛ روياهايي كه در ذهنت مي پروراني؛ . . . اين ها انتخاب هاي تو هستند و اين ها اهميت دارند و كيستي و چيستي تو را تعريف مي كنند.
در آغاز هر سال نو ببين كه چه چيزهايي را انتخاب كرده اي.
عقيل ملكي فر

من مي توانم به شما نشان دهم كه به غير از آن چه كه شما در اين لحظه مي بينيد، دنياهاي ديگري هم وجود دارد كه زندگي كردن در آن ها كاملاً مي تواند مسرت بخش بوده و به شما كمك كند تا "شير درونتان" را بيدار كنيد. اما تقريباً اطمينان دارم كه اغلب شما به سادگي متقاعد نخواهيد شد كه چنين دنياهايي وجود دارد. حتي اگر مقالات و كتاب هاي زيادي هم در توصيف اين دنياها بخوانيد، احتمالاً چندان برانگيخته نخواهيد شد كه دنياي فعلي خود را ترك كنيد و به جمع كساني بپيونديد كه در اين دنياهاي نو زندگي مي كنند.
متأسفانه و متأسفانه، هر يك از ما به دنياي فعلي خود "عادت" كرده ايم و به آن ها خو گرفته ايم. ترك اين دنياها، ترس آور و نگران كننده است. از كجا مي توانيم مطمئن شويم كه "دنياي بهتري" هم وجود دارد؟ شايد ما براي آن دنياها ساخته نشده باشيم. شايد ما نتوانيم خود را با آن دنياها سازگار كنيم. شايد، شايد، شايد . . .
×××
من اين ترس ها و نگراني ها را مي فهمم؛ خودم آن ها را با پوست و گوشت لمس كرده ام؛ بارها به توصيفاتي كه ديگران از دنياهاي جديد مي كرده اند، پوزخند زده ام. بارها تصور كرده ام كه ديگران با حرف هاي خوش آب و رنگ خود مي خواهند مرا سركار بگذارند. اصلاً چه دليلي دارد كه كسي بخواهد از دنياي آشنا و عادتي خود "هجرت" كند؟ به خصوص، وقتي كه كسي از دنياي فعلي خود لذت مي برد (حتي اگر به اندازه كافي كوچك و كند باشد)، چه لزومي دارد كه بخواهد دنياهاي نوتري را تجربه كند؟ حق با شماست. همان جا كه هستيد بايستيد، و با چنگ و دندان و با همه مهارت هاي لج بازي خود، به دنياي فعلي تان بچسبيد. هيچ كس نمي تواند شما را مجبور به "هجرت" كند.
اما روي صحبت من با كساني است كه اهل "مكاشفه"اند، و حداقل اين حقيقت را دريافته اند كه لذت واقعي زندگي، در كشف دنياهاي ناشناخته ايست كه مي توانند سرشار از فرصت هاي تازه زندگي باشند. در اين صورت بايد از جايي كه هستيد تكان بخوريد و گامي به پيش برداريد.
راستش را بخواهيد تصميم گيري در اين مورد آسان نيست؛ اما اگر كسي بداند كه "درجازدن" باعث متعفن شدن مي شود، و بوي گند اين تعفن مي تواند ديگران را مشمئز كند، ممكن است سختي هاي اين تصميم گيري را بپذيرد. حتماً شامه شما آن قدر تيز هست كه دريابيد بعضي ها چقدر بوي گند مي دهند.
عقيل ملكي فر

يك ضرب المثل روسي مي گويد: "سربازي كه آرزوي ژنرال شدن نداشته باشد، به درد نمي خورد". با اين همه سربازان زيادي وجود دارند كه آرزوي ژنرال شدن را يك خط قرمز مي دانند و هرگز ـ حتي در روياهاي خود ـ به اين آرزو نزديك نمي شوند. اين ويژگي "ضد پيشرفت" تنها به سربازان مربوط نمي شود؛ چه بسا پژوهش گراني كه ابداً تصور نكرده اند كه مي توانند از نام دارانِ الهام بخش دنياي علم و فناوري باشند و همچون برادران رايت، اديسون و بنز دست به اختراعات و اكتشافاتي بزنند كه كارراهه زندگي بشريت را به كلي تغيير دهد. در ميان كارمندان نيز با افراد فراواني روبرو مي شويم كه اگر دفترچه خاطرات شخصي آن ها را مرور كنيم، حتي يك جمله درباره آرزوي مديرعامل شدن خود ننوشته اند. گويي چنين آرزويي براي آن ها بي معني است. وضع مديران نيز چندان تفاوت نمي كند. به راستي چند درصد مديران با اين آرمان زندگي مي كنند كه سازمان هاي تحت امر آن ها روزي يك "سازمان كلاس جهاني" باشد؟
همواره تعداد افرادي كه آرمان هاي بزرگ و متفاوت داشته اند، اندك بوده است؛ و از آن اندك تر تعداد افرادي است كه به عملي شدن آرمان هاي بزرگ خود اعتقاد راسخ دارند. اما چگونه مي توانيم كمبود اين دو ويژگي اساسي را در ميان افراد توضيح دهيم؟ روان شناسان دو مفهوم همبسته را پيشنهاد مي كنند:
"عزت نفس" و "اعتماد به نفس".
عزت نفس در افرادي به ظهور مي رسد كه خود را زيبنده برترين مدارج ترقي و برخورداري از عالي ترين عطايا و مواهب مي دانند و با نگرش به الطاف واسعه الهي، اطمينان دارند كه خداوند متعال همه فرصت هاي لازم براي پيشرفت آنان را در زمان مناسب مهيا خواهد كرد. با اين نگرش، آنان به خود حق مي دهند كه سرشان را از لاكشان بيرون آورده، و در هواهاي تازه اي، سرشار از اميد به آينده، نفس بكشند. چنين افرادي هميشه با اين اعتقاد زندگي مي كنند كه خدا با ماست، و اگر خدا با ماست، چه كسي مي تواند "بر ما" باشد؟ آن ها اراده مي كنند و يقين دارند كه خداوندي كه ملكوت همه عالم را در دست قدرتمند خود دارد، به اراده هاي بزرگ پاسخ مثبت مي دهد. يكي از حكيمان خطاب به افرادي كه به بهانه فقدان پشتوانه، خود را از موهبت آرزوهاي بزرگ محروم كرده اند، مي گويد: "سعي كنيد اين فكر مسموم كننده را كه خداوند با همه قدرت و جلال و جبروتش در آن دوردست ها، در بهشت است، و شما چون كرمي كوچك، ضعيف و درمانده، غرق در مشكلات و در گِل فرو مانده ايد، از ذهن بيرون كنيد. به ياد داشته باشيد كه در پس قدرت اراده شما، اراده عظيم حق تعالي نهفته است".
با اين تعريف دل پذير از عزت نفس مي توانيم به سراغ اعتماد به نفس برويم. اعتماد به نفس، يعني اطمينان داشتن به توانمندي ها و شايستگي هاي بالقوه و بالفعل خود براي رسيدن به آرزوها و آرمان هاي بزرگ. به نظر روان شناسان، اعتماد به نفس در نتيجه "انباشت شايستگي" به دست مي آيد. افرادي كه در طول زندگي، طعم موفقيت را بيشتر مي چشند، درجه بالاتري از اعتماد به نفس را تجربه مي كنند. به همين دليل، مديران بايد به موفقيت و عدم موفقيت كاركنان خود بسيار حساس باشند.
