
من به تازگي پي برده ام كه بزرگ ترين معماي زندگي ما "يادگيري" است؛ اينكه چقدر ياد مي گيريم، چطور ياد مي گيريم، با چه سرعتي ياد مي گيريم، با چه عمقي ياد مي گيريم و در چه گستره اي ياد مي گيريم.
من به نسل گذشته و روزگار "استاد ـ شاگردي" تعلق دارم؛ در كودكي به مكتب خانه رفته ام، روخواني قرآن را در سنين 5 تا 7 سالگي آموخته ام و با ديكته پيچيده ترين كلمات آشنا شده ام. در طول زندگي نيز به طور آگاهانه استادهاي زيادي براي خود دست و پا كرده ام تا در كنار آن ها به ريزه كاري هاي زندگي و كار آشنا شوم. در طول تجربيات يادگيري خود به نتايج جالبي رسيده ام:
حالا سوال هاي معمايي من:
اگر كسي بتواند پاسخ روشني به اين سوال ها بدهد، كمك بزرگي به ما خواهد كرد. به من كمك كنيد تا بفهمم كه خداوند متعال، چشم و گوش را براي چه به ما عنايت فرموده است؟
عقيل ملكي فر

عالم هستي مثل يك "سازمان بزرگ" است كه تو يكي از اجزاي آن به حساب مي آيي. تو بايد بتواني اين سازمان بزرگ را ببيني، عظمت آن را كشف كني؛ روابط آن را بشناسي، و تصميم بگيري كه مي خواهي در كجاي آن باشي. در واقع تو بايد "نقش" خود را در اين سازمان بزرگ تعريف كني.
مي دانم كه كار بزرگ و "پيچيده اي" را از تو مي خواهم. احتمال مي دهم كه از كنار اين موضوع به سادگي بگذري و با خود بگويي: "يعني چه كه من بايد جايم را در عالم هستي پيدا كنم؟ اگر اين كار را نكنم چطور خواهد شد؟".
پاسخ من اين است كه اگر نتواني جايت را در عالم هستي پيدا كني، هميشه مانند يك "وصله ناجور" خواهي بود؛ سرگردان، دودل، و همراه با نوعي احساس غربت و بيگانگي.
براي اينكه موضوع را بهتر درك كني، روز اولي را كه به انديشكده آمده بودي به خاطر بياور. آن روز نه "سازمان" را مي شناختي و نه جايت را در سازمان مي دانستي. حدس مي زنم كه مدت ها دچار ترديد بودي: آيا من به درد اين سازمان خواهم خورد؟ آيا مي توانم در اينجا احساس "خودماني بودن" را تجربه كنم؟ آيا كسي مرا قبول خواهد كرد تا به بازي بگيرد؟
اينك هم "سازمان" را مي شناسي، هم روابط آن را مي فمهي، و هم جايگاه خودت را در آن پيدا كرده اي. مي بيني كه احساس خودماني بودن داري؛ همه چيز به نظرت "آشنا" مي رسد؛ اطمينان پيدا كرده اي كه ساير اعضاي سازمان تو را پذيرفته اند؛ به تو علاقه دارند؛ و اگر با مشكلي مواجه شوي تو را "حمايت" خواهند كرد. در واقع تو و سازمان از حالت بيگانگي به حالت آشنايي و وحدت رسيده ايد.
وقتي نظام هستي را به عنوان يك "سازمان بزرگ" مي شناسي و جاي خود را در آن پيدا مي كني، با همه اجزاي هستي انس مي گيري؛ همه چيز برايت آشنا، زيبا، و دوست داشتني است؛ احساس بيگانگي و تنهايي ات به احساس "صميميت"، و "وحدت" تبديل مي شود. سرانجام اطمينان پيدا مي كني كه همه اعضاي اين سازمان (از خورشيد گرفته تا ابر و باد و مه، و هزاران نيرويي كه تو فعلاً آن ها را نمي شناسي) در هنگامه "بحران" به ياري ات مي آيند.
زماني كه چشمت به "عظمت" گشوده شود و خود را جزيي از آن ببيني؛ خود نيز به بخشي از اين عظمت تبديل خواهي شد.
عقيل ملكي فر

اگر شما هم جزو كساني هستيد كه فكر مي كنيد بعضي چيزهاي كوچك هيچ اهميتي ندارند، سخت اشتباه مي كنيد. تفاوت آدم هاي حرفه اي و آماتور دقيقاً در همين جا معلوم مي شود. افراد حرفه اي، نگاهشان را طوري تربيت مي كنند كه مي توانند كوچك ترين چيزها را ببينند، به قول معروف آن ها مو را از ماست مي كشند.
