تبليغاتX
آهنگ زندگی
آهنگ زندگی
امروز سینما کلید توسعه کشور است
تازگی ها هروقت می خوام دعا کنم و از خدا چیزی بخوام به یاد چیزهای زیادی که بهم داده می یفتم و فکر می کنم اون که همه چی بهم داده. زندگی داده شادی داده نشاط داده سلامتی قلب عقل پا دست راه رفتن خندیدن فکر کردن خوابیدن صحبت کردن و هزار تا چیز دیگه و دیگه قراره چی بده من که همه اینا رو دارم پس بازم باید از خدا چیز دیگه ای بخوام؟ اما در ازای اینا آیا شکرش رو به جا آوردم که چیز دیگه بخوام؟ اصلا مگه میشه شکرش رو به جا آورد؟

اینه که خجالت می کشم و منصرف می شم.

اما یک احساسی بهم میگه اگه نخوام هم یک جور ناشکریه.

بی تو جانا قرار نتوانم کرد   احسان تو را شمار نتوانم کرد

گر بر تن من زبان شود هر موئی   یک شکر تو از هزار نتوانم کرد

2 نوشته شده در  چهارشنبه 6 مهر1390ساعت 11 قبل از ظهر  توسط محمود صادق پور  | 

تخریب حافظه موقت
از وقتی که رفتم دانشگاه، دچار یک جور حواس پرتی شدم که قبل از این سابقه نداشته. همه چیز یادم می ره. یک لحظه یک کاری که باید انجام بدم، رو به خاطر می سپرم، چند لحظه بعد فراموش می کنم. بعد که یادم می یاد، به خاطر می سپرم که انجام بدم، بعد چند ساعت یادم می یاد که یادم رفته انجامش بدم. به عنوان نمونه همین مطلب رو بارها قرار بوده که بنویسم، یادم رفته و بدقولیم بیشتر و بیشتر شده. جالبه که وقتی شب می رسم خونه و یک مقداری آرامش پیدا می کنم و استراحت و این جور چیزا، خیلی از کارهایی که باید می کردم و نکردم به یادم می یاد. و فردا روز از نو روزی از نو.

نمی دونم دلیلش اینه که بعد از یک مدت فراغت و از روی خیال راحت زندگی کردن، ناگهان هوار شدن چند تا کار مثل این فیلم و دانشگاه رفتن و اینا رو سرم باعث شده قاطی کنم و این جوری بشم یا نه دلیل دیگه ای داره. مثل اینکه ناگهان به یک پیکانی که عمری با ۵۰ تا سرعت می رفته یکهو فشار بیاری و با ۱۵۰ تا بری. خوب معلومه دیگه آب و روغن قاطی می کنه.

خدا خودش درست کنه. احساس می کنم سرم سنگینه. و این گیجی بدجوری داره به کسی که همش دوست داره کارهاشو به موقع انجام بده فشار می یاره. جالب تر اینکه خیلی ها از کارها داره درست انجام می شه فقط با تأخیرهای طولانی.

 

2 نوشته شده در  یکشنبه 20 تیر1389ساعت 7 بعد از ظهر  توسط محمود صادق پور  | 

درس خواندن یا نخوان مسئله این است!
بارها شده بود که به دوستان و نادوستان توصیه به درس خواندن می کردم و به خودم هم می بالیدم که همه رو به این کار درست رهنمون می شم. وای حالا نظرم به کلی عوض شده. الآن اگه کسی بهم بگه درس خوندن خوبه یا نه، اولین سؤالی که می پرسم اینه که برای چه کاری؟ همین جوری یا برای هدفی. مثلاً می خوای درس بخونی که کارمند بشی یا می خوای درس بخونی که حالا که دیپلمه و راننده آژانسی بعد از سه چهار سال، بشی لیسانس و راننده آژانس! خب که چی. تازه کمترین هزینه هم برای این کار حدود سه چهار میلیون تومن میشه.