همچنان كه مي دانيم، يكي از اسماء بزرگ الهي "عزيز" است. عزيز يعني گرامي، او گرامي است و گرامي بودن را نه تنها حق خود، بلكه حق پيامبر و همه مومنان مي داند. "و الله العزه و للرسول و للمومنين؛ گرامي بودن براي خدا، پيامبر و مومنان است". ما گرامي هستيم، و با تقويت "عزت نـفس" خود، مي توانيم شكرگزار اين موهبت عظيم الهي باشيم. انشاء ا...
عقيل ملكي فر

هركس مي تواند از تمام صحنه هاي روزمره كار و زندگي يك كلاس واقعي براي "يادگيري" بسازد. اتوبوس، تاكسي، شركت در يك جلسه، مطالعه و حتي ورق زدن يك روزنامه يا مجله يا كتاب، سلام و احوالپرسي با يك دوست يا همكار، خريد مايحتاج روزانه، مشاهده يك گزارش، ديدار با يك مدير يا كارشناس باسابقه در اتاق كارش، ثبت نامه هاي وارده، گفتگوي تلفني با يك مخاطب فرزانه، هر كدام مي توانند يك كلاس زنده يادگيري باشند. براي اين منظور، چشم هايمان بايد زنده و بيدار باشند.
من بسياري چيزها را از طريق "مشاهده دقيق" ياد گرفته ام. به طرز صحبت كردن افراد خيره شده ام؛ به شيوه نگارش گزارش ها، استراتژي ها، كتاب ها و مقالات دقت كرده ام؛ انواع شعرها را با حوصله خوانده ام؛ در جلسات مختلف به طرز اداره جلسات توسط افراد حرفه اي نگاه كرده ام؛ به طرز نشستن، برخاستن و راه رفتن ديگران توجه نموده ام؛ سلام و احوالپرسي ها را با جزئيات زير نظر داشته ام؛ تابلوي اعلانات ادارات مختلف را با كنجكاوي نگاه كرده ام؛ حركات رانندگان آژانس و تاكسي را مو به مو زير نظر گرفته ام؛ و حتي به اين موضوع خيره شده ام كه دخترها و پسرها چگونه كتاب هايشان را حمل مي كنند. همه اين ها براي من آموزنده بوده است.
مادرم از كودكي به من ياد داده بود كه چشم انسان بايد دزدِ كار باشد. بايد كارهاي خوب را با مشاهده دقيق از ديگران بدزديم، و اين تنها جايي است كه دزدي احتمالاً مي تواند حلال و نشانه زيركي و ذكاوت انسان باشد.
به هر حال هنوز نتوانسته ام جواب اين سوال را به دقت پيدا كنم كه چرا بعضي چشم ها واقعاً مرده اند؟ انگار هيچ چيز را نمي بينند. اما يك نكته را واقعاً فهميده ام: چشم هاي مرده به افراد مرده تعلق دارند. و مرده ها دليلي براي كنجكاوي و يادگيري ندارند.
عقيل ملكي فر

هر يك از ما با هدف خاصي آفريده شده ايم. شايد يكي از ما قرار است كه مديرعامل يك شركت بزرگ بين المللي با دهها هزار نفر كارمند باشد. ديگري ممكن است به عنوان يك تاجر بزرگ آفريده شده باشد. همكار ديگري ممكن است به عنوان يك دانشمند برجسته و كسي كه قرار است يك نظريه بزرگ را خلق كند، به دنيا آمده باشد. مادر امام خميني به دنيا آمده بود تا در دامن خود مردي را بپروراند كه سرنوشت يك ملت را تغيير دهد. آن سوليوان ـ معلم هلن كلر ـ نيز به دنيا آمده بود تا به بشريت نشان دهد كه انسان هاي معلول از طريق آموزش درست مي توانند بر معلوليت خود غلبه كرده و مانند ساير انسان ها به زندگي عادي بپردازند. شخصيت برجسته اي همچون مولوي آفريده شده بود تا پرده از زواياي پنهان روح آدمي بردارد و نشان دهد كه بعضي از روح ها چقدر مي توانند بزرگ باشند. حكيم ابوالقاسم فردوسي نيز آفريده شده بود تا با خلق شاهنامه، هويت ملي يك ملت بزرگ را از نو زنده كند. و سرانجام، امام عصر (عج) آفريده شده است تا به عنوان "ذخيره الهي" در روزي كه تاريخ آن را خداوند متعال مي داند، پرده از رخسار نازنين خود بردارد و خورشيد عدالت را بر ظلمتكده بشريت بتاباند. چه روز مباركي خواهد بود آن روز!
يكي از بزرگ ترين مسووليت هاي هر يك از ما اين است كه بدانيم براي چه منظوري آفريده شده ايم. در واقع ما بايد "فلسفه وجودي" خود را در اين جهان كشف كنيم. رسالت اصلي ما، پيگيري و تحقق فلسفه وجودي ما است.
راهي كه شما از طريق آن مي توانيد فلسفه وجودي و رسالت خود را تشخيص دهيد "مكاشفات دروني" است. هرگاه كه فرصتي پيدا مي كنيد، به ويژه زماني كه به رختخواب مي رويد، دقايقي به نداي دروني خود گوش بسپاريد؛ با روح و جان خود گفتگو كنيد؛ بارها و بارها از او بپرسيد كه خداوند متعال شما را به چه منظوري آفريده است؟ اگر اين تلاش را مستمراً ادامه دهيد، مطمئن باشيد كه پاسخ سوال هاي خود را پيدا خواهيد كرد.
تا وقتي كه هنوز فلسفه وجودي و رسالت حقيقي خود را كشف نكرده ايد، نمي توانيد ادعا كنيد كه خود را مي شناسيد، و تا زماني كه خود را نشناسيد نمي توانيد "طرح زندگي" خود را دراندازيد. ترديد نكنيد كه بدون داشتن يك "طرح زندگي"، استعدادها و فرصت هاي بزرگ شما لگدمال غفلت شما خواهد شد.
به اطراف خود نگاه كنيد؛ افراد زيادي را مي بينيد كه هيچ معنايي براي زندگي خود پيدا نكرده اند. آن ها در واقع زندگي نمي كنند، بلكه محكوم به زندگي هستند.
درك رسالت خود را به فردا موكول نكنيد. همين امروز در اتوبوس، در تاكسي، و قبل از خوابيدن به آن بينديشيد. شايد زندگي شما بتواند يك "فرصت بزرگ" براي ملت شما باشد. ملت خود را از اين فرصت بزرگ محروم نكنيد.
عقيل ملكي فر

از ديدگاه روان شناسي، انسان ها به دو گروه تقسيم مي شوند؛ انسان هاي برون گرا و انسان هاي درون گرا. پايه اين تقسيم بندي، نحوه برخورد افراد با مشكلات و ناكامي هايي است كه در كار و زندگي با آن روبرو مي شوند.