نگارش يا تايپ يك نامه اداري، كه ممكن است شما آن را مثل آب خوردن بدانيد، شايد بيش از 10 نكته ظريف داشته باشد كه اگر به آن ها حساس نباشيد، كار شما آماتور خواهد بود. جواب دادن به تلفن، چندين برابر سخت تر از نگارش يا تايپ يك نامه اداري است و ريزه كاري هاي بسياري دارد. حالا حساب كنيد كه ترجمه، تأليف، تحليل و فراتر از آن مديريت يك بخش يا يك پروژه چقدر مي تواند ريزه كاري داشته باشد. اما من به اين نتيجه رسيده ام كه رعايت پاكيزگي و زيبايي محيط كار، تقريباً از همه كارهاي ديگر مشكل تر است (يعني ريزه كاري هاي بيشتري دارد)؛ و من نمي دانم كه چرا اغلب ما نمي توانيم اين نكته را بفهميم. آيا ما فرق پاكيزگي و آلودگي را تشخيص نمي دهيم؟ آيا ما تفاوت زيبايي و زشتي محيط كار يا زندگي را نمي دانيم؟ آيا ما به شلختگي يا هردمبيل بودن عادت كرده ايم؟
در هر حال متوجه اين نكته باشيد كه شما اكنون در يك محيط حرفه اي كار مي كنيد، و اغلب همكاران شما در زمره همان كساني هستند كه مو را از ماست مي كشند. ساده تر بگويم، رفتار شما زير نگاه ذره بين هايي است كه كوچك ترين رفتار غيرحرفه اي شما را آگرانديسمان مي كنند. اگر به ريزه كاري ها توجه نكنيد، شرايط شغلي دشواري را پيش رو خواهيد داشت.
عقيل ملكي فر
نگاهي به دغدغه ها و نگراني هايت بينداز. راستي دلمشغولي تو چيست؟ آيا به آينده ي شخصي خودت مي انديشي و مي خواهي فرداي بهتري براي خودت دست و پا كني؟ اگر اين طور باشد تو هنوز پا از دايره دغدغه هاي خودت فراتر نگذاشته اي. در اين صورت تو داراي منِ شخصي هستي.
شايد دلمشغولي تو را آينده خانواده ات تشكيل مي دهد. مي خواهي زير بال پدر، مادر، برادران و يا خواهرانت را بگيري و فرداي بهتري را براي آن ها بسازي. خوب، مبارك است انشاءا... . تو هنوز در مرحله منِ خانوادگي به سر مي بري.
شايد نگاه تو به آينده ميهن دوخته شده است، و دلت مي خواهد كه وقف آباداني، سرفرازي و بهروزي مردم ميهن باشي. اگر به اين مرحله رسيده اي، راه درازي را پيموده اي و در پله بالايي ايستاده اي. با اين همه تو هنوز در پله ي منِ ملي ايستاده اي.
وقتي كه كمي بالاتر بيايي، دغدغه تازه اي پيدا خواهي كرد. آن وقت تو مفهوم امت را خواهي فهميد و پي خواهي برد كه تو عضو يك خانواده بزرگ تر از ميهن، به نام امت اسلامي هستي. زماني كه سرفرازي و عزت اين امت به دغدغه اصلي تو تبديل شود، داراي منِ اسلامي خواهي شد.
اما هنوز جا دارد كه بالاتر بيايي و بر قله رفيع تري بايستي. آن روز پي خواهي برد كه تو عضو خانواده بزرگي به نام بشريت هستي كه در سراسر جهان پراكنده است. نگاه و دغدغه هاي تو جهاني خواهد شد و منِ تو نيز به منِ جهاني يا من بشري تبديل خواهد شد.
حالا با اين مقدمه مي تواني قد نگاه و تفكرت را بسنجي.
هر چه در پله پايين تري ايستاده باشي، فاصله بيشتري با بلوغ واقعي داري. وقتي به پله بالاتر مي آيي افق نگاهت عوض مي شود، و چيزهايي كه تا ديروز برايت مهم بودند (ارزش به شمار مي آمدند)، اهميت خود را از دست مي دهند و چيزهاي بزرگ تري برايت اهميت پيدا مي كنند. شايد وقتي به پشت سر نگاه كني، خنده ات بگيرد كه تا ديروز مي توانستي نگران چه چيزهاي كوچك و كم ارزش باشي.
عقيل ملكي فر

گاهي به اين سوال فكر مي كنم كه انسان چگونه مي تواند با ناداني خود كنار بيايد و اصلاً عين خيالش نباشد؟ راستي چطور مي توانيم نسبت به اين همه اسرار در عالم الهي بي تفاوت باشيم؛ و تازه مگر خودمان سِر اكبر نيستيم؟
امشب وقتي به رختخواب رفتي، تمرين كن كه چند دقيقه اي خود را در سطح هشياري قرار دهي؛ چشم هايت را ببند، و سعي كن كه فقط به جسمت فكر كني، به پاها، دست ها، چشم ها، گوش ها، مغز، قلب و شش ها. نفس عميقي بكش و هشيار باش كه در حال نفس كشيدن هستي. حالا روحت را احضار كن، او را ببين، و بكوش تا تصوري از او در ذهنت به وجود آيد؛ چه موجود شگفتي! دست هايش آن قدر بزرگ است كه تا آسمان امتداد دارد و به سادگي مي تواند ستاره ها را بچيند. حالا ستاره اي را كه دوست داري بچين. بعد به پاهايت نگاه كن كه تا اعماق زمين امتداد دارند. پاهاي تو در ميان آب هايي است كه در عميق ترين لايه هاي زمين انباشته شده اند. آيا انرژي آب ها را احساس مي كني كه از آوندهاي روحت بالا مي آيد؟ قلبت را ببين؛ چه بزرگ است. همه دنيا در قلب توست. آيا مردم را دوست نداري؟ گل ها را چطور؟ كبوتراني را كه در آسمان قلبت شادمانه پرواز مي كنند نگاه كن. اينك همه درياها در وجود تو به تلاطم در مي آيند؛ همه رودها در وجود تو جاري مي شوند؛ همه كوهها عظمت خود را مديون عظمت روحي تو هستند؛ بادها در نهان خانه وجودت زمزمه مي كنند؛ درختان در وجود تو به گُل مي نشينند، پروانه ها به اشاره دست تو پرواز مي كنند؛ راستي كه روح تو چه باشكوه بوده است، و تو از اين همه شكوه تاكنون غافل بوده اي.