اتفاقاً راجع به این قضیه هم سر کلاس سرپرستی مراکز فرهنگی بحث می کردیم. مدرس گرامی مثالی زد که عیناً آورده می شود:

بحث درس خوندن کشاورزان در روستاها: در نظر اول شاید با این جمله که نباید کشاورزان و دامداران به صورت فله ای یعنی همون جوری که ما وارد دانشگاه می شیم، بیان و درس بخونن. جبهه بگیرید و بگید مگر اون ها آدم نیستند و نباید از امکانات برخوردار بشن؟ خب یک جوان روستایی رو در نظر بگیرید که مثلاً دیپلمه هست و داره کار کشاورزی یا دامداری انجام می ده. برای درس خوندن میاد به نزدیک ترین شهر. کار رو ول می کنه یا حداکثر به صورت پاره وقت به اون ادامه می ده. بعد از چهار سال و چند میلیون هزینه می شه مهندس و فارغ التحصیل. برمی گرده به روستا؟ همین جا صبر کنید. دو نکته هست: یکی اینکه به همون دلیلی که بالای ۹۰ درصد از ورودی های دانشگاه ها، چه تهرانی و چه شهرستانی، مهندس بیرون نمیان، اون هم مهندس نمی شه. فقط اسمش مهندسه. معروف هست که می گن مهندس یعنی سازنده و سازنده هیچ وقت بیکار نمی مونه. اما این در مورد مهندس ـ به معنای واقعی ـ صادق هست نه در مورد ما با این سیستم آموزشی و با این گرفتاری های روزمره. این نکته اول که طرف مهندس بیرون نمیاد مگر در موارد استثنا که همین موارد استثنا هست که قانون رو کامل می کنه. نکته دوم اینکه آدم مهندس دیگه نمیره سر زمین یا دنبال گله. بلکه در یک فرایند چند ساله ساکن نزدیک ترین شهر بزرگ می شه. و مسلماً در مورد مشهد نمی تونه بره تو سجاد خونه بخره بلکه در حاشیه شهر خونه ای رو اجاره می کنه و می شه حاشیه نشین. و اون وقت هست که تازه مشکلات شروع می شه. اگه به بزه کاری نیفته در خوشبینانه ترین حالت کارگر قراردادی یک کارخونه میشه. که نه امنیت شغلی داره و نه اینکه اون کار با مدرکش سازگار هست. خب ادامه داستان. روستایی باصفای دیروز ما که آقای خودش بوده و نوکر خودش حالا شده کارگر قراردادی. به نظر شما این معامله پایاپای هست یا نه؟

در شهرها هم وضع به شکلی دیگه ایه با همین نتایج (مثال آژانس).

البته و صد البته که افراد بسیاری از گوشه و کنار میان درس می خونن و مهندس می شن، دکتر می شن و اندیشه ها و رفتارشون دنیا رو تکون می ده. اون افراد در هر صورت راه خودشون و پیدا می کنن. و در سخت ترین شرایط و با کمترین امکانات درس می خونن.

حالا با این اوصاف باید به همه بگیم برید درس بخونید؟

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه 6 خرداد1389ساعت 5 بعد از ظهر  توسط محمود صادق پور  | 

چی فکر می کردیم چی شد
 

فکر می کردم نه دیگه، اینجا با بقیه جاها فرق داره. اینجا یک مرکز درست و حسابی هست. اینجا مثلا دانشگاه هست و از این جور چرت و پرت ها. اما نظرم حالا کاملا عوض شده. دیگه هیچ تفاوتی بین اینجا و اونجا نمی بینم. جالبه، انتحاب واحد نشده کلاس ها برگزار شده.