يك فرد برون گرا، زماني كه با يك مشكل يا ناكامي روبرو مي شود، بلافاصله به دنبال يك مقصر "بيروني" مي گردد. اين مقصر مي تواند پدر يا مادر، مدير يا همكار، معلم يا مشاور، خواهر و برادر يا دوست او باشد. گاهي هم شانس و تقدير به عنوان مقصر قلمداد مي شود. افراد برون گرا معمولاً به اين موضوع فكر نمي كنند كه خودشان "بازيگر اصلي" سرنوشت خود هستند، و خودشان هم ممكن است مقصر باشند. البته اگر آن ها به موفقيت هايي برسند، اين موفقيت ها را هرگز به ديگران نسبت نمي دهند.
افراد درون گرا درست در نقطه مقابل افراد برون گرا قرار مي گيرند. هر گاه مشكل يا چالشي براي آن ها پيش آيد، بلافاصله به خودشان رجوع مي كنند: آيا ديدگاه من غلط است؟ آيا طرز فكر من نادرست است؟ آيا هدف نامناسبي را انتخاب كرده ام؟ آيا راه و روش يا ابزار من نادرست است؟ آيا موقعيت نامناسبي را براي اين كار انتخاب كرده ام؟ آيا شغلي كه دارم مناسب من نيست؟ آيا اطرافيان خود را به اندازه كافي نمي شناسم؟ آيا در انجام وظايفم كوتاهي كرده ام؟ اين رويكرد به افراد درون گرا اجازه مي دهد كه پيوسته خودشان را زير ذره بين بگذارند و به اصطلاح "مميزي" كنند؛ در حالي كه افراد برون گرا دائماً ديگران را زير ذره بين مي گذارند و آن ها را مميزي مي كنند.
متأسفانه، شرايط هميشه به زيان افراد برون گرا تمام مي شود آن ها همواره غر مي زنند؛ به همه چيز و همه كس بدبين هستند؛ حوصله هيچ كس را ندارند؛ و بعد از مدتي منزوي و گوشه گير مي شوند. آن ها نمي دانند كه لزوماً نمي توانند ديگران را تغيير دهند تا مطابق ميل آن ها رفتار كنند. و اصلاً چرا انسان بايد به فكر تغييردادن ديگران براي منافع شخصي خودش باشد؟
يكي از جنبه هاي مهم يادگيري اين است كه شما بتوانيد شرايط مختلف را درك كنيد، و اگر لازم است تا حد ممكن خودتان را با شرايط تطبيق دهيد.
حالا خودتان را به گونه اي واقع بينانه ارزيابي كنيد: آيا درون گرا هستيد يا برون گرا؟ اگر برون گرا هستيد، بدانيد كه بايد يك دوره سخت رشد و تحول را پشت سر بگذاريد. اين هم يك انتخاب بزرگ است؛ آيا آماده انتخاب هستيد؟
عقيل ملكي فر

كنده شدن از زمين يعني از جايي كه هستيم و به آن عادت كرده ايم، معمولاً براي ما سخت است. شايد زمين بخوريم؛ شايد آنجا ـ آن بالا ـ جاي متفاوتي باشد؛ شايد هنوز بال هاي ما آن قدر قوي نباشند كه بتوانيم پرواز كنيم؛ شايد اصلاً ما براي پروازكردن و اوج گرفتن ساخته نشده باشيم؛ شايد، شايد ...
هر وقت مي خواهيم كنده بشويم و يك اوج جديد را تجربه كنيم، اين افكار به سراغ ما مي آيند. هر يك از ما بايد "تصميم هاي بزرگي" بگيريم. ترديد، دودلي، وقت كشي، و امروز را به فردا انداختن هيچ مشكلي را حل نخواهد كرد. مساله، مساله "زندگي" ما است؛ ما بايد تصميم بگيريم كه مي خواهيم به زندگي خودمان چه معنايي بدهيم؛ آن را چگونه مي خواهيم سپري كنيم؛ و قرار است كه به چه نتايجي برسيم. قامت خود را راست بگيريد؛ با زندگي خود شجاعانه روبرو شويد، و نشان دهيد كه مي توانيد تصميم هاي جدي و بزرگ بگيريد، و از حق مسلم خود براي آفرينش يك زندگي پر معنا، متبرك، و سرشار از لياقت دفاع كنيد. آماده باشيد كه ممكن است در اين راه زمين بخوريد؛ شايد اشتباه كنيد و مجبور باشيد راه خود را چند بار تغيير دهيد؛ اما به هر حال تا وقتي كه شجاعت رفتن را پيدا نكنيد، هيچ راهي در برابر شما باز نخواهد شد. بدانيد كه خداوند به كساني كمك مي كند كه آن ها بخواهند به خودشان كمك كنند.
عقيل ملكي فر

حتماً درباره مفهوم "خودشكوفايي" چيزهايي خوانده ايد. افرادي كه به مرتبه اي از خودشكوفايي رسيده اند، ويژگي هاي خيره كننده اي دارند كه بعضي از آن ها را مي توانيد در كتاب ژرف "انگيزش و شخصيت"، نوشته آبراهام مازلو، از انتشارات بنياد پژوهش هاي آستان قدس رضوي مطالعه كنيد. يكي از اين ويژگي ها كم توقعي و يا بي توقعي است. شايد كمي عجيب باشد، اما آن ها حتي از نظام طبيعت توقع ندارند كه آن ها را بيمار نكند. و اگر بيمار شوند، بر خلاف كساني كه در شرايط بيماري به زمين و زمان بد و بي راه مي گويند و اطرافيان خود را از شدت توقع عاصي مي كنند، آن ها به سهولت با بيماري خود كنار مي آيند؛ گويي كه بيماري بخشي از جريان طبيعي زندگي است. آن ها بدون هيچ انتظار پاداشي مي توانند خوبي كنند؛ و در همان حال آماده اند كه با كم لطفي ها و نامهرباني هاي ديگران به سادگي كنار بيايند. آن ها معامله گر نيستند؛ بخشش گران پرظرفيتي هستند كه بي دريغ مي بخشند، اما انتظار بخشش ندارند.
كم توقعي افراد خودشكوفا نشانه اي از "استغناي روحي" آن هاست. به زبان انرژيايي مي توانيم بگوئيم كه "مدارهاي انرژي رواني آن ها از خودشان آغاز مي شود و به خودشان پايان مي يابد". آن ها از درون خود تغذيه رواني مي شوند و خود در ازاي هر كار شايسته اي به خود پاداش مي دهند. به زبان مديريتي، آن ها خود انگيزه و "خود تشويق گر"ند.
اين كيفيات روحي را مقايسه كنيد با افراد پرتوقعي كه روح شان مانند يك "سياهچاله" انرژي است؛ هر اندازه از انرژي خود را به اين سياهچاله بريزيد، بي درنگ نابود مي شود. آن ها همواره از شما متوقع اند؛ و هرگز نمي توانيد رضايت خاطر از ديگران را در نگاه آن ها ببينيد.