حالا تو در سطح هشياري قرار گرفته اي؛ خودت را و جهان را با همه عظمت و زيبايي احساس كن؛ تو مي تواني با اين عظمت عجين شوي و يگانه شدن با عالم هستي را تجربه كني.
عجبا چه اسرار شگفتي! چگونه مي توانيم اين چيزها را نفهميم و نسبت به آن ها اين قدر بي تفاوت باشيم؟ تو بايد دغدغه ي دانستن داشته باشي؛ و كم دانستن را جفاي بزرگي به خودت بداني. حيف نيست كه زيبايي هاي دنيا را نبيني؟ شايد وقت آن رسيده باشد كه تلنگري به خودت بزني؛ جاي تو اينجا كه هستي نيست؛ باغ زندگي تو به قول سهراب سپهري بايد در طرف سايه دانايي باشد.
عقيل ملكي فر

آيا مي دانيد كه شيرها مي توانند با انرژي نگاه خود، بعضي حيوانات را شكار كنند؟ در نگاه شير نيروي شگفتي وجود دارد كه صيد بي چاره را ميخكوب و حتي آب مي كند. اين نيرو از "قدرت روحي" شير ناشي مي شود.
حالا در چشم بعضي از افراد نگاه كنيد؛ نگاهشان آن قدر بي روح است كه گويي به چشمان يك "مرده" نگاه مي كنيد؛ سرد، تهي، و بدون انرژي.
نگاههاي بي روح؛ شانه هاي افتاده؛ صداهايي كه وقت صحبت كردن گويي از ته چاه در مي آيند؛ جملات بريده بريده كه هيچ سر و ته اي ندارند، لخ لخ كردن در راه رفتن، سر و وضع هاي ژوليده ... (باز هم مي توانم نشاني بدهم)، نشاني هاي افرادي هستند كه انرژي روحي ندارند. درست مثل يك اتومبيل زهوار در رفته كه دست بر قضا بنزين هم ندارد، اين طور افراد هميشه وبال گردن ديگران هستند؛ وزنه هاي سنگيني كه به پاي ديگران آويخته شده اند و نمي گذارند كه مردم از صخره هاي دشوار زندگي بالا بروند.
خدا نكند كه مدير يا همسر يا كارمند شما يكي از اين افراد باشد. اگر در تله ي اين افراد افتايد، بدانيد كه بايد مثل يك "لكومتيو" عمل كنيد و از هر راهي كه مي توانيد به آن ها انرژي روحي بدهيد. شايد خيلي سخت و آزاردهنده باشد؛ اما آيا چاره ديگري هست؟
آيا مي توانيم به اين افراد محترم بگوييم كه شما بلاي پيشرفت ديگران هستيد؟ آيا اين افراد مي توانند بفهمند كه حتي به زندگي خودشان هم خيانت مي كنند؟
حالا كه صحبت به اينجا رسيد يك سوال دارم: آيا شما هيچ تجربه اي در راه اندازي افراد بي انرژي داريد؟ در واقع مي پرسم كه آيا شما هرگز يك شخصيت "انرژي بخش" بوده ايد؟ هيچ وقت اين جرأت را داشته ايد كه سر يك فرد بي انرژي داد بزنيد و بگوييد: تكان بخور لعنتي! آخر اين چه وضع مزخرفي است كه براي خودت درست كرده اي؟ اين هم شد زندگي؟ مطمئن باشيد كه گاهي بايد با همه انرژي داد بزنيد و يك شوك جانانه به اين افراد وارد كنيد. بايد مثل بهمن روي سر آن ها خراب شويد و وادارشان نماييد كه تكان بخورند ... آري بايد تكان بخورند ...
عقيل ملكي فر
دوستان عزير اگر در مورد نوشته هاي اين وبلاگ نظري داريد مرا از آن محروم نكنيد.

به عنوان آزمايش، كار معيني را به دو نفر بدهيد و از آن ها بخواهيد كه آن را اجرا كنند. يكي از آن ها چنان سرعت عملي دارد كه شما حيرت زده مي شويد. حتي اگر با كار آشنا نباشد، مي داند كه چگونه "سرنخ ها" را پيدا كند و راه نفوذ به اين "جعبه ي سياه" را بيابد. اين طرز برخورد با مسأله باعث مي شود كه شما تصور كنيد او يك فرد همه فن حريف است و از حل هيچ مسأله اي نمي ترسد. از نظر او هيچ مسأله اي نيست كه راه حلي نداشته باشد.
نفر دوم احتمالاً يك دست و پا چلفتي تمام عيار است. گول مدرك تحصيلي يا عنوان او را نخوريد. او دور كار مي چرخد، با آن ور مي رود، اما چون برايش جديد است، نمي داند كه چگونه بايد سرنخ ها را پيدا كند. و منتظر كسي است كه كليد حل مسأله را در اختيارش بگذارد. اگر چنين كسي در دسترس نباشد، بلافاصله در موضع انفعال قرار مي گيرد. شما منتظر مي مانيد كه اتفاقي بيافتد، اما طرف آن قدر وقت كشي مي كند كه شما از ارجاع كار به او پشيمان مي شويد.
