تبليغاتX
آهنگ زندگی
آهنگ زندگی
امروز سینما کلید توسعه کشور است
يك بحث چالشي: چرا بعضي افراد، شتابانه ياد نمي گيرند؟
 

دانش وسيع و كم عمق بهترين رده براي يادگيري دانش تخصصي و عميق است.
                                                      ـ هرش جونيور، نويسنده دانشنامه سواد فرهنگي


به عنوان يك مدير, كه حساسيت و اشتياق فراواني به يادگيري همكاران خود دارد, سال هاي متمادي با اين معما روبرو بوده ام كه چرا بعضي افراد شتابانه ياد نمي گيرند؟
تاكنون دلايل زيادي براي اين موضوع پيدا كرده ام كه بعضي از آن ها را در كتاب ها و مقالات خوانده ام و بعضي را بر پايه مباحثه با ديگران به دست آورده ام, و بعضي را خود به تجربه دريافته ام.
"نداشتن انگيزه پيشرفت", "نداشتن استقامت و پشتكار", "آشنا نبودن با شيوه سريع يادگيري", "نداشتن مربي كاردان و دل سوز", "نبود يك محيط دل گرم كننده و بارور", "فقدان اعتماد به نفس", "نبود فناوري آموزشي", "فقدان يك محيط رقابتي سالم", "اعطاي مجاني فرصت هاي يادگيري به افرادي كه ارزش فرصت ها را نمي دانند", "بي توجهي به يادگيري به عنوان يك ارزش كليدي" دلايل مهمي است كه من آن ها را به عنوان موانع اصلي يادگيري شتابانه مي شناختم. اينك با مطالعه پيشگفتار "دانشنامه سواد فرهنگي" يك دليل اساسي ديگر پيدا كرده ام كه شايد براي شما هم واقعاً جالب باشد.
نويسندگان اين دانشنامه با قوت استدلال مي كنند كه اگر شما بخواهيد خوب, عميق و سريع ياد بگيريد بايد بتوانيد متون مختلف را بخوانيد و معاني و مفاهيم آن ها را عميقاً درك كنيد. مثلاً بايد بتوانيد متن هاي ادبي, هنري, مديريتي, روانشناسي, اخلاقي, مذهبي, تاريخي, فلسفي و غيره را به راحتي بخوانيد و از مطالب آن ها كم و بيش سر در بياوريد.
براي اين منظور شما بايد داراي يك شالوده اطلاعاتي وسيع باشيد.
حال فرض كنيد كه شما مي خواهيد به طور تخصصي در زمينه مالي, صفحه آرايي يا تدوين استراتژي ياد بگيريد. اين شالوده اطلاعاتي وسيع, كه از گذشته در ذهن شما ايجاد شده (هرچند عمق زيادي ندارد) اما مثل يك "سكوي پرتاب" به شما اجازه مي دهد تا به سرعت اوج بگيريد و آن چه را مي خواهيد ياد بگيريد, شتابانه بياموزيد. به زبان ديگر, شما در صورتي مي توانيد در يك زمينه متخصص شويد كه از "سواد عمومي" بالايي برخوردار باشيد. اين پيش نياز يادگيري شتابانه است.
حالا بيشتر متوجه اين نكته مي شوم كه چرا همكاران "اهل مطالعه" ما خيلي زودتر چيزها را ياد مي گيرند.
قصد من از طرح صريح اين موضوع, خرده گيري بر همكاران گرامي نيست. خوب يا بد بسياري از جوانان ما در خانواده هايي پرورش يافته اند كه مطالعه در آن ها "ارزش" نبوده است.
مدارس و دانشگاههاي ما هم متأسفانه مطالعه گسترده را تشويق نمي كنند. بنابراين بياييد به جاي افسوس خوردن بر گذشته, به آينده فكر كنيم.
من اين نكته را هم به خوبي درك مي كنم كه اغلب شما به قدري با فشار كارهاي روزمره روبرو هستيد كه نه در محيط كار و نه در خانه مي توانيد مطالعه كنيد. با اين همه اگر اين نكته را مشتركاً درك كنيم كه مطالعه وسيع مي تواند يادگيري ما را تسريع و تسهيل كند, هر كس خواهد كوشيد تا فرصت هاي مطالعاتي خاصي را براي خود دست و پا كند. خواندن روزنامه, مجله, رمان ها, كتاب هاي روانشناسي و حتي قصه هاي كودكان ... همه و همه مي توانند سواد عمومي ما را بالا ببرند. باور كنيد هنوز يكي از سرگرمي هاي من خواندن قصه هاي كودكان و نوجوانان است.
ما برنامه "پژوهش موظف" را به اين دليل طراحي كرده ايم كه به بهانه آن شما كتاب ها و مقالات مختلف را بخوانيد و در عين حال مهارت هاي تحليلي و نگارشي خود را نيز تقويت كنيد.
جان كلام، آيا مطالعه گسترده را جدي خواهيد گرفت؟ از همين امروز به ياري خداوند متعال شروع كنيد. تصميم بگيريد هر روز يك روزنامه بخريد و آن ر ا در اتوبوس و گاهي هم در خانه بخوانيد و اعضاي خانواده را  نيز به مطالعه آن تشويق كنيد. مي توانيد يك مجله خوب را مشترك شويد. انديشكده حاضر است نيمي از هرينه هاي نشرياتي شما را در حد يك روزنامه و يك مجله بپردازد؛ چه مي گويي؟!
 
عقيل ملكي فر

2 نوشته شده در  دوشنبه 24 مرداد1384ساعت 11 قبل از ظهر  توسط محمود صادق پور  | 

معجزه گران يادگيري
 

 

معجزه گران يادگيري، مديران و مربياني هستند كه افراد را باور دارند و مي دانند كه چگونه نور مفاهيم نو را به ذهن آن ها بتابانند