به زبان انرژيايي "مدارهاي انرژي افراد پرتوقع از خودشان آغاز مي شود و به ديگران پايان مي يابد". در واقع، آن ها مانند انگل ها (انگل هاي رواني) انرژي ديگران را مي مكند و حالتي از "خفقان روحي" را براي آن ها ايجاد مي كنند. در ارتباط با چنين افرادي، شما راحت نيستيد و دائماً احساس مي كنيد كه انرژي رواني خود را از دست مي دهيد. آن ها با محرك هاي بيروني برانگيخته مي شوند، از ديگران انتظار پاداش دارند، و وقتي كه چنين پاداشي در ميان نباشد، بي رحمانه از همه چيز و همه كس ـ حتي از خودشان ـ مي توانند انتقام بگيرند.
اگر بخواهيم كه مردم با ما راحت باشند، بايد توقعات خود را مديريت كنيم و تا جايي كه مي توانيم، آن ها را به حداقل برسانيم. رويكرد مومنانه اين است كه به جاي سركوب توقعات خود، آن ها را به سوي خداوند متعال معطوف نمائيم. در اين آستان مقدس، شما بدون هيچ دلواپسي مجاز به طرح عالي ترين انتظارات خود هستيد و مي توانيد مطمئن باشيد كه بدون هيچ منتي پاسخ خود را به موقع دريافت خواهيد كرد. اين گونه متوقع بودن، نشانه اي از تعالي ايمان شماست. از ديدگاه اميرالمومنين (ع) خداشناس ترين فرد كسي است كه توقعات بيشتري از خداوند متعال دارد و مردم شناس ترين فرد كسي است كه توقعات كم تري از همنوعان خود دارد.
عقيل ملكي فر
نمي دانم كتاب معروف پرفسور تورنس را خوانده اي يا نه؟ احتمالاً از اين حوصله ها نداري، به هر حال او يك روان شناس و صاحب نظر برجسته در زمينه خلاقيت و يادگيري است؛ و تقريباً يكي از اولين روان شناساني است كه اعتقاد داشت "خلاقيت را مي توان پرورش داد". وي در اين زمينه به نحوه پرورش خلاقيت در جامعه ژاپن استناد مي كند.
به روايت تورنس، فرهنگ ژاپني معتقد است كه افراد براي پرورش و شكوفاسازي چشمه هاي خلاقيت خود بايد حداقل 20 سال زير نظر يك مربي سخت گير و جدي كه او را سسنا مي نامند، كار كنند و به اصطلاح خودمان ياد بگيرند.
يادگيري دو بخش دارد: بخش اول آن آموختن طرز فكر و مهارت هاي جديد است كه معمولاً خيلي دشوار نيست. بخش دوم آن "فراموش كردن" يا "از ياد بردن" طرز فكر قبلي و بعضي از عادات ريشه دار است كه با روحيات ما عجين شده اند. اين ها مثل غده هاي سرطاني هستند كه نيروي خلاقيت و يادگيري ما را نابود مي كنند. شناسايي و خشكانيدن اين غده هاي سرطاني، معمولاً دردناك است و افراد كم انرژي را از يادگيري نا اميد مي كند.
وانگهي يادگيري مستلزم تجربه و تجربه است. هي بايد بنويسي و نوشته هايت را پاره كني. هي بايد طرح بزني و شجاعانه طرح هايت را در سطل آشغال بيندازي، بعضي وقت ها مردم به تو مي خندند؛ تو را به باد انتقاد مي گيرند و حوصله ات را سر مي برند. اگر يك معلم سخت گير داشته باشي، آن قدر به تو تكليف مي دهد كه حوصله ات را سر مي برد و دل و دماغت را گاهي كور مي كند. حالا تو مي ماني و اين سوال كه بالاخره بايد ياد بگيري يا نه؟
پاسخ اين سوال به تو بستگي دارد: اگر بخواهي گل وجودت را شكوفا كني بايد از عمر و زندگي ات هزينه كني وگرنه انتخاب هاي راحت تري هم وجود دارد. مگر خيلي ها زندگي و كار راحت تر را ترجيح نداده اند؟ ولي مي تواني قد آن ها را اندازه بگيري و ببيني كه همه آن ها كوتوله هايي بيش نيستند. حالا انتخاب كن: بزرگ شدن را با تحمل رنج، و كوتوله ماندن را به بهاي راحتي و تن آسايي.
عقيل ملكي فر

ما به عنوان انسان آزاديم كه بين "حقارت" و "عظمت" يكي را انتخاب كنيم. متأسفانه درصد بالايي از مردم حقارت را انتخاب مي كنند و تعداد كساني كه واقعاً در جستجوي عظمت هستند، هميشه ناچيز بوده است.
حقيران همان افرادي هستند كه از "اقيانوس بي كران زندگي" با قاشق چايخوري آب برمي دارند(!) آن قدر كه حتي خودشان سيراب نمي شوند. آن ها نگاه شان به زندگي محدود است؛ اهداف بسيار حقيري را دنبال مي كنند، بيشتر به فكر نيازهاي خودشان هستند (گويا ديگران را نمي بينند و يا نمي خواهند ببينند)؛ دغدغه هاي كوچكي دارند؛ يك شغل كوچك با حقوق بخور و نمير، مقدار اندكي اطلاعات و آگاهي؛ و احياناً يك سرپناه كوچك و چيزهايي از اين قبيل (و همه كوچك) براي آن ها كفايت مي كند. آن ها چه كار به اعتلاي ميهن شان دارند؟ چه كار به مشاركت در اعتلا و نيك بختي ديگران دارند؟ كجا مي توانند به مفهومي همچون "بشريت" بيانديشند؟ چطور مي توانند به مشاغل بزرگ و چالشي فكر كنند؟ چگونه مي توانند به فكر آفرينش ثروت هاي بزرگ باشند؟ چطور مي توانند خود را در نقش يك "كارآفرين" بزرگ بينند كه براي هزاران نفر فرصت شغلي ايجاد مي كند؟ و در حالي كه همه زندگي را در همين حيات مادي خلاصه مي كنند، چطور مي توانند در جستجوي "ابديت" باشند؟
به نظر مي رسد كه افراد حقير طوري تربيت شده اند كه هميشه كوچك بمانند. آن ها حتي از فكر بزرگ شدن مي ترسند؛ در بهترين حالت صرفاً مي توانند تحسين كننده انسان هاي بزرگ باشند؛ درست مثل همه تماشاچيان بيكاره فوتبال كه فقط مي توانند بازيكن هاي حرفه اي را تشويق كرده و از گل زدن آن ها لذت ببرند.