می دونین به نظرم دیگه فرقی نمی کنه که تو کدوم دانشگاه یا مرکز درس بخونی. در هر صورت سیستم بیمار هست. و اون آدم هایی که اونجا نشستن برای به اصللاح جوابگویی در مقابل کوچک ترین انتقادها واکنش دفاعی قوی از خود بروز می دن. یعنی این یک اپیدمی هست که تو هر مرکز آموزشی مشاهده می شه. حالا فرقی نمی کنه مشهد باشه با تهران. بهترین دانشگاه باشه یا بدترین مرکز آموزشی. سیستم بیمار همه جا بیمار هست. و سایش همه جا پهنه.

پ.ن: یاد جمله سامرست موآم افتادم:

در زندگی مانند رودخانه ای باشید که وقتی به سنگی بزرگ و سخت، برخورد می کند بدون تلاش برای از میان برداشتن آن، به راحتی آن را دور زده و به مسیرش ادامه می دهد.

 

 

2 نوشته شده در  دوشنبه 6 اردیبهشت1389ساعت 12 بعد از ظهر  توسط محمود صادق پور  | 

تو این چند روز که از دانشگاه رفتن ما می گذره یه چیز خوب دستگیرم شد. و اون اینکه برای علامه دهر شدن پول و وقت و بی کاری اوجب واجبات هست. تا بشه یه عالمه کتاب خرید و یه عالمه کتاب خوند. ولی اگه قرار باشه تمام کتاب هایی که مدرسان محترم توصیه و اجبار به خرید می کنند، بخریم چیزی معادل شهریه یک ترم رو هم باید کتاب بخریم و این خوب البته با جیب مبارک ما سازگار نیست. از طرفی برای علامه دهر شدن هم باید خوند و خوند و خوند. به همین دلیل الکی نیست که ما از آخرش هم هیچی نمی شیم. وقتی با این گرفتاری ها نه زمان کافی برای کتاب خوندن هست، و نه اصلا پول کافی برای خرید کتاب، چه انتظاری هست که این رشته ها تأثیر لازم رو داشته باشه، درسته که بی تأثیر نیست ولی ۳۰ ـ ۴۰ درصد بیشتر تأثیر نداره. 

پ.ن: اما پس این خواجه نصیر ها و ابن سینا ها و حسابی ها از کجا می یومدن. مگه پولدار بودن. و گرفتاری هم نداشتن.

نتیجه اخلاقی؟

 

2 نوشته شده در  شنبه 4 اردیبهشت1389ساعت 6 بعد از ظهر  توسط محمود صادق پور  | 

سال ببر یا ؟
 

قبل از سال نو قرار بود برای برادرزادم که دختر هست عروسکی بخرم. تو الماس شرق داشتم می گشتم که به پیشنهاد دوستی سر از مغازه ای درآوردم و باز به پیشنهاد فروشنده که امسال سال ببر هست عروسک ببر بخرم. من قبول کردم و خوشحال. اما مثل اینکه فقط بازارهای ما از اجناس چینی پر نشده بلکه میراث معنوی مون هم داره چینی می شه. ظاهرا ما در ایران قدیم سال ببر اصلا نداشتیم ...

خوب دانشگاهم هم که قبول شدیم و بله.

دوستان بیان شیرینی بخورن

2 نوشته شده در  چهارشنبه 25 فروردین1389ساعت 7 بعد از ظهر  توسط محمود صادق پور  | 

این رو امروز به ایمیلم فرستاده بودن. گفتم شما هم لذت ببرید:

حکایت شیخ نشینی

پسر یک شیخ عرب برای تحصیل به آلمان رفت. یک ماه بعد نامه ای به این مضمون برای پدرش فرستاد:

«برلین فوق‏العاده است، مردمش خوب هستند و من واقعا اینجا را دوست دارم، ولی یک مقدار احساس شرم می‏کنم که با مرسدس طلاییم به مدرسه بروم در حالی که تمام دبیرانم با ترن جابجا می‏شوند.»

مدتی بعد نامه‏ای به این شرح همراه با یک چک یک میلیون دلاری از پدرش برایش رسید:

«بیش از این ما را خجالت نده، تو هم برو و برای خودت یک ترن بگیر!»