آيا فيلم "معجزه گر" ساخته كارگردان نوآور هاليوود، "آرتور پن" را ديده ايد. اي كاهش همه مديران، مربيان و پدران و مادران مي توانستند اين فيلم ارزنده را ببينند و به اين سوال كليدي پاسخ بدهند كه چرا در مورد يادگيري كاركنان، دانش آموزان و فرزندان خود، مسوولانه تر برخورد نمي كنند؟
فيلم معجزه گر، داستان زندگي هلن كلر است كه اغلب ما چيزهايي درباره او مي دانيم: دختري كور و كر و لال كه بر اثر رفتار غلط خانواده به يك موجود وحشي تبديل شده است. والدين ثروتمندش، از سر ناچاري او را به يك معلم سرخانه جوان به نام خانم آن سوليوان مي سپارند؛ زني كه تاريخ آموزش و پرورش معاصر از او به عنوان يك معلم متعهد و متفاوت ياد مي كند.
خانم سوليوان درس معلمي خوانده است؛ اما از آن معلم هايي نيست كه به سادگي مي توانند كم هوشي، كُندذهني و هر نوع ناتواني دانش آموز را بهانه كنند و يادگيري او را به دست قضاوقدر بسپارند. آن سوليوان مي داند كه معلم به شرطي معلم است كه از هر طريقي بتواند نور دانايي و توانايي را به ذهن دانش آموز خود بتاباند و او را ياري دهد تا به عنوان يك انسان بتواند زندگي كردن در فضاي روشنايي را تجربه كند.
خانم سوليوان به طور غريزي با فرآيند "يادگيري خلاق" آشناست و مي داند كه رمز آن، فهميدن مفاهيم است. او به هر دري مي زند تا بتواند مفاهيم رايج، مثل آب، هوا، نان، غذا، پدر، مادر، معلم، سبزه، گل، گياه و غيره را به شاگرد نيمه وحشي خود بياموزد. اين فرآيند هرچند به كندي و با تحمل مشقت براي معلم و دانش آموز صورت مي گيرد. اما ثمره شيريني دارد. بالاخره، يك روز معجزه اتفاق مي افتد و اين معلم شريف، شادماني درك مفاهيم را در چهره شاگرد به ظاهر ناتوان خود مي بيند. هلن كلر بعد به يك نويسنده سرشناس جهاني تبديل مي شود.
ديويد بوهم، فيزيك دان انگليسي قرن بيستم، كه سال هاي پاياني عمر خود را بر پژوهش در زمينه يادگيري خلاق متمركز كرده بود، با تجزيه و تحليل روش هوش مندانه خانم آن سوليوان و بركات ماندگار آن، وجدان بشريت را با اين سوال تلخ روبرو مي كند كه:
"چرا در حالي كه خانم آن سوليوان مي تواند از يك كودك كور و كر انساني توانا و فكور بسازد، مربيان و پدران و مادران از فرزندان سالم خود، انسان هايي ناتوان و بي كفايت مي سازند؟"!
همين سوال را مديران نيز بايد جواب بدهند. به راستي چرا اغلب مديران كه بايد بتوانند در نقش مربيان يادگيري ظاهر شوند، قادر نيستند قفل ذهني بعضي از كاركنان را بشكنند و آن ها را در چرخه يادگيري شتابانه قرار دهند؟ آيا مديران مسوول يادگيري كاركنان خود نيستند؟

عقيل ملكي فر

2 نوشته شده در  یکشنبه 23 مرداد1384ساعت 11 قبل از ظهر  توسط محمود صادق پور  | 

در دنياي پروژه اي قادر به آفرينش نتايج شكوهمند باشيد
 

نتيجه يعني هر چيزي كه انتظار داريد در "پايان" يك تلاش، آن را ببينيد يا به دست آوريد. دانش آموزي كه براي ورود به دانشگاه تلاش مي كند، در جستجوي نتيجه اي به نام "قبول شدن در آزمون سراسري" است. دانشجويي كه براي دريافت مدرك كارشناسي كوشش مي كند، مي تواند در جستجوي نتايج مختلفي باشد كه يكي از آن ها پيداكردن شغل مناسب در آينده و ديگري مي تواند "اعتلاي فرهنگي" باشد.
در محيط هاي صنعتي و تحقيقاتي، مفهوم زيبايي به نام "پروژه" وجود دارد كه اگر آن را ياد بگيريد و از اصول اثربخش آن استفاده  كنيد، مي توانيد به نتايج عالي تري برسيد.
پروژه يعني مجموعه اي از تلاش هاي هماهنگ كه بايد در زماني مشخص و با هزينه اي مشخص به نتايج مشخصي برسد. شكل زير را ببينيد و به خاطر بسپاريد كه هر پروژه بر سه پايه استوار مي شود. هرگز اين نكته را فراموش نكنيد كه پروژه ها در زمان خاصي آغاز مي شوند و بايد در زمان خاصي به پايان برسند.

اكنون مي توانيد تلاش كردن براي ورود به دانشگاه را يك پروژه ببينيد و سه پايه آن را در ذهن خود ترسيم نمائيد. نام اين پروژه را مثلاً "پروژه عبور" بگذاريد.
اگر در صدد ازدواج و تشكيل زندگي مشترك هستيد، مي توانيد نام آن را "پروژه خوديابي" بگذاريد؛ چرا كه بدون داشتن يك همسر شايسته هرگز خود واقعي تان را پيدا نخواهيد كرد. ازدواج كردن يكي از جدي ترين پروژه هاي زندگي است كه اگر سنجيده نباشد مي تواند تأثيرات مخربي بر زندگي شما داشته باشد. كوشش كنيد كه نتيجه اين پروژه بسيار جذاب باشد.
 در محيط كار نيز تلاش هاي خود را به صورت پروژه هاي كوچك، متوسط و بزرگ تعريف كنيد. شايد كمي زحمت داشته باشد، ولي تا جايي كه مي توانيد نتايج مورد انتظار از هر پروژه را روي كاغذ بياوريد و يا حداقل در ذهن خود كاملاً شفاف نمائيد.
وقتي كه "نگاه پروژه اي" پيدا مي كنيد، به حقايقي مي رسيد كه مي تواند زندگي شما را تكان بدهد. مثلاً متوجه اين نكته كليدي مي شويد كه زندگي هر كس يك پروژه است، "پروژه زندگي"، كه اگر هوشمندانه آن را پياده كنيد مي توانيد نتايج شكوهمندي را به بار آوريد.
به هر حال دانستن اين نكته بسيار مفيد است كه ما امروزه در "دنياي پروژه اي" زندگي مي كنيم؛ اين دنيا به كساني امتياز مي دهد كه قادر به آفرينش نتايج شكوهمند در زمان هاي مشخص و با هزينه مشخص باشند.
ورود شما را به دنياي پروژه اي تبريك مي گويم.

عقيل ملكي فر

2 نوشته شده در  شنبه 22 مرداد1384ساعت 2 بعد از ظهر  توسط محمود صادق پور  | 

درباره پروژه و مديريت پروژه چه مي دانيد؟
 


قبل از اينكه شروع به خواندن اين يادداشت كنيد، محور فعاليت هاي يك سازمان را در شكل ببيند.