انتخاب كردن حقارت يك نوع توهين به خويشتن انساني ماست. آفريننده ما ـ خداوند متعال ـ در اوج عظمت است؛ جهاني كه او آفريده است، در اوج عظمت است؛ پيامبران خدا و جانشينان گرامي آن ها در اوج عظمت اند؛ روح شما (همان كه گاهي از آن غفلت مي كنيد) دريايي از عظمت است؛ و اگر نگاه شما تشخيص دهنده عظمت باشد پي خواهيد برد كه همه چيز، حتي يك گل ساده، يك پرنده، يك پروانه زيبا، يك آبشار پرخروش، همه و همه در اوج عظمت اند. در واقع نظام آفرينش همه فرآورده هاي خود را در اوج عظمت مي آفريند؛ و ما كه عضو مهمي از اين نظام به حساب مي آئيم چگونه مي توانيم حقارت را انتخاب كنيم؟
انصاف مي دهم كه جستجوي عظمت هميشه دشوار است. اما فراموش نكنيم كه طولاني ترين سفرها نيز يك روز با گامي كوچك آغاز مي شوند. مطمئن باشيد كه شما آغاز كرده ايد؛ پس كمربندهاي خود را محكم ببنديد؛ و به آينده روشني چشم بدوزيد كه در آن گل وجود شما شكوفا شده و رايحه دل نشين آن زندگي خانوادگي، كاري، و اجتماعي شما را خوش بو كرده است. معطر باشيد.
عقيل ملكي فر
آيا هرگز توانسته اي خودت را در يك آيينه روح ببيني. حالا مي تواني ديدار با خودت را تجربه كني. شايد كمي اضطراب آور باشد؛ اما به سود هر كسي است كه شجاعانه و از روي صداقت با خودش روبرو شود. من نمي خواهم تو را نگران كنم. شايد بعدها وقتي "زندگينامه" خود را مرور كني، به خودت آفرين بگويي كه بالاخره توانستي با روحت ـ يعني با خودت ـ روبرو شوي. وظيفه من اين است كه به تو نشان دهم كه به عنوان يك انسان، چيزي بيش از كالبد جسماني خود هستي: به ياد داشته باش كه كالبد جسماني تو، فقط يك پوشش براي روح توست؛ اما نه يك پوشش ساده كه هيچ رابطه اي با روح تو نداشته باشد. وقتي روح تو "نشت انرژي" دارد، چهره ات همه را با خبر مي كند. چه فايده دارد؟ هي سعي مي كني كه نشان دهي مشكلي در بين نيست؛ اما نگاه مرده ات همه چيز را لو مي دهد.
تو امروز در حالي با خودت روبرو مي شوي كه كاملاً دلواپس به نظر مي رسي؟ سعي كن به افكارت رجوع كني و ببيني چه چيزي تو را دلواپس كرده است. خوب، اگر هنوز ياد نگرفته اي كه افكارت را تجزيه و تحليل كني، من قدم اول را برمي دارم. تو ـ مثل خيلي از مردم ـ دوست داري مورد تأييد ديگران باشي. يعني مي خواهي كه ديگران تو را به عنوان يك انسان كه از توانمندي هاي خاصي برخوردار است، قبول كنند. در واقع تو مي خواهي در نظر مردم "شخص مهم و لايقي" به نظر برسي. اما ديگران هيچ توجهي به اين نياز تو ندارند. (حداقل تو اين طور فكر مي كني كه مردم اصلاً تو را نمي بينند و توجهي به شايستگي ها و تلاش هاي تو ندارند). من قبول مي كنم كه اين وضعيت خيلي دردناك است و به تو حق مي دهم كه كم لطفي اطرافيان خود را سرزنش كني و از آن ها دل گير باشي. به خصوص وقتي مي بيني افرادي كه تأييد آن ها براي تو اهميت دارد، ديگران را مي بينيد ولي انگار اصلاً تو را نمي بينند، همه دنيا پيش چشمت سياه مي شود و آرزو مي كني كه سر به تن هيچ كس نباشد. و تو به همين سادگي از ديگران متنفر مي شوي. البته مي دانم كه تو اهل انتقام گرفتن از ديگران نيستي، ولي همين نفرت (يا حالت شبيه به نفرت) كافي است كه شادابي ات كاهش يابد و انرژي روحي ات را از دست بدهي. بعضي ها وقتي در چنين مخمصه دردآوري قرار مي گيرند، از خودشان نااميد مي شوند، و كم كم اين طور به خودشان تلقين مي كنند كه افراد بي لياقتي هستند و واقعاً هيچ ارزشي ندارند.
خوب به من نگاه كن. در اين لحظه احساس مي كنم كه تو حتي حوصله بررسي اين مشكل و پيداكردن راه حل ساده آن را نداري. من افراد زيادي را مي شناسم كه از مرحله "نياز به تأييد ديگران" به سلامت گذاشته اند و افراد زيادي را مي شناسم كه با وجود سن و سال بالا، هنوز هم تشنه تأييد ديگران هستند، و هرگز ديگران اين نياز آن ها را تأمين نكرده اند. در اولين گام از خودت بپرس كه چرا اين قدر نيازمند تأييد ديگران هستي؟ در واقع، اين تو هستي كه بايد خودت را تأييد كني. چون اغلب مردم به قدري گرفتار مشغله هاي بي هوده هستند كه حتي نمي توانند خودشان را نبيند تا چه رسد به اينكه بخواهند چشم شان را باز كنند و تو يا هر كس ديگري را در اطراف خود بينند. وانگهي، شايد خيلي از افرادي كه در اطراف تو هستند، مانند تو نيازمند تأييد ديگران باشند. در اين صورت از افراد نيازمند چه توقعي داري كه بتوانند نياز روحي تو را برآورده كنند. اگر جداً مي خواهي مورد تأييد ديگران باشي بايد اين قانون طلايي را به خوبي بشناسي: مردم به كساني توجه مي كنند كه از نوعي "استغناي روحي" برخوردارند؛ يعني تا حد زيادي از ديگران بي نياز هستند. علاوه بر اين، اگر اين استغناي روحي با حالتي از "بخشش" به ديگران همراه باشد، بسيار مورد توجه تر خواهي بود. بگذار ساده تر بگويم: اگر تو از ديگران بي نياز باشي (يعني هيچ توقعي، هيچ توقعي از آن ها نداشته باشي) و در عين حال بتواني محبت، توجه و احترامت را بي دريغ به آنان هديه كني، آنگاه چشم و چراغ همه محفل ها خواهي بود.
وانگهي اگر چيزي از ديگران مي خواهي بايد روحت را به زيارت كسي ببري و از كسي متوقع باشي كه در اوج استغناي روحي است، و نظام الهي او را مأمور كرده است كه بي دريغ ببخشد و نثار كند. توجه او، محبت او، و تأييد او بيشائبه و عاري از هر نوع منت و خودخواهي است. كوچك ترين نگاه او به تو "اكسير" است؛ و حس وجودت را طلايي كند.
مطمئن هستم كه او را شناخته اي. شايد صبح كه از خانه بيرون مي زني او را در كوچه ببيني، شايد او در صف اتوبوس باشد؛ و شايد به همين جا سر بزند. سوخت را براي زيارت او آماده كن. همين.
عقيل ملكي فر

يك شركت چيزي بيش از مديرعامل يا افراد متشخصي است كه در آن كار مي كنند. يك شركت با همه افرادش تعريف مي شود. شما ممكن است هنوز در زمره افرادي باشيد كه فقط مديرعامل را مي بينند. اما مديرعامل فقط يك نفر است؛ در حالي كه هيچ كس براي خدمت به يك نفر استخدام نمي شود. شما عضو شركت هستيد؛ نه كارمند شخصي مديرعامل يا هر شخصي ديگري.