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه 18 فروردین1389ساعت 11 قبل از ظهر  توسط محمود صادق پور  | 

تردید یا ...
 

از وقتی تصمیم گرفتم ازدواج کنم احساس می کنم زندگی رنگ و بوی دیگه ای گرفته. و راحت تر زندگی می کنم. احساس می کنم خیر و برکت بیشتری وارد زندگیم شده. و مشکلات داره برطرف می شده و فکر می کنم راحت تر دارم تصمیم می گیرم. می بینم مسئله ای که مدت ها ازش فراری بودم برام چه راحت داره هضم می شه.

اما چرا مسائلی که ازش فراری هستیم روزی به مسئله ای راحت الحلقوم تبدیل می شه. فکر می کنم این در مورد تمام آدم ها صادق باشه. کافیه به خودمون بگیم می خواهیم و "واقعا می خواهیم" این مسئله رو ـ به شرطی که از نظر عقل درست باشه ـ برای خودمون حل کنیم. بعد می بینیم که تمام کائنات دست در دست هم، کمک می کنن که حل بشه.

پس چرا بازم این همه تردید ...؟

2 نوشته شده در  یکشنبه 23 اسفند1388ساعت 3 بعد از ظهر  توسط محمود صادق پور  | 

ماشین زنده یا ؟
شماها چقدر در روز کار می کنید؟ منظورم کار رسمی برای جایی در قبال گرفتن حقوق نیست. چقدر در طول روز مدام مشغول انجام کاری هستید و در مقابل چقدر استراحت می کنید؟

امروز غرق در مادر بودم. این همه کار در طول روز اون هم از یه نفر. واقعا که از خودم خجالت کشیدم. تا لنگ ظهر می خوابم. تا میام سر مثلا کار می شه ظهر. سر شب هم که می رم خونه. استراحت و شام و چایی و بعدشم خواب. تازه همه این کارها رو هم مادر انجام می ده. غذا درست کردن و روختخواب پهن کردن و رختخواب جمع کردن و شستن و پخت و پز و غصه خوردن و دعا کردن و دلداری دادن و بدون هیچ چشمداشتی عشق ورزیدن و ... . واقعا که از خودم خجالت کشیدم. شما چی. چیزی برای عرضه کردن دارید یا مثل منید. بعدشم همش می گیم تو که چیزی نمی فهمی. تو کار من دخالت نکن و هزا تا حرف دیگه به خاطر این که تو سواد داری و اون نداره همین فقط همین ...

 ماشین زنده یا چی؟

2 نوشته شده در  چهارشنبه 19 اسفند1388ساعت 4 بعد از ظهر  توسط محمود صادق پور  | 

پس چه باید کرد؟
 

بسیار اتفاق می یفته که مطلبی رو می گیم و بقیه باهاش مخالفت می کنند. حالا یا از روی لجبازی یا اینکه فکر می کنند حرف اشتباهی هست و ... . ولی اینجا یه مسئله ای هست که بدجوری منو آزار می ده. دوست داریم و دوست دارم که طرفمون اتفاق بدی براش بیفته و سرش به سنگ بخوره تا پی به این ببره که حرف ما درست بوده و بعد هم بیاد و اقرار کنه.

عمراً که تو ذات ما ایرانی ها مخصوصاً نسل امروزی معذرت خواهی وجود داشته باشه. طرف مقابل به احتمال قوی اگر هم براش اتفاق بدی بیفته می ذاره به حساب بدشانسی و از این جور حرفا. ولی مسئله وقتی ناراحت کننده می شه که این طرفمون که گفتم از نزدیک ترین افراد بهمون باشه. مادر، برادر. اینجاست که هم دلمون می خواد براش اتفاق بدی بیفته و حرفمون ثابت بشه و هم دلمون می خواد تمام دنیا رو بدیم و اتفاق بدی برای این عزیزمون نیفته. این منو واقعاً آزاد می ده. از این حس که یک جورایی توش انتقام جویی به چشم می خوره به خدا پناه می برم.