  

 همان طور كه مشاهده مي كنيد در هر سازمان سه نوع كار وجود دارد:

  1. كارهاي تكراري (مثل تنظيم ليست حقوق ماهيانه، خريد لوازم اداري و غيره)
  2. كارهاي نيمه تكراري (مثل صفحه آرايي يك گزارش استاندارد كه بعضي از قسمت هاي آن تكراري و بعضي ديگر جديد است)
  3. كارهاي غيرتكراري (مثل نوشتن هر مقاله، گزارش يا كتاب جديد)

تمام پروژه ها در گروه كارهاي غيرتكراري قرار مي گيرند. اما بايد بدانيم كه هر كار غيرتكراري لزوماً پروژه به حساب نمي آيد.
پروژه به مجموعه اي از فعاليت ها اطلاق مي شود كه همبستگي دروني دارند و براي دست يابي به نتيجه معيني اجرا مي شوند. شرط فعاليت هاي پروژه اي اين است كه زمان شروع و زمان پايان مشخص داشته باشد.
مديريت پروژه شامل كليه فعاليت هايي است كه به سازماندهي، هدايت و نظارت بر پروژه مربوط مي شود. مسووليت مهم يك مدير پروژه اين است كه دست يابي به نتيجه مورد نظر را در زمان مقرر و با هزينه مقرر تضمين نمايد. مدير پروژه برنامه اجرايي پروژه را به پيش مي برد. مدير پروژه موظف است در مقاطعي كه براي او تعريف شده است (مثلاً هر هفته) به انديشكده گزارش پيشرفت بدهد. در اين گزارش، او بايد مشكلات و موانع اجرايي را نيز منعكس كرده و راهكارهاي مناسب را پيشنهاد نمايد.

***
مديريت پروژه يك رشته پيشرفته دانشگاهي است كه بعضي از دانشگاههاي معتبر جهان روي آن كارشناسي ارشد و دكترا مي دهند. امروزه مديريت پروژه داراي پايه هاي علمي و فني مستحكم است و كسي كه آن ها را نياموخته باشد به سادگي نمي تواند از عهده مديريت پروژه هاي پيچيده و بزرگ برآيد.

***
حالا در اين فرصت مي خواهم توجه شما را به يك نكته كليدي جلب كنم. همه ما در حال اجراي يك پروژه بسيار حساس به نام "پروژه زندگي" هستيم. زندگي هر يك از ما روزي شروع شده و روزي هم به پايان مي رسد. اين پروژه بايد داراي نتيجه يا نتايج مشخصي باشد. مديريت اين پروژه بايد به گونه اي بسيار آگاهانه و حساب شده انجام شود تا نتايج آن مبارك، ماندگار و تأثيرگذار باشد.
راستي افرادي كه هنوز ياد نگرفته اند كه يك پروژه كوچك را به نتيجه برسانند، چگونه ممكن است مدير توانمندي براي پروژه زندگي خود باشند؟ از اين سوال به سادگي نگذريد.

عقيل ملكي فر

2 نوشته شده در  سه شنبه 18 مرداد1384ساعت 9 قبل از ظهر  توسط محمود صادق پور  | 

هر كه ناموخت از گذشت روزگار هيچ ناموزد ز هيچ آموزگار!
 

براي كساني كه بخواهند ياد بگيرند، حوادث روزگار بهترين دانشگاه يادگيري است. آن چه كه لحظه به لحظه براي ما روي مي دهد ـ چه شيرين و چه تلخ ـ و آن چه كه در پيرامون ما بر سر ديگران مي آيد، فرصتي براي عبرت آموزي است.
اگر قبلاً از يك سوارخ گزيده شده ايد، و دوباره دست تان را با بي خيالي در همان سوراخ مي كنيد، معلوم است كه از گذشت روزگار درس نمي گيريد. اگر عملي از شما سر زده كه با واكنش منفي ديگران روبرو شده، و امروز هم دوباره همان عمل را تكرار مي كنيد، معناي ساده اش اين است كه شما "حافظه تاريخي" نداريد و از رويدادهاي گذشته ياد نمي گيريد.
قرآن كريم توصيه مي كند كه در زمين بگرديد و از احوال ملت ها و افراد ديگر درس بگيريد. متأسفانه، متأسفانه، متأسفانه، ما نه تنها از سرنوشت هاي تلخ ديگران عبرت نمي گيريم، بلكه ترجيح مي دهيم كه هر موضوعي را شخصاً تجربه كنيم، و دريغا كه حتي اين تجربه ها هم براي ما درس عبرت نمي شود.
اگر چشم عبرت بين وجود داشت، كافي بود تا فقط يك طلاق اتفاق افتد تا همه زوج هاي ديگر ياد بگيرند كه چگونه از زندگي مشترك خود پاسداري كنند.
اگر بازرگانان فقط به تجربه يك بازرگان شكست خورده به ديده عبرت نگاه مي كردند، كافي بود تا جلوي بسياري از ورشكستگي ها گرفته شود.
شما در صورتي مي توانيد از گذشت روزگار، به عنوان يك دانشگاه بزرگ يادگيري، درس بگيريد كه هم حافظه تاريخي داشته باشيد و هم چشم عبرت بين. اميدوارم به هر دو توانايي مجهز شويد.
 
عقيل ملكي فر

2 نوشته شده در  دوشنبه 17 مرداد1384ساعت 11 قبل از ظهر  توسط محمود صادق پور  | 

كدام دانـه فرو رفت در زمين كه نرَست چرا به "دانه انسان"ات اين گمان باشد؟!
 

كدام دانه سالم را مي توانيد در يك "بستر مناسب" بكاريد و اميد به بالندگي و باروري آن نداشته باشيد؟ شما در دانه چه مي بينيد؟ در هر دانه انرژي شگفت و اسرارآميزي به نام "روئيدن" وجود دارد كه اگر دست چپاول روزگار بگذارد مي تواند به يك "جنگل عظيم" تبديل شود. انرژي روئيدن به قدري قوي است كه يك دانه ضعيف گندم مي تواند ديواره هاي سخت زمين را بشكافد و برويد و طلوع زيباي آفتاب را تجربه كند. دانه اي كه انرژي روئيدن و سبز شدن ندارد، ديگر دانه نيست؛ شايد به يك سنگ تبديل شده است!
غم انگيز است كه مديران روئيدن دانه ها را باور دارند، اما به سادگي براي شما هزار دليل مي تراشند كه "دانه انسان" شايستگي روئيدن ندارد. بعضي از افراد نيز اين ديدگاه را به سادگي در مورد خود و ديگران مي پذيرند؛ و آن قدر دست روي دست مي گذارند تا سرانجام به يك سنگ تبديل مي شوند.
من غصه مي خورم كه چرا انسان ها تا اين حد مي توانند از استعداد رويش خود و ديگران غافل باشند؛ و هم چون دانه هايي كه "بدون هدف" بر زمين مي افتند، خود را به دست قضا و قدر بسپارند و در نهايت به "هيچ و پوچ" برسند.
تو، آري تو، دانه انساني؛ دانه اي كه سرشار از انرژي روئيدن است؛ تو مي تواني به درخت باروري تبديل شوي كه مادر يك جنگل بزرگ باشد. تو مي تواني گل وجودت را بشكوفاني تا عطر محمدي آن مشام جان يك جامعه را بنوازد.
تو مي تواني به ديگران، به همه كساني كه در اطرافت هستند، كمك كني تا آن ها نيز انرژي روئيدن را در وجود خود "كشف" كنند و چه كشف مباركي. مي خواهم بگويم كه تو مي تواني باغبان مباركي باشي. دانه هاي انساني، اينجا و هر كجا، در دسترس تو اند و اول دانه انساني خود تو هستي. گيرم كه نخواهي براي ديگران كاري بكني، آيا باغبان لايق وجود خودت خواهي شد؟ تو كه از يك دانه گندم ضعيف تر نيستي؟
 