من هر زمان كه با كار جديدي روبرو مي شوم، از فرمول چندگامي زير استفاده مي كنم و در اغلب موارد (با لطف خداوند) نتيجه مثبت مي گيرم:
تا جايي كه مي دانم مردم در مورد من داوري هاي مختلفي دارند. بعضي ها معتقدند كه من فرد قابل اتكايي هستم و مي توانند روي توان اجرايي من حساب كنند. به لطف خدا هرگز "دست خالي" برنگشته ام و كار را بي نتيجه رها نكرده ام. خودم اين طور گمان مي كنم كه چسبندگي خاصي به مسائل دارم. "غيرت كاري" خود را در مسائل مختلف اثبات كرده ام و حالا صاحب يك فرمول سحرآميز شده ام.
اين را هم بايد اضافه كنم كه من فرد بسيار پركاري هستم (با همه مشغله هايي كه دارم هيچ وقت مطالعه شعر و رمان هاي خوب را رها نمي كنم).
وقتي كاري مي كنم و آن را به نتيجه مي رسانم به خودم خسته نباشي مي گويم. چرا بايد حتماً منتظر ديگران بنشينم تا به من خسته نباشيد بگويند؟
عقيل ملكي فر

از لحاظ علمي كاملاً واقعيت دارد كه شما ذاتاً يك منبع انرژي هستيد و از طريق آن مي توانيد بر ديگران تأثير بگذاريد. سوال اين است كه چگونه اين انرژي را تشعشع مي كنيم؟ انرژي دروني هر كس از فيلتر نيت هاي او عبور مي كند. اگر نيت (يا خواسته قلبي) وي خير باشد، انرژي او مثبت است و در غير اين صورت، انرژي منفي را در فضا پخش مي كند. افرادي كه باطن آلوده دارند، خواسته يا ناخواسته به يك منبع انرژي منفي تبديل مي شوند و شادابي و نشاط محيط را مي گيرند.
هر وقت احساس خوبي نداشتيد احتمال بدهيد كه يك منبع انرژي منفي در اطراف شما فعال است و پارازيت هاي شرورانه پخش مي كند! در اين گونه موارد توصيه مي كنم به ذكر شريف صلوات بر محمد و آل محمد متوسل شويد و به خداوند متعال پناه ببريد؛ اعوذ برب الفلق، من شر ما خلق.
اما جالب است بدانيد كه همه افراد لزوماً انرژي مثبت يا منفي ندارند. بعضي از افراد استثنايي يك "سياه چاله انرژي" هستند. سياه چاله پديده اي فيزيكي در گوشه اي از فضاي لايتناهي است كه هر نوع انرژي را مي بلعد و آن را نابود مي كند!! عجب پديده شگفتي؛ و شگفت آورتر از آن افرادي هستند كه در زمين، و شايد هم در كنار من و شما نقش سياه چاله را بازي مي كنند. هرچه به آن ها انرژي مي دهد اشتهايشان پايان نمي يابد، و دست آخر هم هيچ اتفاقي نمي افتد.
البته بايد اضافه كنم كه اغلب ما به طور خالص داراي انرژي مثبت يا منفي نيستيم. انرژي ما مخلوطي از انرژي هاي مثبت و منفي است. روح ما كه از عالم قدسي است انرژي مثبت تراوش مي كند و نفس ما كه از تبار شيطان است همواره به پخش انرژي منفي اشتغال دارد. تنها اولياي كامل خدا هستند كه انرژي صد در صد خالص مثبت دارند و از آن سو اندك موجودات پستي در عالم وجود داشته اند (مثل يزيد ملعون) و وجود دارند كه همه وجودشان انرژي منفي خالص است.
×××
خوب است گاهي كه در خلوت قرار مي گيريد، وضعيت انرژيايي خود را صادقانه بررسي كنيد. اگر خداي نخواسته به اين نتيجه رسيديد كه انرژي منفي در وجود شما افزايش يافته است، اولين كاري كه مي توانيد انجام دهيد اين است كه خود را در معرض خالص ترين انرژي مثبت عالم قرار دهيد. آيا صاحب نازنين اين انرژي مبارك را مي شناسيد؟ اطمينان دارم كه پاسخ شما مثبت است. او آقا و مولاي ما، امام زمان (عج) است. كاش ديدارش نزديك مي شد.
عقيل ملكي فر

خيلي از كاركنان گمان مي كنند كه مديران آن ها آقا بالاسر يا خانم بالاسر هستند كه حقوق مي گيرند تا ديگران را "اداره كنند" ـ يعني به كاركنان بگويند كه چه كار كنند؛ به چه كاري اولويت بدهند؛ كارها را چگونه انجام دهند؛ در چه زماني و با چه هزينه اي انجام دهند؛ و چه ملاحظاتي را براي اين يا آن مشتري در نظر بگيرند.
هر چند كه متاسفانه بعضي از مديرانِ "غيرحرفه اي" هم ترجيح مي دهند كه آقا بالاسر يا خانم بالاسر ديگران باشند و مردم را اداره كنند، اما حقيقت اين است كه مديران امروز براي "رياست" استخدام نمي شوند و وظايف مهم تر ديگري دارند. مديران برجسته براي خود دو نقش كليدي متصور مي باشند؛ معلم بودن براي كاركنان، و خدمتگزار بودن براي مشتري. (هر مديري كه در اين نقش ها قرار گيرد، اصطلاحاً به يك "رهبر" تبديل مي شود).كسي كه ديگران را اداره مي كند از لحاظ روحي و رواني در موقعيت بالاتري قرار دارد و به اصطلاح يك "فرادست" محسوب مي شود، و كسي كه لياقت اداره خودش را ندارد و توسط ديگران اداره مي شود، در موقعيت روحي و رواني پايين تري قرار دارد و به همين دليل "فرودست" به شمار مي آيد.