وانگهي وقتي كه شما فقط به مديرعامل توجه مي كنيد، مطمئن باشيد كه همه تخم مرغ هاي خود را در يك سبد مي گذاريد و اين براي موقعيت شغلي شما بسيار خطرناك است. ديگران ممكن است شما را فرد ضعيف النفسي تلقي كنند كه به دنبال يك سرپناه قدرتمند است و كوشش مي كند كه با جلب نظر مديرعامل، خودش را به "كانون قدرت" نزديك كند. مردم از چنين افرادي دل خوشي ندارند و نمي توانند آن ها را به عنوان يك "عضو شايسته گروه" انتخاب كنند.
وقتي شما روحيه شركتي پيدا مي كنيد در واقع ياد مي گيريد كه همه همكاران خود را افراد مهمي به حساب آوريد، و با حفظ احترام متقابل، در صدد جلب رضايت همه آن ها باشيد.
عقيل ملكي فر

چو غنچه گر چه فروبستگي است كار جهان
تو هم چو باد بهاري گره گشا مي باش
ـ حافظ
ابتدا يك قصه عاميانه روسي بخوانيد. در روستايي دورافتاده، تخته سنگ سياه بزرگي سال هاي سال در كنار استخر روستا خودنمايي مي كرد، اما مردم به او توجهي نداشتند. تخته سنگ از اين بي تفاوتي بسيار آزرده خاطر بود. تصور مي كرد كه مردم آن قدر شعور ندارند كه بتوانند عظمت و زيبايي خيره كننده او را ببينند! روزي، پس از مدت ها هوا ابري شد و باران خوبي باريد. مردم روستا به شادماني پرداختند و مراسم شكرگزاري به جاي آوردند. تخته سنگ از مشاهده هيجان مردم شديداً عصباني شد و زبان به شكوه و شكايت باز كرد:
ـ چه مردم ناداني؟ همين كه چند قطره باران مي بارد، همه به جنب و جوش مي آيند ... مگر چه خبر شده است؟ پس چرا وجود باشكوه من براي آن ها هيچ اهميتي ندارد؟
قورباغه سال خورده اي كه در همسايگي تخته سنگ زندگي مي كرد، با شنيدن شِِكوه هاي غم انگيز تخته سنگ به صدا درآمد و پاسخ داد:
ـ واقعاً مي خواهي بداني كه چرا مردم به تو هيچ اهميتي نمي دهند، اما بارش چندقطره باران آن ها را خوشحال مي كند؟ باران در كيفيت زندگي اين مردم تأثير دارد و گِرهي از مشكلات آن ها باز مي كند. اما تو هيچ خاصيتي براي آن ها نداري. فهميدي؟
×××
همان طور كه حافظ مي گويد، كار جهان ايجاد "فروبستگي" در امور مردم است. از اين رو مردم توجه و احترام عميق خود را به كساني نثار مي كنند كه بتوانند گِرهي از كار آنان بگشايند؛ افرادي كه مي توانند بر پيچيدگي ها، بحران ها و مشكلات فائق آمده و به بركت نيروي خلاقيت خود، به حل مسائل مردم بپردازند. آنان "شجره هاي طيبه"اي هستند كه مردم مي توانند در سايه سار وجود نازنينشان قدري بياسايند. آنان غم خوار و يار و مددكار مردمند و حضور آن ها، از بار مشكلات مردم مي كاهد و كيفيت زندگي ديگران را بهبود مي بخشد. بگذاريد آنان را "انسان هاي موثر" بناميم.
به راستي چه كميابند آنان كه بخواهند در زندگي بندگان خدا موثر باشند و چه كمياب ترند آنان كه بتوانند در زندگي ديگران موثر باشند و همان طور كه زنده ياد، جلال آل احمد مي گويد قادر باشند كه از خود "جاي پايي" به يادگار بگذارند.
سلام بر انسان هاي موثر در هر جاي ميهن عزيز كه مي توانند گل لبخند را بر لبان مردم بنشانند.
عقيل ملكي فر
امام خميني موسس جمهوري اسلامي ايران است. برادران رايت موسس هواپيما و هنري فورد موسس اتومبيل است. من موسس انديشكده صنعت و فناوري هستم. شما ممكن است موسس يك پروژه، موسس يك واحد سازماني (مثلاً معاونت پژوهشي) باشيد. ديگري مي تواند موسس يك روش جديد صفحه آرايي و شخص ديگري كه او را نمي شناسيم، ممكن است موسس يك نوع "مد لباس" باشد. موسس يعني كسي كه يك كسب و كار جديد (بگوييد يك شركت جديد)، يك محصول جديد، يك خدمت جديد، يك تكنولوژي جديد، يك فرايند جديد، يك استاندارد جديد، يك سنت اخلاقي جديد، يك شيوه مديريتي جديد، يك سبك هنري جديد، يك سبك روزنامه نگاري جديد، يك سبك صفحه آرايي جديد، يك الگوي سخنراني جديد و غيره را "پايه گذاري" مي كند. موسس ها همان "بنيان گذاران" هستند.
افراد سازمان ها كلاً به دو گروه زير تقسيم مي شوند:
موسس ها هر جا كه باشند "راههاي نرفته" را مي روند؛ مسيرهاي تازه باز مي كنند و يك "جاي پاي" بزرگ از خود به يادگار مي گذارند.
مقلدها يا دنباله رو ها، هميشه منتظر مي نشينند تا راه جديدي توسط ديگران باز شده و آن ها بدون تحمل "خطر"، مسير پيشرفت و تعالي را بپيمايند.
ويژگي هاي برجسته موسسات واقعاً تماشايي است و معمولاً احترام و تحسين ديگران را بر مي انگيزد:
شما هم مي توانيد با دقت در رفتار موسسان، ويژگي هاي ديگري را كشف نمائيد. شايد با ديدن اين فهرست بلند بالا، تبديل شدن به يك انسان موسس را كار مشكلي بيابيد تا جائي كه عطاي موسس شدن را به لقاي آن ببخشيد. اين حق طبيعي شماست كه بخواهيد پيشتاز يا دنباله رو باشيد.
ولي بدانيد كه در درون هر يك از شما يك "روح موسس" وجود دارد كه در حال حاضر به خواب رفته است. شايد لازم باشد يك "فرياد بزرگ" بر سر روح خود بكشيد. روح شما دنباله روح الهي است كه در همه جهات خلاق است. شما ذاتاً براي اين آفريده نشده ايد كه "دنباله رو" باشيد. وجود شما براي پيشتازي آفريده شده. حالا خودتان انتخاب كنيد. آيا حق شما نيست كه يك موسس بزرگ و نام دار باشيد؟
اگر "باري به هر جهت" بودن را بر خود نمي پسنديد، و مي خواهيد يك "زندگي پربركت" را تجربه كنيد، بايد شايستگي هاي موسس بودن را در خود پرورش دهيد. اما چگونه؟ راه آن را مي توانم به شما نشان دهم به شرطي كه حاضر باشيد "هزينه آن را بپردازيد"!