عقيل ملكي فر

2 نوشته شده در  یکشنبه 16 مرداد1384ساعت 10 قبل از ظهر  توسط محمود صادق پور  | 

مدح خورشيد جهان، مدح خود است!
 

1. چه غم انگيز است كه بعضي ها چند ده سال از موهبت وجود خورشيد عالم تاب برخوردار مي شوند اما گويي هيچ احساسي نسبت به "زيبايي" و "عظمت" آن ندارند. اينان را گناهي نيست؛ ديدن زيبايي و عظمت، چشم خاصي مي خواهد. اگر انسان طوري پرورده شده باشد كه خورشيد را يك امر "بديهي"! ببيند، از او چه توقعي مي توان داشت.
2. چه نفرت انگيز است كه بعضي ها مي توانند زيبايي افسون گر و عظمت شگفتي آفرين خورشيد عالم تاب را ببينند و درك كنند، اما با هزار ترفند بر آن سرپوش مي گذارند. اينان دو گروه اند؛ يكي موش كور ها كه روشنايي خورشيد چشم شان را مي زند، و ديگري "خسيس هاي نخستين"، كه آگاهانه در ستايش زيبايي و عظمت خست مي ورزند. فرومايگان چگونه مي توانند در نكوداشت زيبايي ها، بزرگي ها و بزرگواري ها كلامي بر زبان آورند؟
3. چه اندك اند روح هاي صيقل يافته اي كه هم مي توانند زيبايي و عظمت سحرآميز خورشيد جهان آرا را ببينند، و هم قادرند آن را به شايستگي منعكس نموده و با زيباترين بيان هاي شاعرانه به ستايش آن برخيزند. هيچ روح ظلماني و حقيري نمي تواند آشكاركننده روشني و عظمت باشد.
4. خورشيد عالم تاب يك حقيقت نستوه است كه تحسين ما چيزي بر زيبايي و عظمت آن نمي افزايد. وقتي واژه تحسين گرانه اي بر زبان ما مي آيد، در واقع برازندگي روحي خود را آشكار مي كنيم، و نشان مي دهيم كه از حال و هواي ظلماني خارج شده ايم و آن قدر بزرگ شده ايم كه مي توانيم بي هيچ واهمه اي به ستايش عظمت برخيزيم. و اين زيباست؛ ما بزرگ شده ايم.

عقيل ملكي فر

2 نوشته شده در  شنبه 15 مرداد1384ساعت 1 بعد از ظهر  توسط محمود صادق پور  | 

ادخلوها بسلام آمنين
 


 
چرا ديدن قيافه بعضي ها ما را نگران مي كند و باعث تشويش خاطر ما مي شود؟ آيا آن ها انرژي خاصي را در فضا پخش مي كنند؟ منشاء اين انرژي چيست و چرا "امنيت" را از ما مي گيرد؟ من گمان مي كنم كه اين انرژي از منبعي به نام "دوگانگي" ساطع مي شود كه در ذهن طرف مقابل فعال است. وي از طريق اين انرژي به ما اعلام مي كند كه "تو" و "من" دو موجود "بيگانه" هستيم و بودن تو "مزاحم" بودن من است ... اگر تو باشي من ديگر نمي توانم باشم. پس تو نبايد باشي!
آنچه در اين رابطه مي گذرد يك "جنگ انرژيايي" است و اگر ما ضعيف باشيم به سرعت خود را مي بازيم و در حالي كه ترس بر وجود ما غالب شده است. ميدان را به نفع "حريف" خالي مي كنيم.
ترسيدن از ويژگي "ضعيف ها"ست و ترسانيدن از ويژگي كساني است كه با ديگران احساس "دوگانگي" دارند و حضور "غير" را تحمل نمي كنند.
در عين حال، افرادي وجود دارند كه بودن در كنار آن ها به ما احساس "امنيت" مي بخشد. حتي اگر از چيز ديگر و يا كس ديگري ترسيده باشيم، وقتي با آن ها هستيم آرامش خاطر پيدا مي كنيم. همين كه به ما "سلام" مي كنند، انرژي آرامش بخشي تمام وجود ما را فرا مي گيرد. چه سلام مباركي. افزون تر باد اين سلام ها، كه پيام آور صلح و سلامتي است.
كسي كه انرژي آرامش بخش را به شما هديه مي كند، اعلام مي دارد كه من و تو يكي هستيم و بدون هيچ نگراني مي توانيم در "وحدت" به سر ببريم ... اگر تو باشي من هستم، و زماني كه تو نيستي بودن من نيز كامل نيست.
تنها روح هاي قوي و مستغني هستند كه مي توانند "ايمن كننده" ديگران باشند و هر جا كه وارد مي شوند سلامِ ايمني بخش بر لب دارند. آن ها پاره اي از وجود همه مردم هستند و هيچ كس را مزاحم بودن خود نمي دانند. چه زيباست بودن آن ها، و چه زيباتر است در كنار آن ها بودن و طعم شيرين امنيت را چشيدن.
پس اين آموزه قران كريم را ياد بگيريم كه مي فرمايد "وارد شويد به سلامي كه بر زبان ايمن كنندگان است"؛ سلام آرامش بخش بر لب داشته باشيد و انرژي صلح و سلامتي را به ديگران هديه كنيد.
 