همه ي كاركنان يك سازمان لزوماً نمي توانند مدير باشند؛ اما هيچ دليلي وجود ندارد كه به سادگي اجازه دهند كه توسط ديگران اداره شوند. بديهي است با اين سخن نمي خواهم بيانيه ي شورش بر عليه مديران صادر كنم، و يا از كاركنان بخواهم كه مثل بعضي از افراد به يك "ضد مدير" تبديل شوند؛ فقط مي خواهم بگويم كه فرودست بودن يك نوع توهين به عزت نفس و كرامت انساني ماست كه خودمان آگاهانه يا ناآگاهانه انتخاب مي كنيم. مديران امروز ارباب نيستند كه در گوشه اي لم بدهند و بخواهند مشتي رعيت را اداره كنند. اما تا زماني كه بعضي از كاركنان مثل رعيت رفتار مي كنند و اين طور نشان مي دهند كه بدون وجود آقا بالاسر يا خانم بالاسر نمي توانند خودشان را اداره نمايند، وجود ارباب ها نيز ضروري ـ و يا حداقل طبيعي ـ خواهد بود.
هر جا كه كاركنان بتوانند خودشان را اداره كنند و به زبان ديگر از عهده ي "مديريت بر خويشتن" برآيند، وجود مديران نيز بي معني خواهد شد. در اين صورت مديران فرصت مي يابند تا بر نقش هاي اصلي و حقيقي خود ـ يعني معلم بودن براي كاركنان و خدمتگزاري براي مشتري ـ متمركز شوند.
اينكه چرا بعضي از كاركنان رفتار رعيت ها را نشان مي دهند، و بعضي از مديران نيز هنوز رفتار ارباب منشانه را مي پسندند، موضوعي است كه به عامل هاي مختلفي مربوط مي شود. اما شما مي توانيد با بهبود "طرز تفكر"، مهارت ها و شايستگي هاي خود در مسيري قرار گيريد كه نياز كم تري به اداره شدن توسط ديگران داشته باشيد. براي اين منظور پرورش سه مهارت زير را در اولويت قرار دهيد:
من اين مهارت ها را "مثلث طلايي موفقيت" مي نامم. يك مثلث بكشيد، و هر مهارت را در يكي از راس هاي آن قرار دهيد. در ميانه مثلث هم بنويسيد "موفقيت". مي توانيد اين شكل را در جايي نصب كنيد كه روزي چند بار آن را ببينيد تا بخاطر بياوريد كه موفقيت هاي بزرگ شما در آينده به چه مهارت هايي بستگي دارد.
عقيل ملكي فر

استاد فرزانه ام، آقاي دكتر بهرامي كه علاقه ي شگرفي به مردمان اثرگذار دارد، نقل مي كرد كه دانشكده ي مكانيك دانشگاه اميركبير ـ كه خود ايشان آنجا تدريس مي كند ـ يك منشي خانم داشت كه ده تا آقا را توي يك جيبش مي گذاشت. او ظاهراً مسوول دفتر رئيس دانشكده بود، اما در واقع دانشكده ي به آن بزرگي را يك تنه مي چرخاند.
چند سال پيش رئيس دانشكده عوض مي شود. رئيس جديد نه تنها آشنايي چنداني با اصول مديريت يك دانشكده ندارد، بلكه به شدت شلخته و ولنگار است. به جاي اينكه در اتاقش بنيشند و با ارباب رجوع گفتگو كند، در راهروها جلسه مي گيرد! هميشه دير مي آيد و روي ميزش تلنبار كاغذ و گزارش و يادداشت است. خانم منشي كه اين وضع را درست نمي داند تصميم مي گيرد از او يك رئيس حرفه اي و منظم بسازد. همين كه مي بيند آقاي رئيس در راهرو جلسه گذاشته است، در محل حاضر مي شود و خطاب به ايشان مي گويد: "خواهش مي كنم بفرمائيد توي اتاق؛ بچه ها (يعني دانشجويان)! شما هم برويد توي اتاق؛ آنجا راحت تر مي توانيد صحبت كنيد". خوب معلوم است كه آقاي رئيس ابتدا ناراحت مي شود، چون نمي تواند دخالت هاي به اصطلاح بي جاي خانم منشي را تحمل كند. اما كم كم با او كنار مي آيد و ديگر در راهرو جلسه نمي گذارد.
براي سامان بخشي به ميز آقاي رئيس هم فكري به سرش مي زند. هر وقت كه آقاي رئيس از دانشكده خارج مي شود به سراغ ميز ايشان مي رود و حسابي آن را مرتب و "تسويه" مي كند. گزارش ها را در قفسه ها مي چيند، كاغذهاي اضافي را دور مي ريزد و الخ. معلوم است كه ابتدا آقاي رئيس پرخاش مي كند:
اين چه وضعي است كه درست كرده ايد؟ چه كسي از شما خواست كه دست به ميز من بزنيد؛ حالا نامه ها را چطور بايد پيدا كنم؟
اما خانم منشي قوي تر از آن است كه به سادگي ميدان را خالي كند؛ آقاي رئيس بايد ياد بگيرد كه منظم باشد. بعد از مدتي حواس آقاي رئيس جمع مي شود و پي مي برد كه بايد رفتارش را عوض كند. او بعدها مي گفت كه اين خانم منشي، معلم بزرگي براي او بوده است.