اينك از شما سوال مي كنم كه بهتر است اين يادداشت را چگونه به پايان برسانم؟ حرف آخرم چه باشد؟
آهان؛ يادم آمد. يگانه ترين خصلت موسسان را فراموش كردم؛ "مأموريت گرايي". موسس ها انسان هاي مأموريت گرايي هستند. آن ها اين نكته كليديِ كليديِ كليدي را خوب درك مي كنند كه زندگي شان طبق يك "طرح الهي" به پيش مي رود. اين طرح به آن ها الهام مي كند كه داراي يك "رسالت ويژه" هستند كه صرفاً و صرفاً به آن ها تعلق دارد. آن ها براي ايفاي اين رسالت به دنيا آمده اند. شما چه مي گوئيد؟ آيا رسالت يا مأموريت خود را تشخيص داده ايد؟ آيا اصلاً حضور "طرح الهي" را در زندگي خود احساس مي كنيد؟ تا زماني كه قادر به درك اين طرح الهي نباشيد، كوشش هاي شما براي موسس شدن چندان اثربخش نخواهد بود؛ حتي اگر خيلي "سعي كنيد"!
عقيل ملكي فر
بارها اين آيه قرآن را شنيده و يا خوانده بودم (فاعتبرو يا اولوالباب) و معنايش را اين گونه مي فهميدم كه "پس عبرت بگيريد اي صاحبان بصيرت!". اما دقيقاً نمي دانستم كه عبرت چيست و صاحبان بصيرت چه كساني هستند و چه ويژگي هاي خاصي دارند. قصيده زيباي "اي دل عبرت بين"، سروده خاقاني شرواني، نيز هميشه با خواندن يا شنيدن اين آيه در ذهنم تداعي مي شد.
يك روز كه به طور اتفاقي پاي صحبت تلويزيوني جوادي آملي نشسته بودم و درباره مفهوم عبرت گرفتن بحث مي كرد، تازه حقيقت موضوع را فهميدم. عبرت گرفتن به معناي "عبوركردن" بر هر چيزي است كه مي تواند درسي براي يادگيري و اصلاح مسير زندگي داشته باشد. البته به نظر مي رسد كه تأكيد قرآن بر عبوركردن از كج راهي ها، ندانم كاري ها، خواب آلودگي ها، خودخواهي ها، فريب كاري ها، خود گول زدن ها، پليدي ها و پلشتي ها و درك عميق "پيامدها"ي آن هاست؛ با اين هدف كه از تجربيات منفي يا انحرافي ديگران ياد بگيريم و آزموده ها را از نو تجربه نكنيم.
اما چرا اغلب ما نمي توانيم از عملكردهاي منفي ديگران عبرت بگيريم و تغييري در مسير زندگي و رفتارهاي روزمره خود ايجاد نمائيم؟ قرآن كريم تأكيد مي كند كه بايد "صاحب بصيرت" باشيد تا بتوانيد عبرت بگيريد. به بيان ديگر بايد چشم تيزبيني داشته باشيم كه بتواند درستي و نادرستي، خوب و بد، خير و شر، زشتي و زيبايي، حقارت و عظمت، موفقيت و شكست، پيش روي و پس روي و غيره را از يكديگر "تميز" دهد.
كسي كه بر واقعه عاشورا با هدف عبرت گيري عبور مي كند، ابتدا بايد بتواند تشخيص دهد كه حق چيست و باطل كدام است؛ عدالت چسيت و بي عدالتي كدام است؛ روشنايي چيست و ظلمت كدام است؛ آزادمردي و مدنيت چيست و اسيربودن و بربريت كدام است؛ وگرنه چگونه مي تواند درك كند كه در اين واقعه تكان دهنده چه ظلم بزرگي بر "خانواده خدا" رفته است تا سرانجام بتواند از پيامدهاي اين واقعه درس بگيرد و اين درس ها را در زندگي خويشتن به كار گيرد.
درك حق و باطل، عدالت و بي عدالتي، روشنايي و ظلمت، مدنيت و بربريت، زشتي و زيبايي، آزادگي و اسارت، و هر مورد ديگري از اين قبيل پيش نيازهاي عقلاني و ادراكي خاصي دارد. نخست بايد مفهوم ژرف اين واژه ها را بدانيم، و سپس بايد "معيارها"ي نسبتاً دقيقي داشته باشيم تا بتوانيم آن ها را از يكديگر تميز دهيم. دانستن اين موارد ما را "بصير" مي كند و در گروه "صاحبان بصيرت" قرار مي دهد.
زماني كه به مرحله بصيرت برسيد، حتي اگر اهل مطالعه تاريخ نباشيد، زندگي روزانه مردم براي شما يك "دانشگاه جاري يادگيري" خواهد بود. در آن روز شما خود را يك انسان فرزانه خواهيد يافت.
عقيل ملكي فر

ما آن چه را كه مهم است سرانجام مي بينيم؛ هنر اين است كه بتوانيم چيزهاي پيش پا افتاده را ببينيم.
ـ يك نويسنده
وارد سازمان ها و ادارات كه مي شويد, اندكي كنجكاوانه به اطراف خود نگاه كنيد. احتمالاً چيزهايي خواهيد ديد كه شايد در حالت عادي, هرگز به آن ها توجه نداشته ايد. در و ديوارها پر است از اطلاعيه هاي ترحيم و ترفيع و تبريك كه تاريخ مصرف آن ها چندين ماه پيش سپري شده است؛ اما هيچ كس ديوارها را پاك سازي نمي كند. به ميزهاي كار نگاه كنيد؛ زير شيشه هاي آن ها پر از انواع كارت هاي ويزيت و اعلاميه و اطلاعيه است؛ صحنه اي كه بيننده را بي اختيار به ياد بنگاههاي معاملات مسكن مي اندازد. صفحات مانيتور رايانه ها را ببينيد, پر از اثر انگشت است. اگر مجاز باشيد به كازيوها نگاه كنيد, انباشته از يادداشت ها و نامه هايي است كه به چندين هفته و بلكه ماهها پيش تعلق دارند. گلدان هايي كه در بعضي راه روها و اتاق ها مي بينيد، اغلب پژمرده و برگ هاي آن ها پر از گرد و خاك است. تابلوهاي اعلانات چطور؟ آيا آن چه بر آن ها الصاق شده, هيچ نظم و ترتيب خاصي دارد؟
به راستي چرا نگاه ما نبايد طوري تربيت شده باشد كه بتواند اين ريزه كاري ها را ببيند؟ در سازمان هايي كه زير نظر مديران مسلمان اداره مي شود, "زيبايي" و "پاكيزگي" بايد دو ارزش اساسي باشد. مگر حضرت ولي ا... اعظم, امام مجتبي(ع) نفرموده اند كه: "خداوند زيباست و زيبايي را دوست دارد"؟ و مگر پيامبر بزرگ وار ما تأكيد نفرموده اند كه پاكيزگي از شئون ايمان است؟
بررسي هاي عميق و دقيق جامعه شناسان نشان داده است كه افراد و سازمان ها, تا زماني كه قادر به درك و رعايت زيبايي و پاكيزگي نباشند, هرگز نمي توانند مراحل عالي "توسعه" را تجربه كنند. به همين دليل, مشاوران حرفه اي مديريت با يك نگاه ساده و سطحي به فضاي ظاهري سازمان ها و ادارات مي توانند كيفيت مديريتي آن ها را محك بزنند. همان طور كه ظاهر افراد مي تواند جلوه اي از باطن آن ها باشد؛ آشفتگي و بي كيفيتي ظاهري سازمان ها نيز مي تواند تا حد زيادي نشان دهد كه در باطن آن ها چه مي گذرد. اين نكته ظريف, به ويژه در مورد سازمان هايي مصداق دارد كه با فناوري هاي پيشرفته سر و كار دارند. فناوري پيشرفته در جايي رشد و نمو مي كند كه بتوان پيشرفت را در همه شئون آن, با تمام دقت و ريزه كاري مشاهده كرد.