عقيل ملكي فر

2 نوشته شده در  سه شنبه 11 مرداد1384ساعت 10 قبل از ظهر  توسط محمود صادق پور  | 

روح هاي نيايشگر و خلوت روحاني
 

تصور كن كه به زيارت امام زاده صالح (ع) رفته اي و در گوشه دنجي براي خود يك "خلوت روحاني" ايجاد كرده اي. كاملاً در "سطح هشياري" قرار گرفته اي و مي داني كه در حال چه كاري هستي. اكنون "حضور قلب" داري و همه سلول هاي وجودت با تو همراهند. اينك تويي، و خدا و روح تو كه در قفس وجودت بي تابي مي كند. خودت را كنار مي زني و به روحت اجازه مي دهي كه "ظهور" كند و آن طور كه دلت مي خواهد با خداوند عالم به گفتگو بنشيند.
ـ خدايا از چه بگويم و از كجا بگويم؟ از تو و بزرگي ات يا از خويشتن و كوچكي ام؟ خدايا تو را به نام بزرگت مي خوانم كه چون بر هر قفل بسته اي خوانده شود، همه فروبستگي ها را مي گشايد؛ خدايا تو را به مهرباني بي پايانت مي خوانم كه اركان همه چيز را پر كرده است؛ خدايا تو را به رازپوشي ات مي خوانم كه همه بدكاري هاي ما را مي پوشاند؛ يا ستارالعيوب؛ اي مهربان ترين مهربانان؛ اي فريادرس فريادخواهان؛ من اينك در برابر عظمت تو ايستاده ام و كوچك تر از هميشه توفيق سخن گفتن با تو را پيدا كرده ام. من چه دارم كه به آستان كبريايي تو تقديم كنم؟ ترس هايم را؛ دغدغه هايم را؛ آرزوهايم را؛ سهل انگاري ها را؛ ترديدها و دودلي هايم را؛ تو با عظمتي و عظمت را بر آفرينندگان خود مي پسندي؛ اما من، اما ما كوچكيم، كوچك. تو به ما فرصت "زندگي كردن" عطا كرده اي، ليكن ما چون مرده ها عمل مي كنيم. تو بي دريغ مي بخشي، و ما بي دريغ خست مي ورزيم. تو از كاميابي بندگانت شادمان مي شوي و ما از كاميابي ديگران دل گير مي شويم. تو با همه بزرگي در برابر اشتباهات ما صبوري! اما بندگان تو از هر اشتباه ديگران چماقي مي سازند و در هر فرصت آن ها را تحقير مي كنند. تو لحظه به لحظه نشانه هاي هدايت را در برابر چشمان ما قرار مي دهي تا بدانيم كه صلاح زندگي ما در چيست و به كدام راه بايد برويم؛ ليكن ما خود را به تغافل مي زنيم و چشم هايمان را فرو مي بنديم.  تو ما را به ساحت "حداكثرها" فرا مي خواني و از ما مي خواهي كه هدفمان را بهشت قرار دهيم؛ اما ما همچنان به حداقل ها چسبيده ايم و دامنه زندگي مان هر روز محدودتر مي شود. تو "فرصت آفريني" و ما "فرصت سوز"؛ تو بخشايش گري و وجود ما پر از كينه. تو بهترين بندگانت را مسوول هدايت و پشتيباني ما قرار داده اي و ما همچنان نمي دانيم كه حق كدام است و باطل چيست. تو در اوج قدرت بر ما مي بخشايي و ما در پائين ترين سطوح ناتواني، بر ديگران نمي بخشيم. خدايا تو غني هستي و ما فقير؛ از آستان كرمت به ما هديه اي عنايت كن كه بتوانيم "استغنا" را تجربه كنيم؛ ما را به مرحله "بي نيازي" برسان تا اين قدر به دنبال جلب توجه و حمايت ديگران نباشيم؛ ديگراني كه حتي نمي توانند كوچك ترين مشكلات خود را حل كنند اما همه سعي ما اين است از خود در برابر آن ها يك چهره توانا بسازيم. اي بزرگي كه مي تواني چشم ما را به روي حقيقت وجودي خودمان بگشايي! چشم قلب ما را باز كن تا آشكارا به ضعف ها و حقارت هاي روحي خود پي ببريم و آن ها را صادقانه بپذيريم. خدايا وجود ما پر از ضعف است اما جرأت اعتراف به آن ها را نداريم. ما هر ضعفي در وجود خودمان را به سادگي مي توانيم به ديگران نسبت دهيم؛ زبانمان براي انتقاد كردن از ديگران دراز است، اما خودمان را گويي اصلاً نمي بينيم. خدايا فرصت ها را سوختيم و به كارهايي پرداختيم كه مغاير با "مأموريت انساني" ما بوده است:

دريـغا كه مــشغول باطل شـديم
ز حق دور مانديم و غافل شديم

اي نور! اي حقيقت روشنايي! تو ما را به روشني فرا مي خواني اما شيطان، شيطان، درهاي روشنايي را به روي ما مي بندد. خدايا از تو صميمانه پوزش مي خواهيم و به سوي تو باز مي گرديم".
روح انسان نياز به اين گفتگوي صميمانه دارد. هرازگاهي مي توانيم يك "خلوت روحاني" براي خود تدارك ببينيم و صميمانه در حضور روحمان با خداوند تبارك و تعالي به گفتگو بنشينيم ... اين خلوت را تجربه كن؛ رويدادهاي شگفتي اتفاق خواهد افتاد. اگر يك "دعا" داشته باشي، نتيجه بهتري حاصل خواهد شد.
 