"اثرگذاري" يعني اينكه شما بتوانيد بر محيط خود (جايي كه در آن زندگي يا كار مي كنيد) تأثيرات تعالي بخش داشته باشيد؛ بتوانيد بر افكار، عقايد، باورها، و رفتار ديگران تأثير مثبت بگذاريد و به آن ها كمك كنيد تا يك گام به جلو بردارند.
اثرگذاري يك نوع "توانمندي" عاليِ انساني است؛ مي توان آن را ياد گرفت، و مي توان آن را به ديگران نيز آموزش داد. نقطه شروع آن اين است كه به عنوان يك انسان بپذيريم كه نبايد منفعل و بي خاصيت باشيم.
عقيل ملكي فر

مردمي كه در يك سرزمين، زندگي مي كنند و تشكيل يك "جامعه" مي دهند به دو گروه مشخص تقسيم مي شوند:
با اين مقدمه، حتماً مي خواهيد بدانيد كه ساكنان و شهروندان هر كدام چه مشخصاتي دارند.
ساكنان يك جامعه، افرادي هستند كه فقط مي خواهند "يك طرفه" از امكانات و موهبت هاي جامعه استفاده كنند. از نظر آن ها جامعه اي خوب است كه "بدون قيد و شرط" بتواند به همه ي خواسته ها و انتظارات آن ها پاسخگو باشد و هرجا كه چنين اتفاقي نيافتد به سادگي ناراحت و معترض مي شوند. آن ها هميشه با اين سوال روبرو هستند كه "جامعه براي ما چه كرده و به ما چه داده است؟". اگر اتفاقاً از آن ها بپرسيد كه "خوب، شما به جامعه چه داده ايد و براي آن چه كرده ايد؟" مثل طلب كارها به شما خواهند گفت:
ـ من همين قدر كه اين جامعه را تحمل مي كنم، كافي است؛ مي خواستيد براي آن چه بكنم؟ و تازه مگر از من چه كاري ساخته است؟
با شنيدن اين پاسخ، خيلي زود به اين نكته پي خواهيد برد كه ساكنان هيچ احساس مسووليتي در قبال جامعه خود ندارند. هميشه به دنبال پيدا كردن نقطه ضعف هاي جامعه مي گردند و تا جايي كه بتوانند آن ها را بزرگ مي كنند. خيلي از مردم كه فرصت ها و امكاناتي براي هجرت به خارج از كشور دارند، به دليل همين ديدگاه است كه به سادگي و حتي با دلخوري مي توانند مام ميهن را ترك گفته و انرژي خود را در اختيار جامعه ديگري بگذارند كه هيچ كوششي براي پرورش آن ها نكرده است.
اما شهروندان كساني هستند كه اول جامعه و بعد خودشان را مي بينند. آن ها با اين سوال سروكار دارند كه "ما به جامعه خود چه داده ايم و براي آن چه كرده ايم؟". اين سوال، مقدمه تشخيص "مسووليت اجتماعي" انسان در جامعه اي است كه از مواهب و امكانات آن برخوردار مي شود. اگر شما با يك شهروند روبرو شويد، به سادگي مي توانيد او را مخاطب قرار دهيد و بپرسيد كه چرا اين يا آن مشكل در جامعه وجود دارد؟ او به شما نخواهد گفت كه:
ـ چرا اين سوال را از من مي پرسيد؟ مگر من رئيس جمهور يا وزير و وكيل هستم؟
او رئيس جمهور نيست، اما مانند يك رئيس جمهور در قبال جامعه احساس مسووليت مي كند و مي داند كه به سهم خود بايد پاسخگوي همه مشكلات آن باشد. جداشدن از گروه "ساكنان" و پيوستن به گروه "شهروندان"، نشانه شكفتگي سياسي، اجتماعي و فرهنگي افراد است. ورود شما را به گروه شهروندان ايران بزرگ خوشامد مي گويم.
عقيل ملكي فر

براي اينكه بتوانيد انسان متفاوتي باشيد بايد ذهن خود را از نو برنامه ريزي كنيد. برنامه هايي كه قبلاً به ذهن شما داده شده و حالا شما بر اساس آن ها "تفكر" مي كنيد و تصميم مي گيريد، ممكن است نياز به جايگزيني با برنامه هاي "نسل جديد" داشته باشند.
براي اينكه بتوانم موضوع را به اندازه كافي روشن كنم، از شما دو سوال مي پرسم:
پاسخ سوال اول چهار گزينه دارد:
شما كدام گزينه را انتخاب مي كنيد؟ من كه خود يك دانشجوي آينده شناسي هستم، به تجربه دريافته ام كه اغلب افراد به آينده ي خود به طور جدي فكر نمي كنند، و يا آن را چيزي مانند گذشته مي بينند. تعداد افرادي كه جداً گزينه ي سوم را انتخاب مي كنند ناچيز است و آنان كه مي توانند به يك آينده ي متفاوت بيانديشند، درصد بسيار كمي از مردم را تشكيل مي دهند.
در مورد سوال دوم به احتمال زياد مي دانم كه پاسخ شما منفي خواهد بود. شما هم مثل اكثر مردم آينده ي مطلوب خود را روي كاغذ نياورده ايد.