عقيل ملكي فر

مفهوم فرافكني به خوبي در اين ضرب المثل خلاصه شده: "كافر همه را به كيش خود پندارد"
من مردي را مي شناسم كه در ابتداي جواني از همسرش با دل خوري جدا شده است. اين عالي جناب، كه ترجيح مي دهد همه تقسيرها را به گردن ديگران بيندازد، در اين مورد هم مقصر اصلي بر هم خوردن زندگي مشترك را همسر سابقش مي داند. او درباره آن زن اعتقاد دارد كه "خيلي بي معرفت" بود و از آن پس به اين موضوع اعتقاد پيدا كرده كه "همه زن ها بي معرفت هستند". اين جور نتيجه گيري را كه ماحصل آن مي تواند يك "باور غلط" باشد اصطلاحاً "تعميم" يا "فرافكني" مي نامند. ذهن مردم انباشته از اين جور نتيجه گيري ها و باورهاي غلط است. يك نفر به شما بد مي كند و شما همه مردم را بد مي بينيد. در فولكور عامه مردم ضرب المثلي هست با اين عنوان كه: "هر كه سبيل داشت بابا نمي شود". اين ضرب المثل مي خواهد بگويد كه فرافكني، شما را به نتايج بسيار غلطي مي رساند. يكي از شكل هاي ضعيف فرافكني ـ كه اتفاقاً خيلي هم رايج است ـ تعميم دادن گذشته به آينده است: چون در گذشته آدم موفقي بوده ام، در آينده هم حتماً آدم موفقي خواهم بود؛ يا بالعكس چون درگذشته موقعيت اجتماعي مناسبي نداشته ام، در آينده هم وضعيت بهتري نخواهم داشت. فرافكني هايي از نوع بالا، يك عادت فكري غلط است كه با هشياري و آموزش مي تواند رفع شود.
اما نوع ديگري از فرافكني هم وجود دارد، يك فرد دروغ گو، براي اينكه بتواند اين ضعف اخلاقي اش را توجيه كند، كم كم متقاعد مي شود كه همه مردم دروغ گو هستند يا مثلاً كسي كه خودش قابل اعتماد نيست، ترجيح مي دهد به همه مردم مشكوك باشد و آن ها را غيرقابل اعتماد ببيند. افراد پول پرست يا مقام پرست، معمولاً باور دارند كه همه خلق خدا مثل آن ها هستند؛ "كافر همه را به كيش خود پندارد".
اين جور فرافكني يك "ضعف اخلاقي" است كه در تار و پود باورهاي افراد ريشه مي دواند و به "عادت ثانويه" آن ها تبديل مي شود. متأسفانه به سادگي هم قابل برطرف كردن نيست.
نوع اول فرافكني از "عوام بودن" و نوع دوم آن از "ضعف شخصيت" ناشي مي شود. انسان هاي فرزانه و همچنين انسان هايي كه به سلامت اخلاقي خودشان اعتماد كافي دارند هرگز آلوده به فرافكني نمي شوند؛ به خصوص هيچ وقت به خود جرأت نمي دهند كه ديگران را از پشت عينك تيره ببينند و آن ها را به ضعف هاي اخلاقي متهم كنند.
عقيل ملكي فر

اين جهان نو مي شود هر دم و ما بي خبر از نو شدن اندر بقا
اگر شما از كساني هستيد كه عادت داريد راه خانه و محل كار را همواره از يك مسير برويد وقت آن فرا رسيده كه در عادت خود تجديد نظر كنيد. به سفارش پيامبر اكرم اگر از راهي به مقصدي مي رويد نبايد از همان راه برگرديد. تكرار زيبا نيست و فرصت مشاهده يا تجربه چيزهاي نو را از انسان مي گيرد.
روان شناساني كه رابطه "شغل" و "رشد رواني" را بررسي كرده اند، به اين واقعيت پي برده اند. كه شغل تكراري، قدرت آفرينش فرد را مي گيرد و از اين رو آهنگ رشد رواني او را فرو مي كاهد.
من سال ها پيش با شخصي روبرو شدم كه به رغم داشتن مدرك كارشناسي حساب داري، هفت سال تمام رضايت داده بود ـ و يا مجبور شده بود ـ كه در واحد مالي يكي از ادارات دولتي، تنها به صدور چك بپردازد. به سفارش يكي از دوستان، او را براي تصدي شغل مديريت مالي در سازمان ديگري نامزد كرده بودم. اما پس از نيم ساعت گفتگوي حضوري با وي احساس كردم كه با يك كودك ساده روبرو هستم.
رشد رواني او كاملاً متوقف شده بود. خودش اين نكته را تشخيص نمي داد كه چطور قرباني بي مبالاتي مديرش شده است. از نظر او همه چيز طبيعي به نظر مي رسيد.
از اين ديدگاه، افرادي كه در مشاغل خاص مديريتي قرار مي گيرند و يا با فعاليت هاي پرچالشي هم چون پروژه هاي تحقيقاتي درگير مي شوند، خواسته يا ناخواسته فرصت بزرگي براي تجربه "تازگي" به دست مي آورند كه رشد رواني آن ها را به سرعت بهبود مي بخشد. هر چه ميزان تازگي در يك شغل بيشتر باشد، پيامدهاي مثبت آن بر رشد رواني فرد نيز بيشتر مي شود.
البته اين يك معماست كه چطور بعضي افراد مي توانند بي هيچ احساس كسالتي، سال ها در يك شغل تكراري باقي بمانند. افرادي وجود دارند كه از مدارج تحصيلي بالايي برخوردارند اما سال ها مي توانند بدون هيچ تغييري در شيوه زندگي يا شغلي خود ادامه حيات بدهند. ظاهراً ذهن اين افراد به قدري كور مي شود كه قدرت آشكارسازي جنبه هاي منفي تكرار را كاملاً از دست مي دهد. به طوري كه ديگر هيچ احساس ناخوشايندي نسبت به يكنواختي كسالت بار زندگي و شغل خود ندارند.
امروز هيچ مدير و سازمان هوشمندي، كاركنان خود را قرباني مشاغل تكراري نمي كند. اين گونه مشاغل از آنجا كه مسير تعالي را مسدود مي كنند نوعي جفاي آشكار به كرامت انساني افراد به شمار مي آيند و از ديدگاه سازماني يك حركت ضد توسعه اي محسوب مي شوند. همه مشاغل بايد متضمن عنصر تازگي باشند.
عقيل ملكي فر