 

2 نوشته شده در  سه شنبه 4 اسفند1388ساعت 7 بعد از ظهر  توسط محمود صادق پور  | 

 

موضوع مناسب برای مستندسازی: "فرهنگ چیست؟"

 

2 نوشته شده در  سه شنبه 27 بهمن1388ساعت 4 بعد از ظهر  توسط محمود صادق پور  | 

انرژی
 

داشتم فکر می کردم چرا ما بیخودی به بعضی ها انرژی می دیم که ارزشش رو ندارن. منظورم اون بحث معروف انرژی مثبت دادن به دیگران نیست. بلکه انرژی دادن به آدم هایی که قبولشون نداریم. حالا به هر جهت. مثلا من خیلی ها رو قبول ندارم اما نمی دونم چرا هرازگاهی که درباره موضوع خاصی با کسی صحبت می کنم، درباره اون فرد هم حرف می زنم و تعریف هایی می کنم که اصلا قبول ندارم. واقعا چرا.  دوستان دیگه هم همین جوری اند. گاهی از طرف بد می گن (که شایدم درست باشه) و گاهی هم،  خوبیشو می گن (منظورم نسبی بودن خوبی نیست). شاید یکی از علت هاش منافع مادی هست که در موقعیت قبلی نداشتن و حالا که به منافعی رسیدن خودشون هم همین جوری شدن. در مورد من البته که این طور نیست.

نمی دونم چرا بعضی وقت ها افراد دیگری به راحتی از انرژی ما استفاده می کنن (که خودمون بهشون می دیم) در حالی که خودمون به اون انرژی بیشتر احتیاج داریم. شاید باری به هر جهت حرف زدن هست و همین جوری یک چیزی پروندن و شایدم هدف، دیدن عکس العمل طرف مقابل هست. در هر حال باید یک تجدید نظری کنیم.

پ.ن: بیان این قضیه و بازکردنش خیلی سخته. برای همین متن بالا هم مشکل داره!

 

2 نوشته شده در  سه شنبه 13 بهمن1388ساعت 4 بعد از ظهر  توسط محمود صادق پور  | 

بو
 

چند وقتیه که یه بویی افتاده به جونم ول کنم نیست. نمی دونم چه سریه که هر چی می شورم نمی ره. از کاپشن تا جورابم رو با هم شستم ولی هیچ افاقه نکرد. بوها همیشه منو به یاد خاطراتم می ندازن ولی این بو که هیچ خاطره جالبی نداره یعنی اصلا خاطره نداره. نمی دونم چه باید بکنم. شایدم این بو مثل خاطرات بد باید مشمول مرور زمان بشه تا پاک بشه.

 

2 نوشته شده در  سه شنبه 6 بهمن1388ساعت 2 بعد از ظهر  توسط محمود صادق پور  | 

 

هرازگاهی که یاد درگذشتگان می افتم نمازی براشون می خونم شادی روحشون و یادی ازشون می کنم. امروز که به یاد این عزیز از دست رفته افتاده بودم به ذهنم رسید که چرا ما همیشه برای گذشته ها نماز می خونیم! چرا برای زنده ها (مثلاً برای طول عمر یا سلامتیشون) نماز نمی خونیم. درست مثل قرآنی که قراره کتاب زندگی باشه ولی فقط تو قبرستون بازش می کنیم و از زندگی زنده ها حذفش کردیم. امیدوارم که دیگه برای خود من اینجوری نباشه.

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه 1 بهمن1388ساعت 4 بعد از ظهر  توسط محمود صادق پور  | 

موضوع مناسب برای فیلم
 

پسری که با سفر به دنیای گذشته با مادر خود که دختر نوجوانی برخورد می کند و به عنوان مهمان وارد زندگی پدربزرگ خود می شود.

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه 23 دی1388ساعت 3 بعد از ظهر  توسط محمود صادق پور  |