عقيل ملكي فر

2 نوشته شده در  دوشنبه 10 مرداد1384ساعت 3 بعد از ظهر  توسط محمود صادق پور  | 

خواستن توانستن است؟
 

من افراد زيادي را ديده ام كه جداً مي خواسته اند تغيير و تحولي در زندگي خود ايجاد كنند اما مي توانم بگويم كه حتي گام كوچكي هم به پيش بر نداشته اند. يكي فقير بوده و مي خواسته ثروتمند شود, يكي ديپلم بوده و مي خواسته دكتر شود, يكي كارمند بوده و مي خواسته مدير ارشد شود, يكي مي خواسته شاعري بزرگ بشود, يكي هم در صدد بوده كه مثلاً براي خودش مخترعي بشود, اما اين اتفاق ها نيفتاده است. مي دانيد چرا؟ چون خواستن لزوماً به معناي توانستن نيست.
خواستن فقط "نقطه شروع" است؛ همين و بس. از آن به بعد بايد بدانيد كه از چه "راهي" و با چه "ابزارهايي"  مي توانيد به خواسته خود برسيد. اما آنچه كه به ويژه اهميت دارد اين است كه شما بتوانيد "موانع" رسيدن به خواسته خود را بشناسيد و برطرف كنيد. يكي از بزرگ ترين و شايد خطرناك ترين مانع ها, خود شما هستيد. در واقع "ذهنيت" شما, دشمن رسيدن به بسياري از خواسته هاي شماست. فرد فقيري كه مي خواهد ثروتمند شود اول بايد ذهنيت فقر را كنار بگذارد. كارمندي كه مي خواهد يك كارآفرين بشود بايد ذهنيت كارمندي را رها كند؛ و به همين ترتيب فرد ديپلمي كه مي خواهد دكترا بگيرد و يك دانشمند بشود بايد ذهنيت ديپلم بودن را كنار بگذارد.
ذهنيت يعني طرز فكر, باورها و اعتقاداتي كه نسبت به خودمان و نسبت به مسايل مختلف داريم. فرد فقيري كه قبول كرده است هيچ وقت نمي تواند انسان ثروتمندي بشود, داراي ذهنيت فقيرانه است. كارمندي كه فكر مي كند هميشه بايد "حقوق بگير" باشد نمي تواند هرگز صاحب يك شركت بزرگ بشود. كسي كه به همكاران خود بدبين است و آن ها را دشمن خود مي داند, هرگز نمي تواند از آن ها دوستان صميمي بسازد.
اگر جداً خواسته بزرگي داريد و مي خواهيد طعم شيرين "بزرگ شدن" را بچشيد, گام اول را از همين امروز برداريد. در واقع از شما مي خواهم كه ذهنيت خود را بشناسيد و سعي كنيد آن را تغيير دهيد. البته اين كار به تنهايي بسيار مشكل خواهد بود شما نيازمند يك "آينه" هستيد كه ذهنيت شما را به شما نشان دهد. اين آينه مي تواند يك دوست خوب يا يك مربي باشد. به هرحال تا وقتي كه به ذهنيت فعلي خود چسبيده ايد و حاضر نيستيد در مورد آن ترديد كنيد, مطمئن باشيد كه هيچ اتفاق مباركي در زندگي شما اتفاق نخواهد افتاد.
تغيير ذهنيت مثل "پوست انداختن" است, مثل تبديل شدن كرم ابريشم به يك پروانه زيبا و آزاد است. اين فرايند هميشه رنج آور است و خيلي ها تحمل چنين رنجي را ندارند. آيا شما چنين تحملي را داريد؟ 

عقيل ملكي فر

2 نوشته شده در  شنبه 8 مرداد1384ساعت 5 بعد از ظهر  توسط محمود صادق پور  | 

انسان جهان سومي
 

من فكر مي كنم جهان سوم از آن رو جهان سوم است كه انسان هاي جهان سومي دارد. خوب نگاه كنيد؛ مارك جهان سومي بودن به پيشاني خيلي ها زده شده است. كافي است چشم شما كمي تيز باشد تا اين مارك را با همه برجستگي هاي آن ببينيد.
يك ويژگي بارز انسان جهان سومي اين است كه آينده خود را مثل گذشته اش مي بيند (البته اگر اصلاً بتواند به آينده فكر كند). او حتي شهامت تخيل كردن ندارد تا حداقل در روياهايش بتواند به آينده اي واقعاً بهتر از گذشته فكر كند.
حتي زماني كه دست بر قضا ذهنش جرقه اي مي زند و انديشه اي نو براي آينده به خاطرش مي آيد؛ آن قدر بي رمق است كه در همان آغاز راه زمين گير مي شود و از حركت وا مي ماند. هي بايد او را هل بدهي و انرژي به او تزريق كني. راستش را بخواهيد جان آدم در تعامل با چنين انسان هايي فرسوده مي شود. مگر تو چقدر مي تواني انرژي داشته باشي كه بخواهي دائماً به اين و آن تزريق كني؟
انسان جهان سومي منفعل است؛ مي نشيند تا شايد اتفاقي بيفتد؛ منتظر مي ماند تا تو برسي و به او بگويي كه بايد چكار كند و چطور كارش را انجام دهد. پدر جان! مگر نمي تواني به خودت تكاني بدهي و چهار تا كار مشابه را ببيني و از روي آن ها بفهمي كه بايد چكار كني؟ مگر عصر پرسيدن به سر آمده است كه دو كلمه از اين و آن نمي پرسي و حتماً بايد به سراغ مدير خود بروي؟
انسان جهان سومي به طور مادرزاد استاد است و از شاگردي كردن خجالت مي كشد. مي ترسد كه مبادا در چشم ديگران به ناداني متهم شود.
ديگران براي ما يك غول شده اند. ما نبايد خداي نخواسته جلوي ديگران مورد انتقاد قرار گيريم، زيرا ديگران نبايد بفهمند كه ما هم مثل همه انسان ها، آري مثل همه انسان ها ممكن است دچار ضعف هايي باشيم.
انسان جهان سومي ضعف هايش را لاپوشاني مي كند؛ حوصله نقد و انتقاد هم ندارد. او هرگز وظيفه اي ندارد كه كسي را درك كند؛ هميشه ديگران هستند كه بايد او را بفهمند و به ساز روحي او برقصند. هر وقت بخواهي به او حرفي بزني كه با سليقه او متفاوت باشد بايد كلي زمينه چيني كني؛ آسمان و ريسمان را به هم ببافي، تا شايد ـ و آن هم شايد ـ بتواني حرفت را به او بفماني.
انسان جهان سومي عجول است؛ مي خواهد راه صدساله را يك شبه برود. هرچه مي گويي پدر جان، نابرده رنج گنج ميسر نمي شود، اصلاً براي او معنايي ندارد. به هر حال به هر دري مي زند تا قانون طبيعي رشد را ناديده بگيرد و يك رده غيرطبيعي و ساختگي براي رشد پيدا كند. راهي كه فاقد تلاش و كوشش جانانه باشد.
انسان جهان سومي مثل هواي بهار است؛ يك دقيقه آفتابي و يك دقيقه ديگر ابري. جانت بالا مي آيد تا تكليفت را با او بفهمي. او هيچ ارزش هاي پايداري ندارد.
شما را به جان امام زمان؛ بيائيد پوسته جهان سومي بودن را بتركانيم. ما مسلمانيم و بايد غير از اين باشيم.