اين كه شما چه رابطه اي بين گذشته و آينده ي خود مي بينيد، و اينكه آيا اعتقادي به مكتوب سازي آينده ي خود داريد يا نه، به "طرز تفكر" شما مربوط مي شود. طرز تفكر مثل يك عينك است كه از پشت آن به آينده نگاه مي كنيم. اگر يك عينك نزديك بين به چشم داشته باشيد، هميشه جلوي پاي خود را خواهيد ديد و كاري به آينده ي دور خود نخواهيد داشت. تيره يا روشن بودن اين عينك نيز "رنگ آينده"ي شما را تعيين خواهد كرد. از پشت يك عينك تيره هرگز نمي توانيد آينده ى خود را روشن ببينيد.
طرز تفكر شما محصول برنامه ريزي ذهن شماست، و هميشه و همه جا با شما همراه است. بسياري از مردم هيچ شناخت دقيقي از طرز تفكر خود ندارند و بدتر از آن گاهي با افرادي روبرو هستيم كه سرسختانه از طرز تفكر ضعيف خود دفاع مي كنند.
يك طرز تفكر ضعيف و يا قديمي اصلي ترين مانع پيشرفت انسان به سوي قله هاي عظمت باشد.
تصور كنيد كه در حال بالا رفتن از صخره ي دشواري هستيد اما وزنه ي سنگيني به پاي شما آويزان شده است. صعود شما در اين حالت بسيار كند و احتمالاً خستگي آفرين خواهد بود؛ تا جايي كه ممكن است هرگز نتوانيد يك صعود موفق را تجربه كنيد. طرز تفكر شما، در صورتي كه به اندازه ي كافي توانمند نباشد، مي تواند نقش همان وزنه ي سنگيني را بازي كند كه در حالت صخره نوردي به پاي شما آويزان شده و شما را از صعود به "اوج" باز مي دارد.
وقتي زندگي ستاره ها را مطالعه مي كنيد، نخست در صدد پي بردن به طرز تفكر آن ها باشيد. مثلاً به اين نكته توجه كنيد كه آن ها چه ديدگاهي نسبت به "شكست" دارند و موفقيت را چگونه تفسير مي كنند. همچنين بكوشيد تا اين نكته را تشخيص دهيد كه آن ها چه رابطه اي بين يك "مقصد" و "راه" رسيدن به آن برقرار مي كنند. يقيناً هر راهي شما را به هر مقصدي نمي رساند! وانگهي ببينيد كه آن ها چقدر به مقصد و چقدر به راه اهميت مي دهند.
اگر فكر مي كنيد كه هنوز نتوانسته ايد به بسياري از روياهاي واقعي خود جامه ي عمل بپوشانيد، و يا متقاعد شده ايد كه فرصت هاي بزرگي را از دست داده ايد، ديگران را متهم نكنيد. مطمئن باشيد كه متهم كردن ديگران هيچ كمكي به شما نخواهد كرد. نگاه خود را از ديگران برداريد و در وهله ي اول، طرز تفكر خود را متهم كنيد:
آيا هميشه منتظر حمايت يا تاييد ديگران هستيد؟ آيا از طرح ايده هاي تازه ي خود مي ترسيد؟ آيا انتقادهاي ديگران را حمله به شخصيت خود تلقي مي كنيد؟ آيا در اداره، سازمان يا شركتي كه كار مي كنيد منتظر "دستور" مي مانيد تا همه چيز را ديگران به شما ديكته كنند؟ آيا تحمل اشتباههاي ديگران، مثلا فرزندان، همسر و يا كاركنان خود را نداريد و اشتباه كردن را در هيچ موردي "جايز" نمي دانيد؟ آيا ترجيح مي دهيد به ديگران اعتماد نكنيد و همه ي كارها را خودتان انجام دهيد؟ آيا طوري پرورش يافته ايد كه فقط "مشكلات" را ببينيد و از "فرصت ها"ي هر موقعيت غافل مي مانيد؟ آيا در صورتي كه نتوانيد از عهده ي يك كار برآييد، آن را صراحتاً به مدير يا سرپرست خود اعلام مي كنيد تا قبل از اين كه اتفاقي بيفتد چاره اي بينديشد؛ يا آن ها را به اصطلاح "پنهان" مي كنيد؟
آيا هر كاري را كه ديگران از شما توقع داشته باشند مي پذيريد، و شهامت "نه گفتن" نداريد؟ آيا اگر موقعيت مثبتي براي شما پيش آيد، آن را در انحصار خود نگه مي داريد و كسي را در آن شريك نمي كنيد؟ آيا معقتد هستيد كه خيلي سريع بايد پيشرفت كنيد؟ آيا هميشه به دانسته ها و مهارت هاي ديروز خود مي چسبيد و فكر مي كنيد كه همواره مي توانيد با طناب آن ها به چاه برويد؟ آيا اعتقاد داريد كه نبايد پول خود را به كتاب و مجله و اين جور چيزها بدهيد؟ آيا فكر مي كنيد كه ديگران چشم ديدن شما را ندارند و هميشه براي شما "مي زنند"؟ آيا اعتقاد داريد كه صلاحيت هاي شما بيش از ديگراني است كه به مقامات بالا رسيده اند؟ آيا بر اين باوريد كه بايد عالم دهر باشيد و در همه زمينه ها نظر بدهيد؟