عقيل ملكي فر

2 نوشته شده در  پنجشنبه 6 مرداد1384ساعت 8 قبل از ظهر  توسط محمود صادق پور  | 

تبريك صميمانه به مردي كه خود را بالا كشيد
 

روي سخن من با آقا وحيد نازنين است. او نشان داد كه معني پيشرفت را مي فهمد؛ به پيشرفت خود متعهد است و حاضر است براي آن جانانه زحمت بكشد. اگر كسي كار نكرده باشد، هيچ وقت نمي تواند بفهمد كه ترجمه پاكيزه يك كتاب پيچيده و چندصفحه اي مثل "تفكر ارزشي" چقدر نفس گير است؛ مرحبا به حوصله و پشتكار تو.
آقا وحيد ما آدم جالبي است؛ هروقت او را مي بيني يك چمدان پر از اطلاعات و ايده هاي نو دارد. او به تمام معنا يك "ديده بان علمي" است و هر جا كه باشد يك سرمايه به شمار مي آيد. دائم مطالعه مي كند؛ به هر سايتي و هر ژورنالي سرك مي كشد؛ با چشم تيزبين اش همه مسائل را زير نظر دارد؛ و مفاهيم و نكته هاي جديد و بديع را مثل عقاب شكار مي كند. مطالعه عميق و گسترده در ادبيات، تاريخ، شعر، فرهنگ و مسائل فني و صنعتي او را به يك آدم مطلع تبديل كرده است.
سرعت عمل خوبي هم دارد، اگر به كاري بچسبد مي تواني با خيال راحت به او اعتماد كني كه بالاخره كار را به نتيجه مي رساند. او هرگز دست خالي برنمي گردد و دست تو را توي پوست گردو نمي گذارد. وقتي يك مسأله جديد را به او مي سپاري، مي داند كه چطوري بايد سرنخ ها را خودش پيدا كند؛ دائم موي دماغت نمي شود كه از تو راهنمايي بخواهد. او يك انسان خوداتكاست كه با اندكي راهنمايي، موتورش روشن مي شود و بقيه راه را به اتكاي خودش جلو مي رود.
او حالا يك عنصر سربلند جامعه علمي كشور است؛ كتابش را در دوره هاي دكتراي مديريت تدريس خواهند كرد (انشاءا...) و همگان به همت بلند او آفرين خواهند گفت.
ما به وجود او افتخار مي كنيم؛ شايد خانواده اش بيشتر افتخار كنند. اما مهم اين است كه حالا او، خود به شايستگي هايش افتخار مي كند. آفرين به مادري كه تو را در دامان كرامت خود پرورش داده است. راستي، بزرگا مردا كه تو هستي.
 
عقيل ملكي فر

2 نوشته شده در  چهارشنبه 5 مرداد1384ساعت 12 بعد از ظهر  توسط محمود صادق پور  | 

شما که "مناع الخير" نيستيد؟
 

مناع الخير يعني كسي كه همه جا مانع خير مي شود. نه تنها خيري از وجود خودش تراوش نمي كند، بلكه جلوي انجام كار خير توسط ديگران را هم مي گيرد. "منع خير" نوعي رذالت اخلاقي و از نظر ديني يك ويژگي "ضد ارزشي" است. افراد فرومايه، به خصوص آنان كه آلوده به خصلت حسادت نيز هستند، هر جا كه باشند مانع خير مي شوند. آن ها درست همان كاري را انجام مي دهند كه شيطان مي خواهد. خواسته شيطان، دوركردن مردم از ساحت قدس الهي است. شيطان از اين حقيقت به خوبي آگاه است كه خداوند متعال منشاء همه خيرهاست و دوست دارد كه آن ها را از مجراي بندگان خاص خود به ديگران برساند. اما شيطان و همه كساني كه وجود خود را چراگاه شيطان قرار داده اند، هر جا كه بتوانند مانع از اين مي شوند كه كسي كار خيري انجام دهد يا اقدام خيرخواهانه اي متوجه ديگران شود.
راستي شما كه مناع الخير نيستيد؟

عقيل ملكي فر

2 نوشته شده در  چهارشنبه 5 مرداد1384ساعت 12 بعد از ظهر  توسط محمود صادق پور  | 

بيا زودتر چيزها را ببينيم!
 


اصلاً تعجب نكنيد؛ بعضي ها نمي توانند ببينند، و بعضي ها آن قدر دير مي بينند كه حوصله آدم به سر مي رود.
من فكر مي كنم كه يك چيز ساده را هزار جور مي توان ديد؛ و هر بار از زاويه جديدي. به همين شغل خود در انديشكده نگاه كنيد: آن را چه مي بينيد؟ وسيله اي براي امرار معاش؛ بهانه اي براي اينكه بگوئيد بي كار نيستيد؛ راهي براي مشاركت در بهبود وضع مالي خانواده؛ امكاني براي اينكه از لحاظ مالي روي پاي خود بايستيد و سربار ديگران ـ حتي پدر و مادر ـ نباشيد؛ دنيايي براي يافتن دوستان جديد و تجربه كردن ارتباطات انساني تازه؛ فضايي براي يادگيري و رشد؛ زمينه اي براي ساختن يك آينده باشكوه كه روياي آن را در سر مي پرورانيد؛ محملي براي فرار از تنهايي و كسالت يكنواختي؛ بستري براي ورز دادن جوهره انساني خويشتن؛ جايي كه در آن مي توانيد نشان دهيد كه شايسته شاگردي كردن هستيد؛ فضايي كه مي توانيد معلم بودن را تجربه كنيد؛ ابزاري كه به كمك آن مي توانيد در فرآيند توسعه كشورتان سهيم شويد . . . همه اين ها را مي توانيد در شغل خود ببينيد و جستجو كنيد. وقتي "دامنه ديد" خود را گسترش مي دهيد، چيزهاي تازه اي را درك مي كنيد كه هر كدام مي توانند منشاء اتفاقات جديدي در زندگي شما باشند. و اگر بتوانيد به قول سهراب سپهري، چيزها را زودتر از ديگران ببينيد (و در واقع كشف كنيد)، همواره ايده هاي جديدي در آستين داريد كه مردم به آن ها پول مي دهند. در واقع شما صاحب يك "مزيت رقابتي" مي شويد كه شما را از ديگران جلو مي اندازد.
به نگاه خود بي تفاوت نباشيد؛ مسايل و قضايا را كليشه اي و از روي عادت نبينيد. چهره دوست شما هر روز حالت تازه اي به خود مي گيرد؛ چهره امروز او را همان چهره ديروز نبينيد.
به شما توصيه مي كنم نگاه خود را مديريت كنيد. مسووليت شما اين است كه نگاهتان را طوري تربيت نمائيد كه:
اولاً: وسيع و گسترده ببينيد.
ثانياً: قادر به كشف چيزهاي تازه اي باشيد كه ديگران نمي بينند.
ثالثاً: علامت هاي تغيير در محيط اطراف و در رفتار ديگران را به سرعت تشخيص دهيد؛ طوري نباشيد كه مردم مجبور باشند سر شما داد بزنند تا يك تغيير را بفهميد و احساس كنيد.
رابعاً: چيزهاي تازه اي را كه مي بينيد با شهامت به ديگران نشان دهيد. كشف هاي خود را پيش خود نگه نداريد.
هر بار كه شما چيز تازه اي را ببينيد و آن را به ديگران نشان دهيد، بعيد نيست كه مردم به شما بخندند و شما را مسخره كنند. در اينگونه موارد به مردم حق بدهيد. مردم به مسايل كليشه اي عادت كرده اند، و در برابر ايده هاي نو مقاومت مي كنند. اما به زودي متوجه خواهند شد كه شما داراي يك شايستگي استثنايي به نام "نگاه نو" هستيد. امروز همه سازمان ها و جوامع تشنه نگاههاي نو هستند، و حاضرند هر بهايي را براي حفظ شما بپردازند.
حالا قبل از هر چيز به خودتان نگاه كنيد؛ چه امكانات و استعدادهاي تازه اي را در وجود خود مي بينيد؟ اگر دوستاني داشته باشيد كه هر روز بتوانند چيز تازه اي را در شما ببينند و مثل يك آينه آن را به شما نشان دهند، مطمئن باشيد كه انسان خوشبختي هستيد.
اميدوارم خوشبخت باشيد.