آيا فكر مي كنيد كه بچه هاي شما تافته هاي جدا بافته اي هستند؟ آيا افتخارات گذشته ي خود را دائماً به رخ اين و آن مي كشيد؟ (من همكاري داشتم كه چند ماهي به يكي از كشورهاي خارجي رفته بود؛ و هر جا كه مي نشست از اين مسافرت صحبت مي كرد. او حال همكارانش را به هم زده بود). آيا فقط به خواسته هاي شخصي و خانوادگي خود فكر مي كنيد و ديدن ديگران براي شما مشكل است؟ آيا خداي نخواسته، مثل بعضي از مردم فكر مي كنيد كه ديگران احمق هستند؟ آيا به خود حق مي دهيد كه از هر كس و در هر شرايطي انتقاد كنيد و به اين ترتيب نشان دهيد كه در موضع قدرت قرار داريد؟
آيا همچون بسياري از كارمندها "رئيس گرا" هستيد و طوري عمل مي كنيد كه هميشه مورد توجه رئيس خود باشيد؟ آيا فكر مي كنيد ريزه كاري هايي را كه در كارتان مي دانيد نبايد به ديگران آموزش بدهيد؟ آيا مثلاً از سادگي، ناتواني يا درماندگي ديگران سوء استفاده مي كنيد؟ آيا اعتقاد داريد كه در تصميم هاي جدي و بزرگ نبايد با همسر يا فرزندان ارشد خود مشورت كنيد؟ آيا فكر مي كنيد كه فرزندان شما بايد با همان كساني ازدواج كنند كه شما مي خواهيد؟ اگر ازدواج نكرده ايد، آيا باور داريد كه قبل از ازدواج بايد صاحب همه چيز باشيد؟ آيا ازدواج را يك فرصت معنوي ـ رواني مي دانيد يا آن را به چشم يك فرصت مادي مي بينيد؟ آيا جهيزيه ي علمي و اخلاقيِ همسر آينده تان مهم تر است يا جهيزيه ي مادي او؟ آيا پدر و مادر همسرتان را پدر و مادر "خود" مي دانيد يا پدر و مادر "او"؟ آيا رفتن به دانشگاه را براي پيدا كردن يك شغل خوب مي خواهيد، يا به پرورش شعور و معرفت خود اهميت مي دهيد؟ آيا آمادگي داريد كه در كنار شغل فعلي خود، شغل تازه اي را ياد بگيريد و يا شغل فعلي خود را براي هميشه كافي مي دانيد؟ آيا در هر شغل و حرفه اي كه هستيد مي توانيد "مشتري" را تشخيص داده و به رضايت او متعهد باشيد؟ (مشتريان يك راننده ي تاكسي، مسافران او هستند. مشتريان يك كارمند، ارباب رجوع او هستند. مشتريان يك پزشك، بيماران او هستند. و مشتريان يك معلم، دانش آموزان او هستند. و بالاخره، مشتريان يك سياست مدار، شهروندان كشور را تشكيل مي دهند).
پاسخ سوال هاي فوق، چه مثبت باشد و چه منفي، طرز تفكر شما را نسبت به موضوعات مختلف نشان مي دهد. اگر به بخش زيادي از اين سوال ها پاسخ مثبت داده باشيد، طرز تفكر شما شبيه بسياري از مردم ديگر است. براي متفاوت شدن و متفاوت زيستن، ابتدا طرز تفكر خود را متفاوت كنيد.
به هر حال، برنامه هايي كه از دوران كودكي به ذهن ما داده مي شوند، نقش سيستم عاملِِ ذهن ما را بازي مي كنند (كامپيوترها نيز سيستم عامل دارند). ممكن است سيستم عامل ذهن ما كهنه و فرسوده باشد؛ كه در اين صورت ما را اسير خواهد كرد. بايد سيستم عامل ذهن خود را با هوشياري بكاويد، بشناسيد، و آن را شجاعانه نقادي كنيد.
اغلب ما براي موفقيت در قرن بيست و يكم، نياز به خانه تكاني ذهني و دستيابي به سيستم هاي عاملِ جديد براي تفكر داريم. خصوصاً ببينيد كه به آينده چگونه نگاه مي كنيد؟ اگر نمي توانيد يك آينده ي بزرگ و متفاوت را براي خود، خانواده، اداره، شركت و حتي كشور خود تصور كنيد، شك نداشته باشيد كه بايد به فكر تعويض سيستم عامل ذهني خود باشيد.
عقيل ملكي فر

چند روز پيش آقاي مهندس ملكي فر رئيس انديشكده صنعت و فناوري فايل كتاب "زندگي كن چون الگو"ي خود را در اختيار من قرار داد. از امروز سعي مي كنم مقالات اين كتاب را (با حفظ حقوق) به تدريج بر روي اين وبلاگ قرار دهم. اميدوارم كه مورد استفاده واقع شود.
پيش گفتار
با رونده سخن است
نـه بـا درنــگيــان؛
سـخـن ما با اوست
اگــر حـاضـر اسـت
و پـيـغـام سـوي او
اگـــــر غـــايــب
ـ بابا افضل كاشاني، رساله ي مدارج الكمال
يادداشت هاي اين كتاب براي كساني نوشته شده است كه از نگاه كليشه اي به هستي، زندگي، خانواده، شغل، گذشته و آينده احساس بي زاري دارند و مثل كاشفاني كه در جست و جوي كشف سرزمين هاي نو هستند، مي خواهند با "چشماني نو" و از منظرهاي تازه اي به دنيا نگاه كنند. اين نگاه به خودي خود كسي را موفق نمي كند، اما يك پيش نياز كليدي براي موفقيت است. شايد بتوان مردم را به سه گروه تقسيم كرد:
مــن تــرا بــردم فــراز قلــه ها
مابقي را از درون خود بجوي!
عقيل ملكي فر