عقيل ملکي فر

2 نوشته شده در  دوشنبه 3 مرداد1384ساعت 10 قبل از ظهر  توسط محمود صادق پور  | 

اين قياسک ها نخست ابليس کرد!
 

آيا هرگز به اين موضوع فكر كرده اي كه وقتي خودت را با ديگران مقايسه مي كني مي خواهي چه چيزي را ثابت كني؟ تو ـ آگاهانه يا ناآگاهانه ـ مي خواهي مطمئن شوي كه چيزي برتر از ديگران داري تا به اين وسيله بتواني بر احساس حقارت خود غلبه كني. گاهي هم مي خواهي ثابت كني كه به اندازه كافي باهوش و زيرك بوده اي و راه زندگي را بهتر از ديگران انتخاب كرده اي. در واقع تو نگران انتخاب هاي خود هستي و وقتي كه ديگران را ناموفق تر از خود مي بيني، نوعي احساس برتري سراپاي وجودت را فرا مي گيرد.
وقتي مقايسه نكني تمام احساس حقارت ها، و تمام احساس برتري ها ناپديد مي شوند. آنگاه صرفاً تو هستي و تو؛ يك بوته كوچك يا يك درخت بزرگ؛ يك گل ياس  يا يك پروانه شاداب. ديگر چه اهميتي دارد كه تو كيستي و چيستي و چه تفاوتي با ديگران داري. مهم اين است كه تو مي تواني فارغ از هر دغدغه اي خودت را در روشنايي آگاهي ببيني و مطمئن شوي كه "مورد نياز هستي". به يك ساقه علف همان قدر نياز هست كه به عظيم ترين ستارگان در كهكشان هاي لايتناهي. بدون يك ساقه علف، جهان هستي چيزي را كم دارد. اگر يك مرغ عشق نباشد و نخواند، غناي جهان كمتر خواهد بود. نگاهي به دور و برت بكن. به همه چيز نياز هست و كليت هستي وقتي كامل است كه همه چيز و در يك تناسب زيبا با يكديگر وجود داشته باشد. هيچ كس بالاتر و هيچ كس پائين تر نيست؛ هيچ كس برتر و هيچ كس پست تر نيست. همه به طرز شگفت آوري يكتا هستند. وقتي خودت را با ديگران مقايسه مي كني دچار اين اشتباه فاحش مي شوي كه شبيه ديگران هستي و يكتا بودن خود را فراموش مي كني.
خطيرترين مسووليتي كه در مورد خودت داري اين است كه يكتايي ات را درك كني. نگاهت را از ديگران بردار؛ در برابر آينه بايست؛ و خودت را در روشنايي آگاهي ببين. سعي كن اين حقيقت بزرگ را بفهمي كه بودن هيچ كس مزاحم بودن تو نيست. سپس گامي به پيش بردار و خودت را در همبستگي كامل با همه چيز و همه كس ببين.
هستي ديگران جزيي از هستي توست. احساس كن كه خورشيد از مجراي وجود تو مي درخشد؛ و باور كن كه مرغ عشق با حنجره تو مي خواند. اين احساس عميق به تو فرصت خواهد داد تا دنياي پرهياهوي كثرت را پشت سر بگذاري و معناي رازآلود وحدت را تجربه كني.
مقايسه، عادتي شيطاني و ضعيف است؛ اين عادت از وجودت دور باد.
 
عقيل ملكي فر

2 نوشته شده در  یکشنبه 2 مرداد1384ساعت 2 بعد از ظهر  توسط محمود صادق پور  | 

دور باطل فقر
 

آيا هرگز به اين موضوع فكر كرده ايد كه چرا اغلب افراد فقير، روز به روز فقيرتر مي شوند و نمي توانند هيچ بهبود چشمگيري در وضعيت مالي و اجتماعي خود ايجاد كنند؟ سوال مهم و بسيار حساسي است؛ كمي روي پاسخ آن متمركز شويد. قبل از آنكه ادامه مطلب را بخوانيد، پاسخ خود را در ذهن مرور كنيد و سپس با پاسخ من مقايسه نمائيد.
اولين عامل فقر، عامل ذهني است. كسي كه "ذهنيت فقرگرا" دارد، همواره بايد فقير باشد. اين عامل به قدري قوي است كه حتي اگر شما عالي ترين فرصت هاي ثروتمند شدن را در اختيار آنان بگذاريد، كاملاً بي تفاوت برخورد مي كنند؛ انگار نه انگار كه فرصتي وجود دارد و مي توان از آن براي بهبود زندگي استفاده كرد. اميدوارم بتوانم روزي داستان تلخ اردك ماهي را برايتان بنويسم تا درك بهتري از موضوع بحث من به دست آوريد.
دومين عامل فقر، "عامل رفتاري" است. افرادي كه به يك مجموعه از كنش ها و واكنش ها عادت كرده اند و به هيچ وجه از خر شيطان پائين نمي آيند، معمولاً به سختي تغيير مي كنند. و كسي كه نمي تواند خود را تغيير دهد، چگونه مي تواند از دنياي فقر به دنياي ثروت نقل مكان كند. چنين آدم هايي را اصطلاحاً "چوب خشك" مي نامند. چوب خشك نمي تواند خود را تغيير دهد؛ و به قول يك نويسنده فقط به درد سوختن مي خورد. اگر كمي فني تر صحبت كنيم، بايد بگوئيم كه چوب خشك ها نمي توانند ياد بگيرند. هر بار كه ياد نمي گيريد، فرصت مالي يا شغلي تازه اي را از دست مي دهيد، پشت هم شكست مي خوريد، و روز به روز عقب تر مي رويد. اين در حالي است كه ديگران به سرعت جلو مي روند و فرصت هاي عالي تر را مي قاپند.
آيا مي توانيد به افراد فقير كمك كنيد كه دور باطل فقر را در زندگي خود بشكنند تا آن ها هم بتوانند مثل شما يك زندگي شايسته تر را تجربه كنند؟!

عقيل ملكي فر

2 نوشته شده در  شنبه 1 مرداد1384ساعت 11 قبل از ظهر  توسط محمود صادق پور  |